احتمال قوى بر اعتراض عده‏اى از مردم و يادكرد ماجراى غدير از سوى آنان و مخفى ماندن اين واكنش - به سبب سياست ممنوعيت نقل و تدوين حديث - وجود دارد؛ ولى در عدم گستردگى اين اعتراض‏ها ترديدى نيست! با توجّه به ماجراى غدير و تأكيد پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله بر تعيين جانشين، انتظار اعتراض گسترده، نامعقول نمى‏ نمايد.

سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰
توقف ياران امامان و عدم رجوع به امام بعدی

چرا گاهي برخي از ياران امامان دچار انحراف شده و بر يك امام متوقف مي شدند و امام بعدي را قبول نمي كردند مثل واقفيه؟

در روايتي كه شيعه و سني از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده اند آمده است: «ان امتي ستفرق بعدي علي ثلاث و سبعين فرقه، فرقه منها ناجيه و اثنتان و سبعون في النار؛ به زودي امت من به هفتاد و سه فرقه متفرق مي شوند كه يك فرقه نجات يافته و هفتاد و دو فرقه در آتشند» (شيخ صدوق، الخصال، ص 584 ؛ المتقي المهذي، كنز العمال، ج 11، ص 114 ؛ ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشقي، ج 32، ج 32، ص 37 با كمي اختلاف در عبارات). تاريخ اسلام نشان مي دهد كه در درون اسلام فرقه هاي متعددي ظهور كرده اند كه در دو مذهب كلي اهل سنت و شيعه جاي مي گيرند. اما ريشه اختلافات به اموري چون تعصبات كور قبيله اي و گرايش هاي حزبي، حسد و جمود فكري و كج انديشي در فهم قرآن و سنت نبوي(ص)، جلوگيري از تدوين احاديث پيامبر اكرم(ص)، تلاش احبار (دانشمندان) يهود و راهبان مسيحي در جعل حديث و تحريف و از همه مهمتر قدرت طلبي برخي از افراد صاحب نفوذ بر مي گردد. به تعبير ديگر دليل اوليه اختلاف در مذاهب قدرت طلبي و نفاقي بود كه در سقيفه بني ساعده - چند روز پس از رحلت پيامبر گرامي اسلام - رخ نمود و اسلام را از مسير خود منحرف كرد و امام علي(ع) را خانه نشين كرد و در پس اين اختلاف، اختلافات سياسي و كلامي و فقهي و فرقه اي در سراسر اسلام نفوذ پيدا كرد.

جهت آگاهي بيشتر در اين زمينه توجه شما را به مبحثي پيرامون رابطه غدير و خم و سقيفه جلب مي كنيم:

به نظر مى ‏رسد اين پرسش يكى از چالش‏ هاى جدّى فرا روى شيعه است؛ زيرا شيعه:
الف. با بهره‏ گيرى از منابع معتبر خود و اهل سنت، به اثبات اصل ماجراى غدير مى ‏پردازد؛ منابعى كه در آن صدها صحابى و تابعى شناخته شده وجود دارد.ر.ك: الامينى النجفى، عبدالحسين، الغدير فى‏الكتاب و السنة و الادب، (تهران: دارالكتب الاسلاميه، 1374، چ 6)، ج 1، صص 14-73. ب. با دليل‏هاى متقن و شواهد استوار، واژه ولايت موجود در روايت غدير را به معناى سرپرستى و به دست گرفتن امور جامعه مسلمانان مى‏داند (نه صرف دوستى).همان، صص 362 - 370. ج. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در اين ماجرا بر اساس دستور خداوند، در پى تعيين جانشين بود؛ نه اظهار محبت به على‏عليه السلام و نه معرفى نامزد خلافت.همان، صص 370 - 378. با اين همه در گزارش‏هاى تاريخى - جز چند منبع - از واكنش شديد مردم و ياد آورى ماجراى غدير خم، كمتر سخن به ميان آمده است؛ با آنكه قطعاً بيشتر مردم مدينه در ماجراى غدير حضور داشتند؛ چرا پس از حدود 70 يا 84 روزماجراى غدير خم در روز 18 ذى حجه واقع شد و وفات پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله و ماجراى سقيفه در 28 صفر يا 12 ربيع الاول. از اين ماجرا، آنرا فراموش كردند؟
- اعتراض مردم‏
احتمال قوى بر اعتراض عده‏اى از مردم و يادكرد ماجراى غدير از سوى آنان و مخفى ماندن اين واكنش - به سبب سياست ممنوعيت نقل و تدوين حديث - وجود دارد؛ ولى در عدم گستردگى اين اعتراض‏ها ترديدى نيست! با توجّه به ماجراى غدير و تأكيد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله بر تعيين جانشين، انتظار اعتراض گسترده، نامعقول نمى‏نمايد؛ بنابراين واكنشى چنين محدود، چگونه توجيه مى‏شود؟ براى يافتن سرنخ‏هاى تاريخى اين مشكل، بايد موقعيت زمانى اين قطعه از تاريخ و نيز سير جريان‏هاى سياسى و اجتماعى از زمان واقعه تا وفات پيامبرصلى الله عليه وآله به دقت بررسى شود. بر اين اساس، پى‏گيرى بحث در محورهاى زير ضرورت دارد: يكم. قبل از تشكيل دولت مدينه به دست پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله، مردم شهرهاى بزرگ حجاز و باديه‏ها تحت نظام قبيله‏اى به سر مى‏بُردند.
در اين نظام سرآمد بودن در صفاتى چون سنّ، سخاوت، شجاعت، بردبارى و شرافت معيار گزينش رهبر به شمار مى‏آمد و رهبر قبيله حق نداشت جانشينى از ميان فرزندان و خويشان خود برگزيند.
دوم: رسول خدا نخستين كسى بود كه در اين سرزمين، نهادى به نام «دولت» پديد آورد و ارزش‏هاى فرا قبيله‏اى ارائه داد. آن حضرت توانست قبايل مختلف شهرها و باديه‏هاى منطقه را تحت يك نظام واحد متمركز سازد. مردم كه ايشان را پيامبرى آسمانى مى‏دانستند، تشكيل دولت از سوى او را امرى الهى به شمار آوردند و در برابر آن مقاومت قابل توجّهى نشان ندادند. سوم: اسلام پيش از فتح مكه، به گونه‏اى روز افزون در ميان مردم شهرها و باديه‏ها گسترش يافت تا جايى كه سال بعد (نهم هجرت) عام الوفود (سال هيأت‏ها) نام گرفت؛ يعنى، سالى كه مردم دسته دسته در قالب هيأت‏هاى مختلف، نزد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏شتافتند و اسلام خويش را آشكار مى‏ساختند. البته انگيزه همه اين هيأت‏ها، معنوى نبود و همه تازه مسلمانان ايمان قلبى نداشتند. چهارم: يكى از آموزه ‏هاى اسلامى - كه پذيرش آن براى مردم دشوار مى ‏نمود - مسئله تعيين جانشين بود؛ زيرا: الف. مردم فقط پيامبرصلى الله عليه وآله را داراى بُعد الهى مى‏دانستند و حكومت فرا قبيله‏اى‏اش را مى‏پذيرفتند. در نگاه آنان، جانشين آن حضرت از چنين ويژگى‏اى برخوردار نبود.براى اطلاع بيشتر ر.ك: جعفريان، رسول، تاريخ تحول دولت و خلافت (از بر آمدن اسلام تا برافتادن سفيانيان)، ص 27 به بعد. ب. هنوز بسيارى از مردم خود را به اطاعت محض از دستورهاى دنيوى آن حضرت مقيّد نمى‏دانستند؛ چنان كه در مواردى چون صلح حديبيه‏واقدى، محمد بن عمر، المغازى، ج 1، ص 606 و 607. در اين كتاب پس از نقل اعتراض عُمر از وى چنين نقل كرده است: «[من عمر] چنان در شك افتادم كه از آغاز اسلام خود تا آن هنگام، در چنين شكى فرو نرفته بودم». و تقسيم غنايم حنين‏ابن اثير، ابوالحسن على بن عبدالواحد، الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 631.، واكنش اعتراض‏آميز نشان دادند! ج. بسيارى از مردم اطاعت از فرمان‏هاى دنيوى مربوط به بعد از زندگانى پيامبر را نمى‏پذيرفتند؛ زيرا هنوز از آموزه‏هاى جاهلى - كه به رئيس قبيله اجازه تعيين جانشين نمى‏دهد - دل نبريده بودند؛ و طبيعى بود كه مسئله رياست دولت را از رياست يك قبيله مهم‏تر بدانند. د. هنوز برخى از قريشيان تازه مسلمان، چنان مى‏پنداشتند كه پيامبرصلى الله عليه وآله در راستاى رقابت قبيله‏اى، مسئله نبوت را مطرح كرده است. اين گروه با توجّه به اقبال عمومى مردم به آن حضرت، جرأت مخالفت نداشتند؛ ولى با تعيين جانشين - به ويژه از قبيله بنى هاشم - لب به اعتراض گشودند و با بهره‏گيرى از پشتوانه فرهنگ قبيله‏اى مردم، اعتراض خويش را روشن‏تر بيان كردند. ه . در زمان جاهليت تنها اَشرافى به مجلس مشورتى قريش (دارالندوه) راه مى‏ يافتند كه به چهل سالگى رسيده باشند. جعفريان، رسول، تاريخ سياسى اسلام (1)،(سيره رسول خداصلى الله عليه وآله)، (قم: الهادى، چاپ دوم، 1378)، . بر اين بنياد، پذيرش جانشين رسول خدا - به ويژه اگر آن فرد داماد پيامبرصلى الله عليه وآله بود و كمتر از چهل سال‏ حضرت على‏ عليه السلام درآن هنگام طبق قول مشهور 33 سال داشت- بسيار دشوارتر مى‏نمود. پنجم: دو نكته ديگر، پذيرش جانشينى امام على‏عليه السلام را دشوار مى ‏ساخت: الف. حضرت على ‏عليه السلام نزد قريشيان، به سبب دلاورى‏ هايش در جنگ‏هايى مانند بدر و اُحُد و به خاك و خون كشيدن بزرگان قريش، چهره مثبتى نداشت. اين پديده سبب شد به تبليغات گسترده روى آورند و چهره على‏ عليه السلام را نزد همه اعراب منفى جلوه دهند!عمر در اين باره مى‏گويد: «قوم شما (قريش) به شما، مانند نگاه گاو به كشنده‏ اش مى‏ نگرند»: (ابن ابى الحديد، عبدالحميد، شرح نهج ‏البلاغه، ج 12، ص 9). ب. مردم قبايل مختلف اين نكته را درك كرده بودند كه با توجّه به لياقت‏ها و استعدادهاى قبيله بنى هاشم، اگر انگاره «جانشينى» در ميان آنان تثبيت شود، هرگز از آن خاندان بيرون نخواهد رفت. ششم: نگاه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به جانشينى حضرت على‏عليه السلام، الهى و فراتر از روابط قبيله‏اى و خويشاوندى بود؛ زيرا آن حضرت‏ صلى الله عليه وآله به حفظ آيين وحى مى‏انديشيد و طبيعى است كه آشناترين فرد به كتاب و سنت و شجاع‏ترين و كوشاترين شخص در راه گسترش اسلام را برگزيند. البته پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله با وضعيت جامعه آشنا بود؛ از اين رو، از آغاز رسالت، در موقعيت‏هاى گوناگون و با بيان‏هاى متفاوت، ويژگى‏هاى حضرت على‏عليه السلام را ياد آور مى‏شد و از جانشينى او سخن به ميان مى‏آورد. براى اطلاع از اين موارد، ر.ك: رى شهرى، محمد و همكاران، موسوعة الامام على بن ابى طالب فى الكتاب و السنة و التاريخ، ج 2. آن بزرگوار، سرانجام از سوى خداوند مأمور شد در بزرگ‏ترين اجتماع مسلمانان - كه برخى شمار آنها را بيش از يكصد هزار تن دانسته‏اند - آشكارا اين مسئله را اعلام كند الغدير، ج 1، ص 214. و دغدغه مخالفت جامعه را ناديده بگيرد. قسمتى از آيه 67 سوره مائده - كه از اين دغدغه پيامبر پرده برداشته و به وى ايمنى مى‏بخشد - چنين است: « ... واللَّه يَعْصمك مِنَ النّاسِ» ؛ «خداوند تو را از [ شرّ] مردم نگه مى‏دارد». در اين عبارت، دو واژه «عصمت» و «ناس» بسيار راهگشا است. خداوند پيامبرصلى الله عليه وآله را از چه چيزى حفظ مى‏كرد و «ناس» چه كسانى بودند؟ با توجّه به واقعيت خارجى و ايمن نماندن پيامبرصلى الله عليه وآله از شرّ زبان مردم و نيز با توجّه به اينكه سرانجام مسئله جانشينى امام على‏ عليه السلام به سامان نرسيد، بعيد نمى‏نمايد كه مراد از واژه «يعصمك»، نگه‏دارى پيامبرصلى الله عليه وآله از هجوم فيزيكى و يكباره مردم باشد؛ چنان كه واژه«ناس» بر مردم عادى دلالت دارد و با توجّه به اكثريت نو مسلمان آن زمان، به حمل اين لفظ بر خلاف ظاهر نيازمند نيستيم. هفتم: تاريخ درباره بسيارى از حوادثِ مقطع زمانى بين غدير و وفات پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله ساكت مانده است؛ امّا كالبد شكافى دو پديده مهم آن عصر، شدت اهتمام پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله بر گزينش جانشين و گستره تلاش‏هاى مخالفان آن حضرت را آشكار مى‏سازد. اين پديده‏ها عبارت است از: سپاه اسامه و مخالفت با نگارش وصيت مهم رسول خدا. 7-1. پيامبر اكرم در واپسين روزهاى زندگى‏اش، فرمان داد لشكرى عظيم به فرماندهى جوانى نورس به نام اسامة بن زيد، به سمت دورترين مرزهاى كشور اسلامى (مرزهاى روم) رهسپار شود. واقدى، محمدبن سعد كاتب، طبقات الكبرى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، ج 4، صص 54-58. بررسى دقيق اين جريان، نشان
مى‏ دهد رسول خدا صلى الله عليه وآله در راستاى تثبيت جانشينى حضرت على ‏عليه السلام به چنين اقدامى دست يازيد؛ زيرا: الف. در آن هنگام و در آستانه وفات پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله، خالى كردن مركز حكومت از نيروهاى نظامى و فرستادن آن به دورترين نقاط، به صلاح جامعه نبود؛ چون احتمال مى‏رفت پس از وفات پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله، بسيارى از نومسلمانان قبايل اطراف سر به شورش بردارند و كيان جامعه اسلامى در معرض تهديد قرار گيرد. آنچه اين تصميم‏گيرى را در نظر آن حضرت منطقى جلوه مى ‏داد، دور ساختن مخالفان جانشينى حضرت على‏عليه السلام از مدينه بود. ب. انتصاب جوانى هجده ساله،همان، ص 55. به مقام فرماندهى لشكر و عدم توجّه به اعتراضات اصحاب، جز از كار انداختن مهم‏ترين‏ همان، ص 54 و 56. دستاويز مخالفان جانشينى امام على‏ عليه السلام هيچ توجيهى نداشت؛ زيرا اسامة بن زيد از جهاتى چون سابقه مسلمانى، شرافت، شجاعت و كاردانى سر آمد اصحاب به شمار نمى‏آمد و از نظر سنى حدود پانزده سال از على ‏عليه السلام كوچك‏تر بود. حال با توجّه به آنكه در بسيارى از ويژگى‏ها با حضرت على‏ عليه السلام قابل مقايسه نمى‏نمود، در مقام فرماندهى سپاهى عظيم و متشكل از بزرگان صحابه - مانند ابوبكر، عمر، ابو عبيده جراح، عثمان، طلحه، زبير، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص - قرار گرفت. ج. دقّت در تركيب سپاه اسامه نشان مى‏دهد تمام كسانى كه احتمال داشت با جانشينى حضرت على‏عليه السلام مخالفت ورزند، ملزم بودند در اين سپاه شركت جويند. مظفر، محمدرضا، السقيفه، ص 81 و 77. حتى كسانى كه به بهانه بيمارى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله از اردوگاه به مدينه باز مى‏گشتند، با جمله تأكيدى «لعن اللَّه من تخلف عن جيش اسامة» شهرستانى، محمد، الملل والنحل، ج 1، ص 14. روبه رو مى‏ شدند. در مقابل، ياران و موافقان جانشينى حضرت على‏عليه السلام چون عمار، مقداد و سلمان از حضور در اين سپاه معاف گشته و ملزم شدند در مدينه به سر برند.السقيفه، ص 81.
7-2. يكى از پديده‏هايى كه در واپسين روزهاى حيات پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله تحقّق يافت، پيشگيرى از نگارش وصيت بود. رسول خدا در آن روزها - كه احتمالاً با بالاگرفتن زمزمه‏هاى مخالفت با جانشينى امام على‏ عليه السلام به شدت نگران اوضاع شده بود - دستور داد ابزار نوشتن آماده سازند تا سندى صريح و ماندگار برجاى گزارد و از گمراهى امت جلوگيرى كند. مخالفان كه اين دستور را با نقشه‏هاى چند ماهه خويش ناسازگار مى‏ديدند، به شدت نگران شدند و با هذيان گو خواندن كسى كه جز وحى چيزى بر زبان نمى‏ راند، از نگارش اين سند جلوگيرى كردند!! تاريخ در اينجا تنها از يك تن نام مى‏بَرد؛ البكرى، عبدالرحمن، من حياة الخليفة عمربن الخطاب، صص 101 - 107. امّا آشكار است كه تنها يك نفر - بى آنكه جريانى نيرومند پشتيبانش باشد - نمى‏تواند با رسول خداصلى الله عليه و آله مقابله كند. از اين رو بعضى از نصوص، گوينده اين عبارت را جمع دانسته، از كلمه «قالوا» استفاده كرده ‏اند. همان، ص 104. هشتم: نخستين تشكيل‏ دهندگان جلسه براى خلافت - كه با هدف تعيين خليفه‏اى جز حضرت على‏عليه السلام در سقيفه گرد آمدند - انصار به شمار مى‏آمدند. آن هم انصارى كه در همه جا به پيروى محض از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله زبانزد بودند و دوستى آنها با خاندان آن حضرت به ويژه حضرت على‏عليه السلام - بر همگان ثابت است. چرا انصار با اين عجله، آن هم در حالى كه هنوز بدن پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله غسل داده نشده بود، جلسه تشكيل دادند؟ شواهد تاريخى، نشان مى‏دهد انصار هرگز از جانشينى شخصيتى مانند حضرت على‏عليه السلام، هراسناك نبودند و او را ادامه دهنده راه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏دانستند. به نظر مى‏رسد آنان دريافته بودند شانسى براى به قدرت رسيدن حضرت على‏عليه السلام وجود ندارد. سرپيچى ياران بزرگ پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله از حضور در سپاه اسامه و نيز مخالفت آنان با نگارش وصيت از سوى پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله و به احتمال فراوان، حوادث ديگرى كه تاريخ ما را از آن بى‏خبر گذاشته است، انصار را به اين نتيجه رسانده بود كه مهاجران، انديشه به دست گرفتن حكومت را در سر مى‏پرورانند و احتمال دارد قريشيانى كه سرانشان در نبرد با نيروهاى انصار كشته شده بودند، با بهره‏گيرى از پيوند نزديك قريش و مهاجران، در پى انتقام بر آيند. بنابراين، به سقيفه شتافتند تا طرفداران غصب حق حضرت على ‏عليه السلام را دست كم از به دست گرفتن كامل قدرت باز دارند و به منظور حفظ جامعه انصار از توطئه‏هاى آتى، سهمى از قدرت به دست آورند. پس انصار و مردم مدينه، همگان حادثه غدير را به ياد داشتند و دلالت آن بر تعيين جانشين را مسلم مى‏دانستند؛ امّا مشاهده تلاش‏هاى كسانى كه در جهت مخالفت علنى با غدير گام بر مى‏داشتند و حركت طرفداران آن واقعه آسمانى را به شديدترين روش ممكن سركوب مى‏كردند، آنها را از هرگونه تلاش در جهت احياى ياد غدير باز مى ‏داشت. بنابراين، فارغ از اينكه وظيفه مردم چه بوده است؛ با بررسى اوضاع اجتماعى تا حدى طبيعى مى‏نمايد كه در اين زمان شاهد اعتراض عموم مردم و استدلال آنها به اين حادثه مهم تاريخى نباشيم؛ زيرا آنان با توجّه به زمينه‏هاى
قبلى، تلاش و استدلال خود را آب در هاون كوفتن مى‏ديدند. نكته ديگر آن كه هر مذهبي يك رشته مسائلي (كم يا زياد) دارد كه اصول اوليه آن مذهب را تشكيل مي دهند و مسائلي ديگر كه در درجه دوم واقعند و اختلاف اهل مذهب در چگونگي مسائل اصلي و نوع آنها با حفظ اصل مشترك، انشعاب ناميده مي شود. انشعاب در همه مذاهب و خاصه در چهار دين آسماني، كليمي و مسيحي و مجوسي و اسلام و حتي در شعب آن ها نيز وجود دارد. مذهب شيعه در زمان سه پيشواي اول از پيشوايان اهل بيت (حضرت اميرالمؤمنين علي و حسن بن علي و حسين بن علي(ع)) هيچگونه انشعابي نپذيرفت ولي پس از شهادت امام سوم اكثريت شيعه به امامت حضرت علي بن حسين سجاد قائل شدند و اقليتي معروف به كيسانيه پسر سوم علي محمد بن حنفيه را امام دانستند و معتقد شدند كه محمد بن حنفيه پيشواي چهارم و همان مهدي موعود است كه در كوه رضوي غايب شده و روزي ظاهر خواهد شد. پس از رحلت امام سجاد(ع) اكثريت شيعه بامامت فرزندش امام محمد باقر(ع) معتقد شدند و اقليتي به زيد شهيد كه پسر ديگر امام سجاد بود گرويدند و به زيديه موسوم شدند. پس از رحلت امام محمدباقر شيعيان وي به فرزندش امام جعفر صادق(ع) ايمان آوردند و پس از درگذشت آن حضرت، اكثريت فرزندش امام موسي كاظم(ع) را امام هفتم دانستند و جمعي اسماعيل پسر بزرگ امام ششم را كه در حال حيات پدر بزرگوار خود در گذشته بود امام گرفتند و از اكثريت شيعه جدا شده بنام اسماعيليه معروف شدند و بعضي پسر ديگر آن حضرت عبدالله افطح و بعضي فرزند ديگرش محمد را پيشوا گرفتند و بعضي در خود آن حضرت توقف كرده آخرين امامش پنداشتند. پس از شهادت امام موسي كاظم(ع) اكثريت شيعه فرزندش امام رضا(ع) را امام هشتم دانستند و برخي در امام هفتم توقف كردند كه به واقفيه معروفند. ديگر پس از امام هشتم تا امام دوازدهم كه پيش اكثريت شيعه مهدي موعود است انشعاب قابل توجهي به وجود نيامد و اگر وقايعي نيز در شكل انشعاب پيش آمده چند روز بيش نپائيده و خود به خود منحل شده است مانند اينكه جعفر فرزند امام دهم پس از رحلت برادر خود (امام يازدهم) دعواي امامت كرد و گروهي به وي گرويدند ولي پس از روزي چند متفرق شدند و جعفر نيز دعواي خود را تعقيب نكرد و همچنين اختلافات ديگري در ميان رجال شيعه در مسائل علمي كلامي و فقهي وجود دارد كه آن ها را انشعاب مذهبي نبايد شمرد. فرقه هاي نامبرده كه منشعب شده و در برابر اكثريت شيعه قرار گرفته اند در اندك زماني منقرض شدند جز دو فرقهء زيديه و اسماعيليه كه پايدار مانده اند و هم اكنون گروهي از ايشان در مناطق مختلف زمين مانند يمن و هند و لبنان و جاهاي ديگر زندگي مي كنند. از اين روي تنها به ذكر اين دو طائفه با اكثريت شيعه كه دوازده امامي مي باشند اكتفا مي شود.
شيعه زيديه:
زيديه پيروان زيد شهيد فرزند امام سجاد مي باشند. زيد سال (121) هجري بر خليفه اموي هشام ابن عبدالملك قيام كرد و گروهي با وي بيعت كردند و در جنگي كه در شهر كوفه ميان او و كسان خليفه در گرفت كشته شد. وي پيش پيروان خود امام پنجم از امامان اهل بيت شمرده مي شود و پس از وي فرزندش يحيي بن زيد كه بر خليفه اموي وليد بن يزيد قيام كرده و كشته شد، بجاي وي نشست و پس از وي محمد بن عبدالله و ابراهيم بن عبدالله كه بر خليفه عباسي منصور دوانقي شوريده و كشته گرديدند، براي امامت برگزيده شدند.
پس از آن تا زماني امور زيديه غير منظم بود تا ناصر اطروش كه از اعقاب برادر زيد بود در خراسان ظهور كرد و در اثر تعقيب حكومت محل از آنجا فرار كرده به سوي مازندران كه هنوز اهالي آن اسلام نپذيرفته بودند رفت و پس از سيزده سال دعوت جمع كثيري را مسلمان كرده بمذهب زيديه درآورد سپس به دستياري آنان ناحيه طبرستان را مسخر ساخته و به امامت پرداخت و پس از وي اعقاب او تا مدتي در آن سامان امامت كردند. به عقيده زيديه هر فاطمي نژاد، عالم زاهد شجاع، سخي كه بعنوان قيام بحق خروج كند مي تواند امام باشد. زيديه در ابتداء حال، مانند خود زيد دو خليفه اول را (ابوبكر و عمر) جزو ائمه مي شمردند ولي پس از چندي جمعي از ايشان نام دو خليفه را از فهرست ائمه برداشتند و از علي(ع) شروع كردند. بنا به آنچه گفته اند زيديه در اصول اسلام مذاق معتزله و در فروع، فقه ابي حنيفه رئيس يكي از چهار مذهب اهل سنت را دارند. اختلافات مختصري نيز در پاره اي از مسائل در ميانشان هست، (مطالب فصل از ملل و نحل شهرستاني و كامل ابن اثير مأخوذ است) شيعه اسماعيليه و انشعاباتشان: باطنيه: امام ششم شيعه فرزند پسري داشت بنام اسماعيل، (مطالب فصل از كامل ابن اثير و روضه الصفا و حبيب السير و ابي الفداء و ملل و نحل شهرستاني و بعضي جزئيات آن از تاريخ آقاخانيه مأخوذ است.) كه بزرگترين فرزندانش بود و در زمان حيات پدر وفات نمود و آن حضرت به مرگ اسماعيل استشهاد كرد حتي حاكم مدينه را نيز شاهد گرفت در اين باره جمعي معتقد بودند كه اسماعيل نمرده بلكه غيبت اختيار كرده است و دوباره ظهور مي كند و همان مهدي موعود است و استشهاد امام ششم به مرگ او يك نوع تعمد بوده كه از ترس منصور خليفه عباسي به عمل آورده است و جمعي معتقد شدند كه امامت حق اسماعيل بود و با مرگ او به پسرش محمد منتقل شد و جمعي معتقد شدند اسماعيل با اينكه در حال حيات پدر در گذشته امام مي باشد و امامت پس از اسماعيل در محمد بن اسماعيل و اعقاب او است. دو فرقه اولي پس از اندك زماني منقرض شدند ولي فرقهء سوم تاكنون باقي هستند و انشعاباتي نيز پيدا كرده اند. اسماعيليه بطور كلي فلسفه اي دارند شبيه به فلسفهء ستاره پرستان كه با عرفان هندي آميخته مي باشد و در معارف و احكام اسلام براي هر ظاهري باطني و براي هر تنزيلي تأويلي قائلند اسماعيليه معتقدند كه زمين هرگز خالي از حجت نمي شود و حجت خدا بر دو گونه است ناطق و صامت، ناطق پيغمبر و صامت ولي و امام است كه وصي پيغمبر مي باشد و در هر حال حجت مظهر تام ربوبيت است. اساس حجت پيوسته روي عدد هفت مي چرخد باين ترتيب كه يك نبي مبعوث مي شود كه داراي نبوت (شريعت) و ولايت است و پس از وي هفت وصي داراي وصايت بوده و همگي داراي يك مقام مي باشند جز اينكه وصي هفتمين داراي نبوت نيز هست و سه مقام دارد. نبوت و وصايت و ولايت . باز پس از وي هفت وصي كه هفتمين داراي سه مقام مي باشد و بهمين ترتيب. مي گويند: آدم عليه السلام مبعوث شد با نبوت و ولايت، و هفت وصي داشت كه هفتمين آنان نوح و داراي نبوت و وصايت و ولايت بود و ابراهيم(ع) وصي هفتمين نوح و موسي وصي هفتمين ابراهيم و عيسي وصي هفتمين موسي و محمد(ص) وصي هفتمين عيسي و محمد بن اسماعيل وصي هفتمين محمد(ص) باين ترتيب محمد(ص) و علي و حسين و علي بن حسين سجاد و محمدباقر و جعفر صادق و اسماعيل و محمد بن اسماعيل (امام دوم حضرت حسن بن علي را امام نمي دانند) و پس از محمد بن اسماعيل هفت نفر از اعقاب محمد بن اسماعيل كه نام ايشان پوشيده و مستور است و پس از آن هفت نفر اولي از ملوك فاطميين مصر كه اولشان عبيدالله مهدي بنيان گذار سلطنت فاطميين مصر مي باشد. اسماعيليه معتقدند كه علاوه بر حجت خدا، پيوسته در روي زمين دوازده نفر نقيب كه حواريين و خواص حجت اند وجود دارد ولي بعضي از شعب (دروزيه) باطنيه شش نفر از نقباء را از ائمه ميگيرند و شش نفر از ديگران. در سال 278 هجري (چند سال قبل از ظهور عبيدالله مهدي در آفريقا) شخصي خوزستاني ناشناسي كه هرگز نام و نشان خود را اظهار نمي كرد در حوالي كوفه پيدا شد شخص نامبرده روزها را روزه مي گرفت و شبها را به عبادت مي گذرانيد و از دسترنج خود ارتزاق مي كرد و مردم را به مذهب اسماعيليه دعوت نمود. بدينوسيله مردم انبوهي را به خود گروانيد و دوازده نفر بنام نقباء از ميان پيروان خود انتخاب كرد و خود عزيمت شام كرده از كوفه بيرون رفت و ديگر از او خبري نشد. پس از مرد ناشناس، احمد معروف بقرمط در عراق بجاي وي نشست و تعليمات باطنيه را منتشر ساخت و چنانكه مورخين مي گويند او نماز تازه اي را به جاي نمازهاي پنجگانه اسلام گذاشت و غسل جنابت را لغو و خمر را اباحه كرد و مقارن اين احوال سران ديگري از باطنيه بدعوت قيام كرده گروهي از مردم را بدور خود گرد آوردند. اينان براي جان و مال كساني كه از باطنيه كنار بودند هيچگونه احترامي قائل نبودند و از اين روي در شهرهائي از عراق و بحرين و يمن و شامات نهضت راه انداخته خون مردم را مي ريختند و مالشان را بيغما مي بردند و بارها و بارها راه قافله حج را زده ده ها هزار نفر از حجاج را كشتند و زاد و راحله شان را بيغما بردند. ابو طاهر قرمطي يكي از سران باطنيه كه در سال 311 بصره را مسخر ساخته و از كشتار و تاراج اموال مردم فروگذاري نكرد و در سال 317 با گروه انبوهي از باطنيه در موسم حج عازم مكه گرديد و پس از درهم شكستن مقاومت مختصر دولتيان، وارد شهر مكه شد و مردم شهر و حجاج تازه وارد را قتل عام نمود و حتي در مسجد الحرام و داخل كعبه جوي خون روان ساخت پيراهن كعبه را در ميان ياران خود قسمت نمود و در كعبه را كند و حجر اسود را از جاي خود درآورده به يمين برد كه مدت بيست و دو سال پيش قرامطه بود. در اثر اين اعمال بود كه عامه مسلمين از باطنيه برائت كرده آنان را خارج از آئين اسلام شمردند و حتي عبيدالله مهدي پادشاه فاطمي كه آن روزها در افريقا طلوع كرده خود را مهدي موعود و امام اسماعيليه معرفي مي كرد، از قرامطه بيزاري جست. طبق اظهار مورخين، مشخص مذهبي باطنيه اين است كه احكام و مقررات ظاهري اسلام را بمقامات باطني عرفاني تأويل مي كنند و ظاهر شريعت را مخصوص كساني مي دانند كه كم خرد و از كمال معنوي بي بهره بوده اند با اين وصف گاهي برخي از مقررات از مقام امامت شان صادر مي شود.

- نزاريه و مستعليه و دروزيه و مقنعه:

عبيدالله مهدي كه سال 296 هجري قمري در آفريقا طلوع كرد بطريق اسماعيليه بامامت خود دعوت كرد و سلطنت فاطمي را تأسيس نمود پس از وي اعقابش مصر را دار الخلافه قرار داده تا هفت پشت بدون انشعاب سلطنت و امامت اسماعيليه را داشتند پس از هفتمين كه مستنصر بالله سعد بن علي بود دو فرزند وي نزار و مستعلي سر خلافت و امامت منازعه كردند و پس از كشمكش بسيار و جنگهاي خونين مستعلي غالب شد و برادر خود نزار را دستگير نموده زنداني ساخت تا مرد. در اثر اين كشمكش پيروان فاطمين دو دسته شدند «نزاريه و مستعليه». نزاريه گروندگان حسن صباح مي باشند كه از مقربان مستنصر بود و پس از مستنصر، براي طرفداران كه از نزار مي نمود، به حكم مستعلي از مصر اخراج شد وي بايران آمده پس از چندي از قلعه الموت از توابع قزوين سر در آورد قلعه الموت و چند قلعه ديگر مجاور را تسخير كرد و به سلطنت پرداخت در آغاز كار به نزار دعوت كرد و پس از مرگ حسن سال 518 هجري قمري «بزرگ اميد رودباري» و پس از وي فرزندش «كيا محمد» بشيوه و آئين حسن صباح سلطنت كردند و پس وي فرزندش «حسن علي ذكره السلام» پادشاه چهارم الموتي روش حسن صباح را كه نزاري بود برگردانيده به باطنيه پيوست. تا هلاكوخان مغول بايران حمله كرد، وي قلاع اسماعيليه را فتح نمود و همه اسماعيليان را از دم شمشير گذرانيد بناي قلعه ها را نيز با خاك يكسان ساخت و پس از آن در سال 1255 هجري آقاخان محلاتي كه از نزاريه بود در ايران به محمدشاه قاجار ياغي شد و در قيامي كه در ناحيه كرمان نمود شكست خورده به بمبئي فرار كرد و دعوت باطني نزاري را بامامت خود منتشر ساخت و دعوتشان تاكنون باقي است و نزاريه فعلاً آقاخانيه ناميده مي شوند. مستعليه _ پيروان مستعلي فاطمي بودند كه امامت شان در خلفاء فاطمين مصر باقي ماند تا در سال 557 هجري قمري منقرض شدند و پس از چندي فرقه «بهره» درهند به همان مذهب ظهور كردند و تاكنون نيز ميباشند. دروزيه _ طائفه دروزيه كه در جبال دروز شامات ساكنند در آغاز كار پيروان خلفاء فاطميين مصر بودند تا در ايام خليفه ششم فاطمي بدعوت نشتگين دروزي بباطنيه ملحق شدند دروزيه در «الحاكم بالله» كه باعتقاد ديگران كشته شده متوقف گشته مي گويند وي غيبت كرده و به آسمان بالا رفته و دوباره به ميان مردم خواهد برگشت. مقنعه _ در آغاز پيروان عطاء مروي معروف به مقنع بودند كه طبق اظهار موخرين از اتباع ابو مسلم خراساني بوده است و پس از ابومسلم مدعي شد كه روح ابو مسلم در وي حلول نموده است و پس از چندي دعوي پيغمبري و سپس دعوي خدائي كرد و سرانجام در سال 162 در قلعه كيش از بلاد ماوراء النهر به محاصره افتاد و چون بدستگيري و كشته شدن خود يقين نمود آتش روشن كرده با چند تن از پيروان خود داخل آتش شده و سوخت پيروان عطاء مقنع پس از چندي مذهب اسماعيليه را اختيار كرده و بفرقه باطنيه ملحق شدند.

شيعه دوازده امامي و فرق ايشان با زيديه و اسماعيليه اكثريت شيعه كه اقليت هاي نامبرده از آن منشعب و جدا شده اند شيعه اماميه و دوازده امامي ناميده مي شوند

و چنانكه گفتيم در آغاز پيدايش بعنوان انتقاد و اعتراض در دو مسئله اساسي از مسائل اسلامي پيدا شده اند بي آنكه در آئيني كه طبق تعليم پيغمبر اكرم(ص) در ميان مسلمين معاصر آنحضرت بود سخني داشته باشند و آن دو مسئله «حكومت اسلامي ومرجعيت علمي» بود كه شيعه آن را حق اختصاصي اهل بيت مي دانستند. شيعه مي گفتند: خلافت اسلامي كه البته ولايت باطني و پيشوائي معنوي لازم لاينفك آن است از آن علي و اولاد علي(ع) است كه بموجب تصريح خود پيغمبر اكرم(ص) و سائر ائمه اهل بيت، دوازده تن مي باشند و مي گفتند: تعليمات ظاهري قرآن كه احكام و قوانين شريعت مي باشند و در عين حال كه بحيات معنوي كامل نيز مشتملند داراي اصالت و اعتبارند و تا قيامت فسخ بردار نيستند و اين احكام و قوانين را از راه اهل بيت بايد بدست آورد و بس. و از اينجا روشن مي شود كه: فرق كلي ميان شيعه دوازده امامي و شيعه زيدي اين است كه شيعه زيدي غالباً امامت را مختص باهل بيت نمي داند و عدد ائمه را بدوازده منحصر نمي بيند و از فقه اهل بيت پيروي نمي كند بر خلاف شيعه دوازده امامي. و فرق كلي ميان شيعه دوازده امامي و شيعه اسماعيلي نيز اين است كه اسماعيليه معتقدند كه امامت بدور «هفت» گردش مي كند و نبوت در حضرت محمد(ص) ختم نشده است و تغييرو تبديل در احكام شريعت بلكه ارتفاع اصل تكليف خاصه بقول باطنيه مانع ندارد بر خلاف شيعه دوازده امامي كه حضرت محمد(ص) را خاتم الانبياء مي دانند و براي وي دوازده وصي و جانشين قائلند و ظاهر شريعت را معتبر غير قابل نسخ مي بيند و براي قرآن كريم هم ظاهر و هم باطن اثبات مي كنند. خاتمه فصل: دو طائفه شيخيه و كريمخانيه كه در دو قرن اخير در ميان شيعه دوازده امامي پيدا شده اند نظر باينكه اختلافشان با ديگران در توجيه پاره اي از مسائل نظري است نه در اثبات و نفي اصل مسائل، جدائي ايشان را انشعاب نشمرديم. و همچنين فرقه «علي اللهي» از شيعه 12 امامي كه غلات نيز ناميده مي شوند و مانند باطنيه شيعه اسماعيلي تنها به باطن قائلند از اين روي كه هيچگونه منطق منظمي ندارند به حساب نياورديم. براي شناسائي فرق مختلف شيعه و عقايد آنها و بررسي صحت و بطلان آن عقايد كتب زير معرفي مي شود:
1. شيعه در اسلام، علامه طباطبايي
2. ملل و نحل، استاد جعفر سبحاني.
منبع:پرسمان

پربازدیدها

پربحث‌ها