
انشعابات سلسله نعمت اللهيه بويژه فرقه گنابادي
تاريخ سلاسل صوفيه نشان ميدهد كه فرق صوفيه، يك حركت جوهريه اشتداديه اغتشاشيه داشتهاند؛ يعني روز به روز گرفتار ازدياد بودهاند. به همين دليل، بيش از صد و پنجاه فرقه از صوفيه در تاريخ نام برده شده كه با آن كه بعضي از آنها منقرض شدهاند ولي بعضي هنوز به عنوان جريان اجتماعي فعالند. اين انشعابات و اغتشاشات در فرق صوفيه دو علت عمده دارد:1. اختلافات عقايد و تعاليم طريقتي و شيوههاي سير و سلوك؛ براي مثال بعضي، اهل ذكر جلي هستند و بعضي اهل ذكر خفي و گروهي به شريعت اهتمام بيشتري ميورزند و دستهاي به احكام شرعي وابستگي ندارند. اين عامل، بيشتر در فرقههاي گذشته، نمايان بوده است.
2. عامل دوم كه بيشتر در فرقههاي متأخر تأثيرگذار بوده، قدرتخواهي و مقامپرستي است. توضيح اين كه احترام بيش از حدي كه پارهاي از مردم براي صوفيان قائل بودهاند، باعث ميشد عدهاي كه مثلاً اجازه ارشاد از قطب داشتند، اما حكم قطبيت از قطب قبلي نگرفته بودند، درصدد تشكيل سلسلهاي با محوريت خودشان به عنوان قطب برآيند.
نگارنده در اين نوشتار درصدد است تا گزارشي تحليلي از فرقه نعمت اللهيه گناباديه جهت روشن شدن حقيقت ارائه كند و قصد عيبجويي، توهين با خردهگيري غير منطقي ندارد. در آغاز لازم است پيرامون سلاسل نعمت اللهيه به اختصار مطالبي بيان شود؛ سپس به عقايد فرقه گناباديه خواهيم پرداخت.
سلسلههاي نعمت اللهي
فرقه نعمت اللهيه، در قرن نهم براي اولين بار در ايران شكل گرفته است. بنيانگذار اين فرقه شخصي شخصي به نام «سيد نورالدين نعمت الله بن عبدالله بن محمد بن عبدالله بن كمال الدين يحيي بن هاشم بن موسي بن جعفر بن صالح بن محمد بن جعفر بن حسن بن محمد بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن ابي عبدالله جعفر بن صادق بن محمد باقر بن زين العابدين بن حسين سبط الرسول و ابن علي زوج البتول معروف به شاه نعمت الله ولي است . وي در سال 730 يا 731 در شهر حلب به دنيا آمد و در سال 834 قمري در ماهان كرمان دار دنيا را وداع گفت و فرقه او نيز از سوي فرزندش به هندوستان منتقل شد.مشايخ شاه نعمت الله ولي بنا به گفته وي در ديوانش به ترتيب طولي عبارتند از: عبدالله يافعي (استاد مباشر)، صالح بربري، كمال الدين كوفي، ابوالفتح صعيدي، ابومدين مغربي، ابوالسعود اندلسي، ابوالبركات بغدادي، ابوالفضل بغدادي، احمد غزالي، ابوبكر نساج، ابوالقاسم گرگاني، ابوعثمان مغربي، ابوعلي كاتب، ابوعلي رودباري، جنيد بغدادي، سري سقطي، معروف كرخي، داود طائي، حبيب عجمي، حسن بصري و اميرالمؤمنين «ع» و اقطاب بعد از شاه نعمت الله ولي عبارتند از: فرزندش خليل الله، محب الله، عطيه الله خليل الله الثاني، محمد بن خليل الله، محب الله ثاني، محمد ثاني، عطيه الله ثاني، محمد ثالث، محمود دكني، مسعود دكني و عليرضا دكني كه جملگي در حيدرآباد هندوستان زيست و فعاليت كردند و فرقه نعمت اللهيه را در آن منطقه گسترش دادند. شاه علي رضا دكني كه متوفاي 1214 قمري ملقب به رضا عليشاه است و تمام عمر صد و بيست ساله خود را در هند گذراند. وي با اعزام دو نفر به ايران توانست جريان تصوف نعمت اللهيه را دوباره در ايران احيا كند. فرستاده اول شخصي با عنوان سيد طاهر دكني كه قطب نبود، ولي از قطب، براي ارشاد مردم اذن داشت و بعد سيد مير عبدالحميد دكني ملقب به معصوم عليشاه دكني بود كه او هم از طرف قطب مأذون بود و در سال 1211 به دستور آقا محمد علي بهبهاني كشته شد و او را در رودخانه قره سوي كرمانشاه غرق كردند. بعد از معصوم عليشاه شخصي به نام ميرزا محمد علي طبسي اصفهاني فرزند آقا ملا عبدالحسين ملقب به نورعليشاه اول از طرف معصوم عليشاه، شيخ مأذون ميگردد كه او هم در سال 1212 يك سال بعد از معصوم عليشاه در موصل از دنيا ميرود و در جوار حضرت يونس دفن ميشود. بعد از نور، شخصي به نام شيخ محمد حسين اصفهاني موصوف به شيخ زين الدين و ملقب به حسين عليشاه در سال 1214 (سال فوت رضا عليشاه) ادعاي قطبيت ميكند. در واقع بعد از رضا عليشاه، حسين عليشاه قطب ميشود و او نيز در سال 1234 قمري از دنيا رفته و شخصي به نام محمد جعفر كبودرآهنگي ملقب به مجذوب عليشاه در همان سال قطبيت سلسله نعمت اللهيه را ادعا ميكند؛ البته مجذوب عليشاه از سال 1207 از طرف نور عليشاه مأذون به ارشاد بوده است؛ ولي قطبيت را مجذوب عليشاه از حسين عليشاه ميگرد. در اين فاصله دو شخص به نامهاي عين عليشاه و كوثر عليشاه دو سلسله مستقل در عرض سلسله حسين عليشاه و به عنوان جانشين نورعليشاه تأسيس ميكنند. ملا محمد رضا ملقب به كوثر عليشاه (كه او هم از طرف نورعليشاه اذن ارشاد داشته) بعد از وفات مجذوب عليشاه به استناد همان فرماني كه از نور عليشاه گرفته بود، از سال 1238 ادعاي قطبيت كرده و فرقه نعمت اللهيه كوثريه را تأسيس ميكند و بعد از كوثر عليشاه، ميرزا علي نقي معروف به جنت عليشاه قطب ميشود و بعد از او هم در سال 1298 اختلاف در جانشيني او واقع ميگردد كه در اين اواخر شخصي به نام مراغهاي معروف به محبوب عليشاه، امر ارشاد را به عهده ميگيرد كه او هم در سال 1334 از دنيا رفته و بعد سلسله نعمت اللهيه محبوب عليشاهي پديد ميآيد. پس اولين انشعاب در سلسله شاه نعمت الله ولي، فرقه كوثريه است؛ البته بعد از حسين عليشاه، علاوه بر مجذول عليشاه، شخصي به نام ميرزا صفا، فرقه كميليه را راهاندازي ميكند. بعد از مجذوب عليشاه دو انشعاب ديگر پديد ميآيد: يكي فرقه و سلسله نعمت اللهيه شمسيه توسط شخصي به نام سيد حسين استرآبادي معروف به شمس العرفا و ديگري توسط شخصي به نام ميرزا زين العابدين شيرازي ملقب به مست عليشاه (متولد 1194 و متوفاي 1253) وي صاحب تأليفات و ديوان شعري با تخلص شعري «تمكين» بوده است. در دوره مست عليشاه، عالمي به نام حاج محمد حسن مجتهد در شيراز بوده است. ايشان سه فرزند به نامهاي حاج معصوم و حاج محمد حسين و حاج آقا محمد مجتهد شيرازي داشت.
حاج محمد حسن مجتهد به شدت با مست عليشاه مخالفت ميكرد و با او درگير ميشد. نوه حاج محمد حسن شيرازي و پسر حاج معصوم به نام زين العابدين مشهور به ميرزا كوچك، يكي از روزهاي سال 1234 قمري، شش سال پيش از مرگ حاج محمد حسن مجتهد، همراه با جمعي از طلاب به قصد تفرج به بقعه بابا كوهي گذر كرد؛ غافل از آن كه اين نقطه اقامتگاه مست عليشاه شده؛ ميرزا كوچك با ديدار مست عليشاه جذب او گشته و به خدمت او در ميآيد. سرانجام پدر او حاج معصوم و جد او حاج محمد حسن مجتهد و ساير اعضاي خانواده او را مكلف ساختند كه عذر مست عليشاه را بخواهد و از اقامت در خانه خود معافش بدارد؛ ولي اين توصيهها اثر نبخشيد و ميرزا كوچك در حالي كه در سن 26 سالگي بود، مريد مست عليشاه شد و علوم باطني را به قول صوفيه از او فرا گرفت و بعد از مست عليشاه قطبيت سلسله را بدست آورد و به لقب طريقتي رحمت عليشاه ملقب شد. بعد از مرگ رحمت عليشاه، معروف بود كه رحمت عليشاه حكمي براي سعادت عليشاه به عنوان جانشيني داده است؛ اما سه نفر، اول: محمد مجتهد شيرازي، عموي رحمت عليشاه و دوم: همسر دوم رحمت عليشاه كه والده آقا محمد حسين و آقا محمد معصوم و در عين حال همشيره همسر حاج آقا محمد شيرازي بود و سوم: پسر بزرگ رحمت عليشاه به نام ميرزا محمد حسين (پسر همسر دوم رحمت عليشاه) كه خود را منصور علي ميخواند، شايع كردند كه فرمان جانشيني سعادت عليشاه منسوخ و اجازهنامه جديدي از سوي رحمت عليشاه صادر شده كه براساس آن، جناب حاج آقا محمد شيرازي (عموي رحمت عليشاه) به مقام جانشيني ايشان تعيين شدند و لقب منور عليشاه را پيدا كرد. بعد از منور عليشاه، فرزندش به نام حاج علي آقاي ذوالرياستين ملقب به وفا عليشاه جانشين ميشود و بعد از او نوبت به صادق عليشاه كه او هم فرزند وفا عليشاه است، قطب ميشود و بعد از او نوبت به دكتر جواد نوربخش كرماني ميرسد؛ بنابراين فرقه ذوالرياستين يا مونس عليشاهيه با فرقه نوربخشيه از همين جا انشعاب پيدا ميكند. آقاي نوربخش در آمريكا زندگي ميكرد و بعد از مشكلات اخلاقي و شكايت خانواده آسيبديده و محاكمه غيابي او در ايران، به سفارش گنجويان – قطب فعلي ذهبيه– به انگلستان منتقل ميشود. بعد از رحمت عليشاه، شخص ديگري به نام ميرزا حسن اصفهاني ملقب به صفي عليشاه نيز ادعاي قطبيت ميكند. صفي عليشاه، سلسله جداگانه با عنوان انجمن اخوت را تأسيس كرد و بعد از مرگ صفي عليشاه، ظهيرالدوله، داماد ناصر عليشاه، با لقب صفا عليشاه جانشين او ميشود. بعد از اين مرحله، انجمن اخوت از شكل و شمايل فرقه صوفيه خارج و به يك انجمن فراماسونري تبديل ميشود و جانشيني براي سلسله تعيين نميشود و با اداره آن به دست هيأت رئيسه، انجام ميپذيرد ؛ البته طرفداران گناباديه بر اين باورند كه مونس عليشاه بعد از مرگش، جانشيني براي خود تعيين نكرد و فقرا را مخير گذاشت كه يا ترك درويشي يا با صالح عليشاه، قطب زمان گناباديه بيعت كنند. طريقه صفي عليشاه نيز با عدم تعيين جانشين به بن بست رسيد. اما شخص سومي كه بعد از رحمت عليشاه ادعاي قطبيت كرد، محمد كاظم تنباكو فروش اصفهاني ملقب به سعادت عليشاه است و سلسله گنابادي از اين شخصيت انشعاب پيدا ميكند؛ البته وي در سال 1271 و 1272 فرمان ارشاد داشته است و در سال 1276 به ادعاي اين سلسله، فرمان خلافت پيدا ميكند. بعد از سعادت عليشاه، سلطان عليشاه يا سلطان محمد شاه گنابادي و بعد نور عليشاه و بعد صالح عليشاه و رضا عليشاه و محبوب عليشاه و الان مجذوب عليشاه (تابنده) قطب سلسله گنابادي ميشوند؛ بنابراين سلسله نعمت اللهيه گنابادي بيش از دويست سال از عمرش نميگذرد. البته درباره چگونگي پيدايش سلسله گناباديه دو نظر مطرح است:
نظريه اول: پس از مرگ مست عليشاه، محمد كاظم تنباكوفروش اصفهاني (طاووس العرفا) ملجقب به سعادت عليشاه قطبيت و جانشيني رحمت عليشاه را نپذيرفت و سلسله جديد گناباديه را تأسيس كرد؛ البته برخي بر اين باورند كه سعادت عليشاه وقتي قطب صوفيه شد، جانشيني رحمت عليشاه را انكار و به تأسيس فرقه جديدي اقدام كرد.
نظريه دوم: پس از رحلت مست عليشاه در سال 1253 قمري، محمد كاظم تنباكو فروش اصفهاني به خدمت رحمت عليشاه درآمد و مدتها در نهايت صدق و ارادت در راه سلوك قدم زده و تحت ولايت رحمت عليشاه، استعدادات نهفتهاش شكوفا شده و به كمال رسيد تا اين كه در سال 1276 قمري به دستور رحمت عليشاه با صدور فرماني به خط و مهر خويش ايشان را به عنوان جانشيني خود برگزيد و پس از مرگ رحمت عليشاه در سال 1278 قمري، ايشان كارگزار مطلق عالم فقر و عرفان شد؛ البته همانگونه كه گفته شد، بعد از مرگ رحمت عليشاه، سه نفر ادعاي جانشيني او را داشتند كه از جمله آنها، سعادت عليشاه بود و سلسله گناباديه بر اثر نزاع در مورد جانشين رحمت عليشاه ايجاد و تأسيس شد. با اين توضيح كه سلسله گناباديه بعد از مرگ سعادت عليشاه و توسط ملا سلطان محمد گنابادي تأسيس شد؛ بر اساس اين نظريه، فرقه گناباديه را سعادت عليشاه تأسيس نكرد، بلكه بعد از سعادت عليشاه، ملا سلطان محمد گنابادي اين اجازه را گرفت و فرقه گناباديه را پديد آورد.
ملا سلطان، تحصيلاتع خود را در روستاي بيلند گناباد و مشهد آغاز كرد؛ سپس براي ادامه تحصيل به نجف و كربلا عزيمت كرد. بعد جهت تدريس به مدرسه نصرالدين تهران رفت؛ اما به خاطر شباهت عقايدش با بابيت مطرود و به سبزوار منتقل شد واز محضر حاجي سبزواري استفاده كرد و روزي كه سعادت عليشاه به سبزوار آمد، ملا سلطان جذب او ميشود و حاجي سبزواري را رها ميكند و به قصد زيارت و ارادت سعادت عليشاه به اصفهان ميرود و بعد از آن كه به قطبيت ميرسد، از اصفهان به بيدخت ميرود. علما و فقهاي منطقه بويژه پدر زن او حاج ملا علي كه امام جماعت مسجد جامع بيدخت بوده، نفوذ معنوي زيادي داشتند؛ بنابراين ملاسلطان اظهار درويشي و صوفيگري نميكند و مشغول كار طبابت مي شود. وي از اختلافاتي كه بين گناباد و بعضي از شهرهاي ديگر بوده، سوء استفاده كرده و اين اختلافات را شدت ميدهد و در نهايت، ملا سلطان در سال 1312 با انتشار كتاب سعادتنامه، رسماً اظهار قطبيت كرده و فرقه گناباديه را مطرح ميكند و مخالفتهاي علما با او شروع ميشود.
اعتقادات سلسله گناباديه
حاصل سخن آن كه سلسله نعمت اللهيه گناباديه بعد از سعادت عليشاه تحقق يافت و سلطان عليشاه يا ملا سلطان را بايد اولين رهبر و موسس سلسله نعمت اللهيه دانست و بعد از وي، نور عليشاه پسر بزرگ ملا سلطان و بعد از او، پسر ملا علي يعني صالح عليشاه و بعد فرزند صالح عليشاه، يعني رضا عليشاه و سپس پسر رضا عليشاه، يعني محبوب عليشاه و بعد قطب فعلي، فرزند صالح عليشاه يعني مجذوب عليشاه ، قطبيت اين سلسله را به عهده گرفتند. سلسله گنابادي علاوه بر اعتقادات و آداب مشترك با ساير فرقههاي صوفيه، داراي اعتقادات و آداب اختصاصي نيز هستند. نگارنده در اين بخش، با رويكرد كلان به اعتقادات اختصاصي ميپردازد.1- اعتقاد به ولايت مطلقه اقطاب
يكي از اعتقادات اين فرقه، انتساب ولايت مطلقه به اقطاب سلسله است. ملا سلطان اولين قطب گناباديه در كتاب«ولايت نامه» پيرامون چيستي ولايت مينويسد:
«بدان كه ولايت به كسر و او و فتح آن و مشتقات آن به مناسبت معاني لغويه حسب تكليف در زبان شارع و عرف متشرعين بر بيعت خاصه و لويه اطلاق شده است؛ زيرا كه اين بيعت در طرف بيعت كننده و بيعت گيرنده باعث تحقق بسياري از معاني لغوي و عرفي ولايت ميشود.»
نور عليشاه، دومين قطب اين سلسله در كتاب «صالحيه» ميگويد:
«ذرات بلكه مراتب عالم دواير موهومه محيطه بر نقطه وحدت است، مبدأ و منتها او است. اگر چه سير نقطه دايره است، اما دايره محيط به نقطه است. دواير وجوديه دور محور است؛ پس نقطه، محور ثابت و قطبيت براي نقطه ساكنه است؛ پس قطبيت عالم وجود، نقطه محدود ربالنوع انسان است كه در برگشت، ولايت مطلقه گويند. پس ولايت مطلقه است قطب عالم و هر كس متصل شده به آن قطب گويند.»
شاهد بر سر جمله«پس ولايت مطلقه است قطب عالم». حال ببينيم كه قطب كيست؟ نور عليشاه در نامههاي صالح به جانشين خود اجازهاي داده است و ميگويد:
«شيخ محمد حسن صالح عليشاه بعد از رحلت اين ضعيف (نور عليشاه) در حيات خود مطاع كل و مظهر تام خواهند بود و امر ولايت و خلافت كليه در اين صورت در رحلت منتقل به آن جناب خواهد بود.»
آن قدر سلسله گناباديه به ولايت اقطاب اهميت ميدهد كه حتي اگر كسي نمازش را هم ترك كند، اما ولايت اقطاب را داشته باشد، مشكلي بر او نيست. به زعم آنها، شارع مقدس در اموري مثل نماز ترخيص داده، اما در امر ولايت ترخيص نداده است. سلطان عليشاه در ولايت نامه مينويسد:
« در ترتب جمله فوايد بر ولايت همان بس است كه فرمود: اسلام بنا شده است بر پنج پايه و خداوند ترخيص فرموده است در چهار پايه از آن كه نماز و زكات و روزه و حج باشد و ترخيص نفرموده است در يكي از آنها كه ولايت باشد، و مردم گرفتند آن چهارپايه را كه بود و نبودش يكسان است و ترك كردهاند آن يك پايه را كه در آن هيچ ترخيص نيست و جميع فوايد مترتب بر آن است.»
ولايت را هم به معناي ولايت اقطاب در عصر غيبت بيان ميكنند؛ در حالي كه آيات و روايات فراواني در باب اهميت نماز و ساير عبادات وجود دارد و هيچ كدام آنها بر ترخيص دلالت ندارند. اين مطلب كه دين اسلام بر پنج اصل استوار است و ولايت از همه آنها مهمتر است، يك نكته است و اين كه نسبت به آن چهار تا خداوند ترخيص داده، نكته ديگري است. ترخيص به اين معنا كه بود و نبودش يكسان است، به هيچ وجه قابل پذيرش نيست. اين طايفه درباره ايمان نيز شبيه نماز داوري ميكنند و آن قدر مساله ولايت اقطاب، چشم آنها را پر كرده كه ايمان را بيعت با مرشد و قطب تفسير ميكنند. اگر كسي با صاحب بيعت، بيعت كرد ديگر عذاب نميبيند، اگر چه فاجر باشد. ملا سلطان در ولايت نامه بعد از بيان معناي لغوي ولايت مينويسد:
«و ولايت در عرف خاص استعمال ميشود در بيعت خاصه ولويه و به واسطه اين بيعت چنانكه بيايد داخل ميشود صورت ملكوتي از ولي امر در دل بايع و آن صورت داخله دل بايع چنانچه به ايمان ناميده ميشود به ولايت نيز ناميده ميشود ولما يدخل الايمان في قلوبكم اشاره به آن صورت دارد.»
مشايخ گنابادي با اين تفسير از ولايت، بر بيعت گرفتن مريدان از اقطاب تأكيد ميورزند و بيعت را با ايمان مترادف ميشمارند. در نامههاي صالح آمده است:
«جز اتصال به فقير به صراط مستقيم طريقت راهي نيست.»
منظور از فقير هم قطب است و در هنگام ذكر و ورد و طاعت و خدمت از وجه شيخ خود غافل نگردد. حكيمان و متكلمان و عارفان اسلامي پيرامون ولايت و انواع مطلقه و مقيده و كليه و جزييه و تكويني و تشريعي مطالب فراوني گفتهاند و بر اين باورند كه ولايت نامه و مطلقه، مظهر تام الاهي است و مصداق آن، پيغمبر و ائمه معصومين (ع) هستند و ديگران از ولايت مقيده بهرهمندند. حال، چگونه اقطاب سلسله گناباديه با اين كه ادعاي شيعه اثناعشري را دارند، اقطاب خود را مظهر تام، مطاع كل و صاحب ولايت مطلقه معرفي ميكنند. توضيح مطلب اين كه ولايت در دانش علوم اسلامي به كار رفته است: عرفان، كلام و فقه. ولايت در عرفان به معناي باطن نبوت است. ظاهر نبوت تصرف در خلق از طريق احكام شرعيه و اظهار نبوت و ارشاد مردم و بيان حقايق الاهي است؛ اما ولايت، باطن نبوت است؛ پس مراد از ولايت عرفاني، ولايت باطني و معنوي است. سيد حيدر آملي در «نص النصوص» در تعريف ولي ميگويد:
«ولي كسي است كه حق تعالي امر او شده است و او را از معصيت حفظ كرده است. ولي گاهي محبوب است و گاهي محب؛ پس اگر در مقام محبوبي باشد ولايت او كسبي نبود و متوقف بر چيزي نيست؛ بلكه ازلي و ذاتي و موهوبي و الاهي است؛ لكن اگر در مقام محبي باشد، بايد متصف به صفت الاهي و متخلق به اخلاق خداوندي شود تا اسم ولي بر او صادق باشد.»
به هر حال، ولايت در عرفان، باطن نبوت است و مقامي بالاتر از ظاهر آن دارد . ولايت در فقه، حداقل دو معنا دارد: 1. قيموميت: ولي قيم مولي عليهم است و مولي عليهم، محجوراني مانند: غيب و قصر هستند. 2. زعامت و رهبري: زمامداري در امور عمومي مردم، نه در امور خصوصي مثل نوع لباس پوشيدن، نوع مسكن و ..... حاكم، متولي و سرپرست امور عمومي و اجتماعي مردم است. ولايت مطلقه همان زعامت همه جانبه و ولايت مقيده، همان قيوميت در امور ناتوان است. ولايت در علم كلام، معاني سه گانهاي دارد: 1. دوستي و محبت اهل بيت(ع) كه مورد اتفاق شيعه و اهل سنت است. 2. زمامداري: يعني همان معناي دوم ولايت فقهي. 3. ولايت تشريعي و تكويني و زمامداري: ولايت در كلام شيعي معناي عامتري دارد كه شامل ولايت تكويني و تشريعي و زمامداري هر سه ميشود؛ يعني ولي، قدرت تصرف در تكوين دارد، شارع در احكام شرعي است و زمامدار جامعه اسلامي نيز ميباشد كه منصب قضاوت را نيز بر عهده دارد؛ البته اين ولايت در اصل، از آن خدا است و بالتبع به پيامبر و ائمه واگذار ميشود و با ادله درون ديني ثابت ميشود كه فقيه جامع الشرايط از ولايت مطلقه در عرصه زمامداري براي اداره امور اجتماعي كشور برخوردار است؛ اما ادعاي ولايت مطلقه در كلمات صوفيه گنابادي به معناي ولايت تكويني و تشريعي و زمامداري است كه هيچ گونه دليل شرعي و عقلي بر آن مترتب نيست.
2. اعتقاد به مهدويت نوعيه
عقيده ديگر سلسله گنابادي، مهدويت نوعيه است بر اساس اين نظريه، علاوه بر مهدويت خاصه حضرت ولي عصر(عج)، فرزند امام عسكري(ع)، مهدويت نوعيهاي وجود دارد كه به اقطاب سلسله اختصاص مييابد و از آن به مهدي ظلي يا تبعي ياد ميشود. سلطان حسين تابنده مقلب به رضا عليشاه در كتاب رفع شبهات ميگويد:
«مهدي در لغت به معناي هدايت شده و از القاب و اوصاف همه ائمه اثناعشر (ع) است كه هر كدام در زمان خودشان هادي و مهدي و خلف و حجت و صاحب السيف بودهاند كه فرمود: كلنا هاد وكلنا مهدي و هر كدام لقب خاصي نيز داشتهاند؛ مانند: باقر و صادق و تقي و هادي و زكي...... و مهدي منتظر حضرت حجتبنالحسنالعسكري دوازدهمين وصي پيامبر(ص) ميباشد كه لقب خاص آن حضرت نيز همان مهدي است.... مهدويت نوعي نيز اگر بعضي اظهار داشتهاند، به اين معنا است كه ذكر شد.... يعني همه نمايندگان الاهي هادي و مهدي ميباشند و آن همان حديث منقول از معصوم گرفته شده كه همه آن بزرگواران هادي مهدي هستند...... و نمايندگان ائمه هدي فقط از جنبه نيابت كه از آن بزرگواران دارند، مهدي ظلي و تبعي و هدايت يافته توسط آن بزرگواران ميباشند.»
ملاسلطان در مجمع السعادت نيز از نظريه مهدويت نوعيه حمايت و خود را امام زمان وقت معرفي ميكند. رضا عليشاه براي توجيه آن، نظريه مهدي ظلي و تبعي را مطرح ميكند؛ ولي اين توجيه ناتمام است؛ زيرا روايت بر فرض صحت آن، بر مهدي و هادي بودن ائمه هدي دلالت دارد و به هيچ وجه، هدايت ظلي و تبعي اقطاب صوفيه از آن به دست نميآيد. آيا صوفيه گنابادي براي اثبات ادعاي خود دليل نقلي يا عقلي در اختيار دارند؟ و آيا صرف ادعا كفايت ميكند؟ رويكرد و شگرد صوفيه اين است كه اوصاف بلند ائمه را به خود نسبت ميدهند و بدون دليل آن را آن قدر تكرار ميكنند تا به عنوان اصل بديهي پذيرفته شود. اگر فقهاي جامع الشرايط، نايبان حضرت حجت معرفي ميشوند، اولاً ولايت تكويني و ولايت تشريعي منظور نيست؛ بلكه همانگونه كه گفته شد، ولايت مطلقه در عرصه احكام سياسي و اجتماعي است. ثانياً اين ولايت سياسي و اجتماعي فقهاي شيعه به روايات امامان مستند است و كساني كه مشمول «حكم بحكمنا» در مقبوله عمر بن حنظله هستند، يعني توان دريافت احكام شرعي از شارع مقدس را دارند، مشمول اين ضابطه هستند؛ يعني اگر ما روايت مقبوله عمربن حنظله يا روايت ابي خديجه را نداشتيم، فقيه، ولايت سياسي و اجتماعي هم پيدا نميكرد. صوفيه كه براي خود ولايت مطلقه و مهدي ظلي و تبعي معتقدند، بايد دليلي براي اين ادعا داشته باشند. اگر كشف و شهودي پيدا كردهاند كه براي خودشان حجت است، چرا بايد ديگران از شهود آنها تبعيت كنند؛ علاوه بر اين كه كشف و شهود آنها با نصوص ديني امامان معصوم تعارض دارد. امامان درباره وضعيت مردم در عصر غيبت فرمودند: به فقها و علما مراجعه كنيد، نفرمودند: به اقطاب صوفيه مراجعه كنيد. حال اشكال نگارنده اين است كه به چه دليل، اقطاب گناباديه، نيابت خاصه را به خود نسبت ميدهند؛ بويژه با تعريفي كه رضا عليشاه براي نيابت خاصه بيان ميكند. وي، نيابت را به دو قسم نيابت خاصه و عامه منشعب كرده وميان معناي اصطلاحي در فقه و عرفان تفاوت ميگذارد و بعد از بيان فقهي نيابت عامه و خاصه، معناي عرفاني را چنين بيان ميكند:
«عرفا نايب خاص را كسي ميدانند كه از طرف امام «ع» بلاواسطه يا به وسايط صحيحه غير مخدوشه در امر خاصي (مانند امامت جماعت يا جمع صدقات يا بيان احكام يا تلقين اذكار) مجاز باشد و نايب عام، كسي است كه از طرف امام «ع» در همه امور ديني اجازه داشته باشد؛ ولي اجازه، در هر دو بايد به امام «ع» برسد ولو به وسايط باشد و در زمان غيبت كبرا چون زيارت امام «ع» به ظاهر ميسر نيست، اجازه بدون واسطه وجود ندارد ... پس ... نيابت خاصه بدان معنا ممكن است.»
سيد هبه الله جذبي در رساله باب ولايت مينويسد:
«بزرگان، عرفا را نمايندگان حق ونايب امام «ع» و مجازين درايت و مأمورين اصلاح نفوس و تهذيب اخلاق و تصفيه روح و متوجه نمودن خلق به سوي خدا ميدانند و اجازه آنها را به وسايط صحيحه متصل به امام «ع» رسانند و امر و اطاعت دستورات آنها را امر الاهي دانند؛ چنان كه علماي اعلام را نمايندگان حق و نايب امام «ع» در تبليغ احكام و وظايف شرعيه دانند و بايد اجازه روايت آنها هم به وسايط غير مخدوشه به امام «ع» متصل گردد.»
حال اشكال ما اين است كه اگر به گفته رضا عليشاه، نيابت عامه فقها برگرفته از مقبوله عمر بن حنظله است، نيابت خاصه صوفيه گناباديه با كدام دليل روايي ثابت ميشود و با كدامين دليل، از ناحيه مقدسه، مأمور به اصلاح نفوس و تهذيب اخلاق هستند. آيا صرف ادعاي بدون دليل براي گرايش مردم كفايت ميكند؟ اگر گفته شود كه تعيين نيابت خاصه با خدا است و انتخاب با ميل خود نيست وبا الهام خدايي انجام ميگيرد، پاسخ ما اين است كه شايد الهام شيطاني بر شما وارد شده و گمان كردهايد كه الهام الاهي است؛ پس معيار تمييز اين دو گونه الهام چيست؟
3. انكار ولايت سياسي و اجتماعي ائمه
عقيده ديگر فرقه گناباديه،نفي ولايت ظاهري، سياسي و اجتماعي اوصياي الاهي و بويژه اميرالمؤمنين «ع» است. با اين كه فرقه نعمت اللهي گنابادي و ادعاي تشيع دارند، ولي حرفهاي سنيپسند سر ميدهند تا نوعي اجتماع ميان شيعه و سني حاصل آيد و هر دو را راضي نگه دارند. ملاسلطان محمد گنابادي (سلطان عليشاه)، رئيس اين فرقه ميگويد:
«بدان كه انبياء و اوصيا، آن بزرگواران را دو شأن است كه به يكي انذار خلق ميكنند... و به ديگري راهنمايي خلق ميكنند به سوي آخرت و به سوي خدا كه هر يك از بزرگواران صاحب شأن انذار و صاحب شأن هدايت ميباشند ... شأن انذار در انبيا «ع» غالب و ظاهر و شأن هدايت مغلوب و مستور ميباشد و در اوصياء «ع» چون بعد از انبيا ميباشند و انذار را انبيا به كمال رسانيدهاند. عمده اشتغال آنها به تعليم احكام قلب و بردن بندگان خدا است به سوي حق و آخرت، شأن هدايت غالب و شأن انذار مغلوب و از اين جهت حضرت اميرالمؤمنين «ع» بيست و پنج سال در خانه نشست و در دعوت ظاهره را بر روي خود بست و به دعوت باطنه مشغول گرديد و دعوت ظاهره را به كساني واگذار فرمود كه هيچ حقي در آن نداشتند؛ چون انذار از هر كس ميشد، نهايت اين بود كه بيعت كردن با آنها به نحو صحت نميشد.»
ملا سلطان در سعادتنامه به گونهاي سخن ميسرايد كه گويي اعتقادي به جريان غدير خم ونصوص ديني فراوان بر وصايت و خلافت ظاهري و باطني و ولايت سياسي – اجتماعي امام علي «ع» ندارد؛ در حالي كه آيات اكمال دين و لزوم ابلاغ آن بر پيامبر در سوره مائده و نيز روايات منزلت و يوم الانذار و ... جملگي بر ولايت اجتماعي امام علي دلالت دارند. وي در اين باره مينويسد:
«نبي مكرم اسلام چون رحلت كردند، علوم ولايت معنوي را به علي داد؛ ولي دعوت ظاهر و رياست ظاهري خود به خود با حضرت رسول ختم شد؛ زيرا دعوت ظاهري از ديگران كه خلفاي ثلاثه باشند برميآيد و از اين جهت رياست ظاهري به علي «ع» نرسيد.»
آيا اين تعابير با مذهب تشيع قابل اجتماع هستند.
4. بدعتگذاري در ماليات اسلامي
عقيده ديگر فرقه گناباديف مسأله عشريه است كه ملا سلطان آن را جايگزين خمس و زكات كرده است و بدعتي در ماليات اسلامي راه انداخت ملا سلطان در نامه خود به حاج عبدالهادي مينويسند:
«يك عشر از ارباح مكاسب و زراعات داده شود، معني از زكات زكوي و از خمس خواهد بود.»
تابنده در توجيه اين بدعت ميگويد:
«اين موضوع در زكات مربوط به زراعات و غلات اربع است؛ ولي در مسكوك و چهارپايان كه كمتر مورد احتياج عموم ميشود، به همان ترتيب مشروح در فقه عمل ميشود و در زراعات هم كه غلات باشد، اگر از آب جاري يا باران يا چشمه مشروب شود، عشر و اگر از چاه آب كشند، نصف عشر است.»
«كساني كه ايراد گرفتهاند، مطمئن باشند كه نظر تشريع و بدعت نيست، فقط براي تسهيل در حساب است.»
ولي واقع امر اين است كه توجيهات تابنده با بدعت جدشان سازگاري ندارد و تلاش وي بر تطهير اين بدعتگذاري ناتمام است؛ زيرا ملا سلطان در اجازه به عبدالهادي، تنها به زراعات اشاره نكرده و به صراحت، تمام ارباح مكاسب كفايت دانسته است؛ بنابراين بدعت پيشگفته نه تنها با توجيه تسهيل نميسازد، بلكه با احكام قطعي در باب خمس و زكات نيز سازگار است؛ زيرا زكات برخي امور، يك بيستم و برخي يك دهم است و برخي با احتساب نصابنامه تفاوت پيدا ميكند.
نتيجه آن كه به هيچ وجه نميتوان حكم عشريه را بر تمام مصاديق زكات باركرد؛ به همين دليل، تمام مراجع تقليد، عشريه را باطل دانسته و آن را به جاي خمس و زكات كافي نداستهاند. شايد اين بدعتگذاري، علاوه بر تبعيت از قوم يهود و مسيح براي جبران عشريه از دست رفتهاي است كه محمدشاه قاجار براي رحمت عليشاه در نظر گرفته بود. با اين بيان كه محمد شاه قاجار بعد از اين كه ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهاني را به تحريك قطب نعمت اللهي، حاج ميرزا آغاسي تابلوي استعمار، شهيد كرد و حكومت به دست صوفي معروف نعمت اللهي افتاد، براي رحمت عليشاه شيرازي قطب نعمت اللهيه كه به اتفاق سفير روس وانگليس در ايران شاه را از تبريز تا تهران همراهي ميكردند، حكم نائب الصدري استان فارس را نوشته، عشر تمام درآمد استان فارس را به رحمت عليشاه بخشيد و در معنا عشريه فارس در زمان حكومت جائرانه محمد شاه قاجار به رحمت عليشاه قطب نعمت اللهي تعلق گرفت. سلطان عليشاه خيلي تلاش كرد كه دوباره اين درآمد را احيا كند، ولي موفق نشد و چون به پشتوانه مالي حاجت داشت، براي اداره سلسله، به اتباع فرقهاش دستور داد تا يك دهم درآمد خود را به عنوان عشريه، به قطب فرقه به جاي خمس و زكات پرداخت كنند.
5. غلو درباره امام علي «ع» و اقطاب سلسله
سلطان محمد گنابادي، امام علي رامبدأ كل عالم وجود و موجود تمام موجودات معرفي ميكند و بر اين باور است كه شرايع الاهيه و جميع كتب آسماني نازل شدهاند تا خلق را به سوي معرفت علي «ع» بخوانند؛ در حالي كه در زمان شرايع گذشته چه كسي ميدانست كه علي «ع» كيست؟ و اگر در زيارت جامعه، مقامات تكويني براي ائمه بيان شده، آن بزرگواران به عنوان واسطه در فيض مطرح شده و همه افعال را به خداوند نسبت دادهاند. خدا موجد كل هستي است و اينها تنها واسطه فيضند وحسين تابنده نيز ميگويد:
«آوردهاند كه يكي از خرقهپوشان از سعادت عليشاه سؤال كرد با اين مقاماتي كه ما فقرا براي علي «ع» در نظر داريم و قائل هستيم، در معني چه فرقي با علي اللهيها داريم. او در جواب گفت كه اين فرق است كه ما ميگوئيم علي نيست، خدا است آنها ميگويند كه خدا نيست و علي هست»
يعني آنها خدا را علي كردند و ما علي را خدا كرديم واين ديدگاه درباره آن حضرت، از غلوي برخوردار است كه تمام ائمه معصومين با آن مقابله كردهاند. نورعليشاه در كتاب «صالحيه» درباره اقطاب صوفيه نيز غلو كرده و ميگويد:
«گويند كه انبيا معصومند و اوليا محفوظ و آن ذاتي است و اين عرضي، آن در تمام عمر است و اين در زمان ولايت.»
يعني اقطاب در زمان ولايت محفوظند. اقطاب در نوشتههاي گناباديه، مظهر تام خداوند، خليفه الاهي، نايبان امام، محل نزول وحي و الهام الاهي معرفي شدهاند. عباسعلي كيوان قزويني كه از مشايخ فرقه گناباديه بوده و از طرف چندين قطب اجازه ارشاد دريافت كرد و بعد جدا گرديد، پيرامون ادعاي علم به غيب اقطاب چنين بيان ميكند:
«آنها به ادعاي خودشان به هر كه اجازه امور دينيه دهند، بايد به حكم نازله غيبيه و نمودار الاهي باشد، نه به ميل خودشان مانند مناصب دنيويه و حكم خدا منزه است از اشتباه در موضوع و انكشاف خلاف ... اما تصديق مريد، قطبيت را و قبول مجاز اجازه را از مجيز قابل اشتباه هست و انكار مريد قطب را پس از تصديقش ممكن است ومنطقي است؛ زيرا مريد مدعي علم به غيب و كشف ملكوتي نيست و تصديقش، قطب را از امور عاديه است و قابل كشف خلاف است؛ اما مراد كه مدعي استغنا و محتاج اليه بودن است، نميتواند بگويد من اشتباه كردم.»
حال اين اشكال پيش ميآيد كه چگونه اقطاب گناباديه به كيوان قزويني، اجازه ارشاد داده و او را به درجه شيخيت رسانيدهاند وكيوان از دست چندين قطب، اجازه دريافت كرده و در نهايت، از دايره ارادت خارج شده و به نقد طريقت صوفيان بويژه سلسله گناباديه پرداخته است. آيا اين اجازات نشان نميدهد كه تمام مدعيات اقطاب و مشايخ گنابادي، فاقد اعتبار و ارزش معرفتي است. كيوان قزويني در كتاب «استوارنامه»، ويژگيها و ادعاهاي اقطاب گناباديه را چنين توصيف ميكند:
«قطب بايد منصوب از جانب خدا باشد به نص قطب سابق ثابت القطبيه و داراي آن ولايتي باشد كه باطن نبوت خاتم الانبيا بود و به نيروي آن ولايتف مقنن قوانين سريه تصوف باشد؛ چنان كه پيغمبر كه در هر زمان بايد رئيس مسلمانان باشد، بايد در هر زمان هم يك نفر قطب در روي زمين از جانب خدا باشد به نصب الاهي نه به انتخاب مريدان و قطب، غير خليفه است.»
پس كيوان در اين عبارت و عبارتهاي ديگر، اولين ادعاي اقطاب سلسله را بيان ميكند كه آنها، باطن ولايتي را كه مخصوص خاتم الانبيا است، براي خود معتقدند كه به نيروي آن، احكام تصوف را تأسيس كرد. دومين ادعا آن كه قطب ميتواند تكميل كننده ده نفر يا بيشتر يا همه مردم اهل دنيا باشد؛ زيرا قطب صوفيان شيعه مدعياند كه نايب دوازده امامند ادعاي سوم آن كه قطب از قيود طبع و نفس آزاد است و ديگران بندهاند و بنده مالك مال نميشود و مال هم بيمالك نميشود؛ پس اموال همه بندگان خدا گرچه با دسترنج خود يافته باشند، در باطن، مال حلال قطب آزاد است و قطب تنها قانع به عشر و فطر و نذر بوده تا باقي اموال بر آنها حلال كند. دعوي چهارم قطب آن كه همه عبادات و معاملات مريدان بايد به اجازه قطب باشد كه امر او، امر خداست و هر كار اگر چه نيك باشد و به قصد صحيح سر زند تا به اجازه قطب نباشد باطل است. دعوي پنجم قطب آن كه هر اسم خدا را كه به مريد تلقين كند و اجازه دهد كه به دل يا به زبان بگويد، آن اسم بر اثر اجازه قطب، اسم خدا است و باقي اسماء اللهف اسم خدا نيست. دعوي ششم آن كه معارف روحيه و عقايد قلبيه اگر با امضاي قطب باشد، مطابق واقع و اصول دين است و معرفت الله و ايمان به مبدأ و معاد است. ادعاي هفتم آن كه قطب، مفترض الطاعه و لازم الخدمه و لازم الحفظ براي همه افراد جامعه يا افراد قادر به تكميل نفس است. ادعاي هشتم آن كه قطب در عقايد، اخلاق، كارهاي ديني و دنيوي خود آزاد و معاف از قانون است و لازم نيست تابع آن قانوني باشد كه به مريدان تكليف كرده و نه تابع مطلق قانون؛ زيرا قانون در حدود و براي هر شخص محدود است و قطب كه برتر و بيرون از حدود است، قانون هر چه باشد بر قطب حكمفرما و مسلط نيست. افعال قطب، افعال خدا و احوال او، صفات خدا. نورعليشاه نيز به صراحت اين ادعا را مطرح ميكند كه صوفي رو به بيحدي است و مذهب حد است؛ فلذا صوفي را مذهب نباشد. ادعاي نهم آن كه قطب، هميشه در دل مريد هست؛ بلكه هر كس گرچه دشمن او باشد و ناظر بر احوال قلبيه و تطورات روحيه و ارادات حادثه متعاقبه او و قادر بر تغيير اطوار و ارداتش و بر هر تصرفي در باطن او است و هر چه ميكند، از نيك و بد، به امر و رضاي باطني قطب است. ادعاي دهم آن كه اقطاب صوفيه، خود را قسيم جنت و نار و داراي علم لدني دانسته و مدعياند نمونه بهشت و دوزخ را در همين دنيا به مريد نشان ميدهند. اين مدعيات دهگانه، نمونه بارزي از غلو اقطاب فرقه گناباديه است كه هيچ انسان عاقلي بدون دليل نميتواند زير بار اين همه ادعاهاي گزاف برود؛ علاوه بر اين، زيستنامه سلسله گنابادي بويژه زندگي ملا علي، دومين قطب اين سلسله خلاف اين مقامات را نشان ميدهد.
پرسشهاي كليدي از مجذوب عليشاه
با توجه به عقايد مطرح شده ميتوان فرقه گناباديه را بدعت گذاراني دانست كه با تفسير به رأي و تأويلات ناصواب و غير روشمندانه، در دين اسلام تغيير اساسي ايجاد كرده و با برگزاري مراسم جداگانه در خانقاه، صفوف مسلمانان را متفرق ساخته و با اذكار و اجازات ساختگي و ادعاي كرامتهاي دروغين و مقامات والا براي اقطاب دانستن و خود را امام زمان معرفي كردن، مردم ساده را فريب داده و با طرح جدايي دين از سياست، ميدان را براي استعمارگران گشوده است؛ براي نمونه، وقتي از ملا سلطان پيرامون مشروطيت پرسش شد، در پاسخ گفتند:«ما يك نفر زارع دهاتي درويشيم و نميدانيم مشروطيت با استبداد چه معني دارد و اين چنين كاري نداريم و مطيع امر دولت ميباشيم؛ خواه مشروطيت باشد و خواه مستبد»
اين طايفه براي اين كه بتوانند طرفداراني در يمان عوام جذب كنند، بزرگاني مانند: ابوذر، شهيد ثاني، علامه مجلسي، فيض كاشاني و ... را به تصوف و گرايش به نعمت اللهيه متهم ميسازند. نگارنده، پرسشهاي فراواني از فرقه گنابادي دارد و نميدانم كه قطب فعلي اين سلسله يعني مجذوب عليشاه، زماني را براي پاسخ به اين پرسشها ميگذارد؟
نخست اين كه اگر اقطاب اين سلسله، علم لدني دارند و به مقام ولايت مطلقه دست يافتهاند، چگونه نميدانستند زماني كيوان قزويني برميگردد و عليه آنها افشاگري ميكند؟
دوم اينكه آيا ولايت مطلقه از صفات اختصاصي امامان معصوم است يا ديگران نيز از آن بهرهمندند و در صورت دوم چه نسبتي ميان ولايت مطلقه ائمه معصومين با ولايت مطلقه اقطاب گناباديه وجود دارد؟
سومين پرسش به مذهب اين سلسله مربوط است. آيا به شيعه اثنا عشريه باور دارند؟ اگر پاسخ مثبت است كه مكرر آن را ادعا ميكنند، پس چرا ولايت ظاهري امام علي «ع» را انكار كرده يا مذهب را حد و صوفي را بيحدي معنا ميكنند؟
چهارمين پرسش اين كه اگر سرسلسله قطب گناباديه، شاه نعمت الله ولي است، او صريحاً اقطاب و مشايخ سلسله خود را از طريق حسن بصري به امام علي ميرساند؛ در حالي كه فرقه گناباديه در يك جا سلسله را از طريق معروف كرخي به امام رضا و در جاي ديگر، از طريق جنيد بغدادي به امام زمان نسبت ميدهند . اين تهافتها چه توجيهي دارد؟
پنجمين پرسش اين كه اگر فرقه گناباديه به هماهنگي شريعت با طريقت اعتقاد دارد و آنها را جداناپذير ميشمارد. پس چرا وقتي مراجع تقليد كه عالمان شريعتند، به عدم كفايت عشريه و بدعت دانستن آن و برخي عقايد ديگر اين سلسله فتوا ميدهند، اقطاب گنابادي برآشفته ميشوند و دست از بدعت خود برنميدارند؟
ششمين پرسش اين كه حضور جنايتكاراني مانند تيمور تاش، جنايتكار تاريخ معاصر و نصيري، رئيس ساواك پهلوي در اين فرقه و ارتباط با صالح عليشاه سومين قطب سلسله با دكتر اقبال، نخستوزير پهلوي و همراهي رضا عليشاه چهارمين قطب سلسله با پهلوي دوم چه توجيهي دارد؟ بويژه اين كه مشايخ گناباديه دخالت در سياست را نپذيرفته و سياست مصطلح امروز را دروغ و تفتين و نقض عهد و ظلم و اذيت وآزار و خلاف شرع و وجدان دانستهاند.
هفتمين پرسش اين كه موضوع شارب در نظر رضا عليشاه، بياهميت معرفي شده و پرداختن به اين مقوله را به سادهلوحان و مغرضان نسبت ميدهد و ميگويد: ديني را به مويي نبستهاند. حال پرسش اين است كه چرا با وجود بياهميتي شارب، همه اقطاب و مشايخ سلسله گناباديه از شاربهاي بلند بهرهمندند و حاضر به كوتاه كردن آن نيستند؛ بويژه با توجه به رواياتي كه بر كراهت شارب بلند و استحباب كوتاه كردن آن دلالت دارند؟ حليه المتقين، روايتي از پيامبر نقل مي كند كه شاربهاي خود را بلند نگذاريد كه شيطان در آن جاي ميگيرد و پنهان ميشود. روايت متعدد ديگري در فروغ كافي جلد پنجم و سفينه البحار جلد اول و معاني الاخبار بر اين مطلب دلالت دارد.
هشتمين پرسش نگارنده به حسن بصري (22-110) سرسلسله نعمت اللهيه مربوط است. اهل سنت، حسن بصري را جزء زهاد ميدانند. كرامات عجيبي در تذكره الاوليا براي حسن بصري ذكر شده است؛ البته تذكره الاوليا به اعتقاد خود اهل سنت مستند نيست؛ چون برخي داستانهايش ساختگي است. علامه حلي در اين زمينه ميفرمايند: از فضل بن شاذان روايت شده كه او رياكار بوده و مطابق حرف مردم عمل ميكرد. طالب رياست و رئيس فرقه قدريه بود. او خود را نزد سني، سني و نزد شيعه، شيعه معرفي ميكرد. ابن ابي الحديد ميگويد: حسن بصري از دشمنان امام علي «ع» بود. حسن ميگفت: اگر علي «ع» در مدينه ميماند و خرماي پست ميخورد، بهتر از اين بود كه داخل خلافت شود. وي در هيچ يك از جنگهاي علي «ع» شركت نكرد و اعتراض هم مي:رد كه چرا خون مسلمين را ميريزي؟ مرحوم مجلسي بابي در بيان بطلان فرقه صوفيه باز كرده و درباره حسن بصري ميگويد: حضرت علي «ع» در بصره از حسن بصري گذشتند، او وضو ميساخت، امام فرمود: وضو را كامل بجا آور اي حسن! حسن بصري گفت: ديروز جماعتي را كشتي كه شهادتين ميگفتند و ضو را كامل ميساختند! حضرت فرمودند چرا به مدد آنها نيامدي؟ گفت: والله، روز اول غسل كردم، حنوط بر خود پاشيدم و هيچ شك نداشتم كه تخلف ورزيدن از عايشه كفر است. در عرض راه كسي مرا ندا كرد كجا ميروي برگرد! كه هر كه ميكشد و كشته ميشود، به جهنم ميرود و من ترسان برگشتم و در خانه نشستم. روز دوم، باز به مدد عايشه روانه شدم و باز در راه همان ندا را شنيدم و برگشتم. حضرت فرمود: راست ميگويي، ميداني آن مناي كه بود؟ گفت: نه. فرمود: آن برادرت شيطان بود و به تو راست گفت، چون قاتل ومقتول لشكر عايشه در جهنم هستند و در حديث ديگر روايت شده كه حضرت امير «ع» خطاب به حسن بصري فرمود: هر امتي را سامري ميباشد و سامري اين امت تو هستي و ميگويي جنگ نميبايد كرد. حسن بصري زمان امام حسن، امام حسين، امام سجاد و امام باقر «ع» بوده و با همه اينها هم بحث داشته و با فرمايش هيچ كدام از ائمه مستبصر نشده است. پرسش ما اين است: شما شيعيان چگونه چنين فردي را در اقطاب خود آوردهايد؟! كجا حضرت امير «ع» به چنين فردي خرقه – حتي در حد ولايت جزئيه – داده است؟ آن قدر حسن بصري مشكل دارد كه حتي عبدالرحمن جامي در نفحات الانس از او نامي نميبرد. در طبقات الصوفيه سلمي نيز نامي از او برده نشده است. حال، با اين وضعيت، چگونه فرقه گناباديه به حسن بصري اظهار ارادت ميكنند؟
نهمين پرسش به معروف كرخي مربوط است. ابومحفوظ معروف كرخي، اهل كرخ (نزديك بغداد) يكي از اقطاب سلسله گناباديه – كه در دورههاي بعد به اين سلسله افزوده شده است – نام پدر معروف، فيروز يا فيروزان بوده است. به گفته عطار در تذكره الاولياء، معروف به دست علي بن موسي الرضا «ع» مسلمان شده است. بعد نزد داود طائي ميرود، رياضت ميكشد و تربيت عرفاني پيدا ميكند. داود هم در مباحث فقهي از شاگردان ابوحنيفه بوده است. وقتي معروف وفات يافت، اهل جهود و يهود ترساسان و مؤمنان هر سه طايفه در وي دعوي كردند كه از ماست و ادعايشان اين بود كه جنازه او را بر ما برميداريم. سلمي در طبقات صوفيه چنين ادعا ميكند كه معروف كرخي تا آخرين لحظه زندگي، دربان حضرت رضا «ع» بوده و در برابر خانه امام رضا «ع» زير دست و پاي شيعيان مصدوم ميشود، دندههايش ميشكند و از دنيا ميرود. اين مطلب كه كرخي دربان امام رضا بوده، در كتابهاي اوليه صوفيه مانند رساله قشيريه نوشته نشده است. شايد اولين بار اين قضيه را سلمي نقل كرده باشد و ديگران مانند عطار نيشابوري از او گرفتهاند. اين قضيه هيچ سنديت تاريخي ندارد؛ بلكه دليل بر خلاف آن هست؛ چون اولاً روايات فراوان از ائمه اطهار «ع» مخصوصاً از حضرت رضا «ع» است كه با سند صحيح از علماي شيعه نقل شده كه امام رضا «ع» با صوفيه مخالف بوده است. روايات زيادي از بزنطي به نقل از امام رضا «ع» در سفينه البحار آمده كه حضرت ميفرمايد: هر كس نزد او از صوفيه ياد شود و با زبان و قلبش، صوفيه را انكار نكند، اين شخص از ما نيست. هر كس كه صوفيه را انكار كند، مانند كسي است كه با كفار در حضور رسول الله جهاد كرده است. امام رضا «ع» علاوه بر نقدهايي كه بر مسيحيت، جاثليق، سليمان مروزي و زنادقه داشته، با صوفيه هم درگير بوده است. آنگاه امام «ع» چگونه يك صوفي مانند معروف كرخي را حمايت ميكند و او را دربان خود قرار ميدهد؟! در ضمن، اين مطلب از نظر تاريخي نادرست است؛ چون هيچ يك از كتابهاي معتبر رجالي شيعه به شرح حال معروف معروف كرخي نپرداختهاند. مرحوم مجلسي در كتاب عين الحياه، سمت درباني او را انكار كرده است؛ همچنين همه مورخين گفتهآند كه كرخي سال 200 در بغداد از دنيا رفته است و در همان سال، امام رضا «ع» به مرو ميرود و هيچ يكي از مورخين نگفتهاند كه امام در مسير مرو، به بغداد رفته است. مسير حضرت از مدينه به خوزستان و از خوزستان به مرو بوده است؛ پس اولاً امام «ع» از بغداد عبور نكرده و در تاريخ نيز نيامده كه كرخي وارد مرو يا مدينه شده باشد؛ ثانياً حضرت «ع» در مدينه دربان نداشته است و كساني كه درباني كرخي را نقل ميكنند، اين وظيفه را به دوران ولايتعهدي امام «ع» مربوط ميدانند؛ در حالي كه ولايتعهدي امام رضا «ع» از سال 200 تا 203 بوده است و كرخي سال 200 از دنيا رفته است؛ پس با وجود اين، چگونه ميتوان معروف كرخي سني مذهب را سرسلسله گنابادي دانست؟
دهمين پرسش نگارنده از قطب گناباديه اين است كه چگونه سري سقطي، خرقه ازمعروف كرخي گرفته است؛ در حالي كه امام رضا «ع» در حال حيات بوده است؟ تا زماني كه قطب ناطق، زنده باشد، قطب صامت، حق ندارد قطب معرفت يا قطب خرقه باشد. اگر سري سقطي لياقت خرقه را دارا باشد، بايد از امام رضا «ع» آن را دريافت كند نه از معروف كرخي؛ علاوه بر اين، بعد از امام رضا، چهار امام ديگر صاحب ولايتند و نوبت به ديگران نميرسد.
يازدهمين پرسش درباره مدعيات فرقه گناباديه، به جنيد بغدادي مربوط است. ابوالقاسم ابن محمد خرازي قواريري معروف به جنيد بغدادي يكي از اقطاب نعمت اللهي است. ايشان در بين صوفيه جايگاه ويژهاي داشته است. گاه از او به قطب اعظم و سيد الطائفهف سلطان الطائفهو استاد الطريق، قطب العلوم، تاج العارفين، تاج العرفا، تعبير ميكنند. وي در بغداد زندگي ميكرده و در اصل اهل نهاوند و خواهرزاده سري سقطي بوده و حدود سال 220 هجري هم به دنيا آمده و در 7 سالگي به تحصيل فقه و علوم رسمي پرداخته و فقه را نزد ابوعلي شاگرد امام شافعي تحصيل كرده است. در علم تفسير، اشارات، كلام و بيان دقايق قرآن مجيد، شخصي بصير معرفي شده است. در حديث شاگرد سفيان ثوري است؛ همان كسي كه تا آخر عمر خود با امام صادق «ع» دعوا داشته و مرتب ميخواسته به امام اشكال بگيرد. وي در مسائل عرفاني از حارث بن اسد محاسبي و سري سقطي و شيخ محمد علي قصاب استفاده كرده؛ اما خرقه از سري سقطي گرفته است. بحثهاي مختلفي درباره ايشان است. براي نمونه، در يك شبانهروز 300 ركعت نماز، سيهزار تسبيح به جا آورده و در طول 20 سال، در هفته يك بار غذا ميخورده، ولي اما انساني بسيار تنومند و فربه بوده است؛ به همين خاطر، مردم شك داشتند كه اين چه زاهدي است كه هفتهاي يك بار ميخورد، فربه و چاق است. شيخ عطار نقل كرده كه وقتي از شيخ پرسيدند كه هيچ مريد را از درجه پير بالاتر باشد، گفت: باشد و برهان او ظاهر است و جنيد را بالاي درجه من است. بعضي از صوفيان متأخر اصرار دارند كه ايشان شيعه اثنا عشري است. معصوم عليشاه، نويسنده طرايق الحقايق بدون ذكر مدرك ادعا ميكند كه جنيد از ناحيه مقدس ولي عصر «ع» اجازه گرفته است. به چه دليل؟ ميگويد فيض حضوري امام علي النقي و امام حسن عسكري (عليهما السلام) فائض شده و تا اواسط زمان غيبت صغرا را درك كرده و رياضات فوقالعاده كشيده و از آن جمله پياده طي مراحل كرده و سي حج بجاي آورد و سي سال بعد ازاداي نماز خفتن تا وقت فريضه صبح برپاي ايستادي و الله ميگفتي و بدان وضو، نماز صبح گزاردي و چندي در جامعه بغداد وعظ ميگفت. اما اين نسبتها هيچ دليل و مدركي ندارد. آقاي سلطان حسين تابنده، در كتاب «نابغه علم و عرفان» ميگويد: «شيخ جنيد در زمان حسن عسكري «ع» از طرف ايشان مجاز در دعوت بوده و در زمان قائم «عج» نيز آن سمت را داشت؛ ولي بيعت او توسط شيخ سري سقطي است.» در جاي ديگر ميگويد: «و چون زمان او مقارن با زمان غيبت بود، اجازه از طرف حضرت قائم «ع» داشته است.» و در جاي ديگر ميگويد: «جنيد هم از شيعيان و درك خدمت حضرت هادي و حضرت عسكري و حضرت حجت عليهم السلام كرد.» اين مدعيات، علاوه بر تهافت داشتن، مدعياتي بي دليل تلقي ميشوند. همه اين مطالبف حرفهاي متأخرين از صوفيه براي مشروعيت بخشيدن به سلسله خودشان است. اينها براي اين كه به سؤال پاسخ دهند كه شما چگونه شيعه هستيد، در حالي كه مشايختان، سني مذهبند؟ تلاش ميكنند تا همه اقطاب سلسله را شيعه معرفي كنند. جنيد بغدادي، شافعي المذهب بوده و در هيچ كتاب رجالي و حتي طبقات الشافعيه نيامده است كه جزء سفرا يا نواب حضرت حجت بوده باشد.
دوازدهمين پرسش اين كه وقتي اجازات مشايخ گناباديه مانند: اجازات محمد كاظم اصفهاني تنباكو فروش معروف به سعادت عليشاه و اجازه ملا سلطان گنابادي بررسي ميشود، ساختگي بودن اجازات آنها كشف ميشود؛ براي نمونه اجازهاي كه از سعادت عليشاه براي ملاسلطان محمد گنابادي منتشر شده مبتلا به اشكالاتي است كه بايد جناب مجذوب عليشاه، قطب فعلي اين سلسله به آنها پاسخ دهد. اولاً: سعدت عليشاه سواد علمي نداشته؛ بنابراين ظاهراً شخص ديگري اين حكم را نوشته و با مهر جعلي سعادت عليشاه ممهور كرده است؛ زيرا عبارتهاي فرمان، داراي واژگان عربي و صوفيانه تخصصي است كه با سطح ادبيات سعادت عليشاه سازگار نيست. تابنده نيز در نابغه علم و عرفان اقرار ميكند كه حكم ملاسطان به خط ملاغلام حسين نگاشته شده است؛ ثانياً: مهري كه فرمان سطان محمد گنابادي با آن ممهور شده، با مهر سعادت عليشاه فرق دارد. بر مهر فرمان سلطان محمد گنابادي. " يا امام موسي كاظم " نقش بسته است؛ در حالي كه مهر سعادت عليشاه كه هميشه از آن استفاده ميكرد، نقش «محمد كاظم ابن محمد مهدي» را دارد. آقاي تابنده نيز در كتاب «نابغه علم و عرفان» پاسخي براي اين اشكال كليدي ندارد؛ ثانياً: از آوردن اسم ميرزا عبدالحسين در فرمان جانشيني سلطان محمد گنابادي در كنار ملا سطان علي، فهميده ميشود كه اين حكم، اساساً حكم اذن در ارشاد بوده، نه حكم قطبيت؛ چون در احكام ارشادي اسم چهار يا پنج نفر هم ممكن است ذكر شود؛ اما هيچگاه اسم چند نفر در حكم قطبيت بيان نميشود. بنابراين اگر واقعاً اين نامه را سعادت عليشاه نوشته باشد و فرضاً امضا و مهر را هم بپذيريم. حسن ظن ما اين است كه بگوييم سعادت عليشاه به او و ميرزا عبدالحسين اذن ارشاد داده است، نه اجازه قطبيت؛ رابعاً: علامتها و قرينههايي در عبارت حكم، دلالت دارد بر اين كه حكم مذكور بعد از مرگ سعادت عليشاه نوشته شده است؛ براي نمونه بعد از ذكر نام سعادت عليشاه عبارت «طاب ثراه» هست كه نشان دهنده آن است كه در زمان نوشتن نامه، سعادت عليشاه در قيد حيات نبوده است؛ خامساً: نام اصلي جناب ملا سلطان، ملاسلطان محمد است؛ در حالي كه در اين فرمان، اين گونه آمده است: «برادر مكرم آخوند ملا سلطان علي» و معمولاً در فرمانهاي قطب، اول اسم كامل و واقعي جانشين را مينويسد و بعد لقب طريقتي او را ذكر ميكردند؛ اما در اين فرمان، نام ملا سلطان علي برده شده و اين هم دليلي ديگر بر جعلي بودن حكم است. شايد ملا سلطان علي شخص ديگري بوده و بعد ملا سلطان محمد اين حكم را به نام خودش جا زده و خودش را قطب معرفي كرده است.
سيزدهمين پرسش به آسيبهاي رفتاري، و اخلاقي، انتقامجويي و قدرت طلبي نورعليشاه مربوط است. مؤلف كتاب نابغه علم و عرفان نيز براي توجيه رفتارهاي خشونتآميز نورعليشاه ميگويد: كساني كه خود را براي كشتن آن جناب (ملا سلطان) در آن شب آماده كرده بودند، پنج نفر بودند: عبدالكريم فرزند حاج ابوتراب، ميرزا عبدالله فرزند ملا محمد كه همشيرزاده آن جناب بود، جعفر بيدختي، حسن مطلب نوقابي و مهدي فرزند ملا علي تربتي. اين نويسنده در جاي ديگر، قاتلان سلطان محمد را نه نفر معرفي ميكند؛ در حالي كه مطابق مستندات، تنها جعفر بيدختي به دليل شهوترانيهاي نورعليشاه و انتقال به سلطان محمد و بيتوجهي او از رفتارهاي ناپسند فرزندش و فتواي آخوند خراساني، به تنهايي دست به خفه كردن سلطان محمد زد و ديگران هيچ مشاركتي در اين امر نداشتهاند. نورعليشاه، با بهانه انتقامجويي، بسياري از مردم بيگناه را به قتل رساند يا شكنجه كرد. آقاي مجذوب عليشاه كه قطب طريقتي سلسله گناباديه را به عهده دارد، چه توجيهي درباره اين نوع شرارتها و رفتارهاي خلاف شرع دارد؛ آن هم از سوي قطبي كه مدعي هدايت خلق به سوي خدا است.
منبع:پرسمان


