صهيونيسم از مسير اصلى يهوديت بسيار منحرف شده و به عنوان يك نهضت سياسى مطرح گرديده است و پاى­بند برنامه ­هاى مذهبى يهود نيست . چنان كه بنيان­گذار صهيونيسم، تئودور هرتزل نيز به بسيارى از مسائل مذهبى يهود توجّه نداشت.

شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰
چيستی صهيونيسم و تاريخچه آن

صهيونيسم چيست؟ به چه کسانی ميگویند؟ تاريخچه آن به كجا بر ميگرده؟

معناى لغوى و اصطلاحى«صهيون، صهيونى و صهيونيسم»:صهيون بر شهر اورشليم در فلسطين يا كوهى در نزديكى اورشليم اطلاق مى­شود. در كتاب مقدّس، واژه ي صهيون، نام تپه­اى است واقع در جنوب شرقى اورشليم كه دامنه­اش بخشى از اورشليم را نيز تشكيل داده و قلعه­اى به نام «يبوسيان» در آن وجود داشته است كه داود پيامبر(ع)، در آن جا براى «تابوت عهد» قصرى بنا كرد. صهيونى: منسوب به صهيون، لقب كسانى است كه قبل از تشكيل حكومت اسرائيل، از تأسيس آن جانب­دارى مى­كردند. صهيونيسم: «مرام و مسلك حزب بين­المللى يهود و مسلك گروهى است كه طرف­دار سلطه و نفوذ يهوديان بر اقوام و ملل ديگرند». هم­چنين نهضتى را گويند كه از اواخر قرن نوزدهم به منظور ايجاد يك ميهن يهودى در فلسطين به وجود آمد. صهيونيسم در اصطلاح به جنبش و نهضتى اطلاق مى­شود كه از آرمان مسيحيان طايفه بنى­اسرائيل براى رسيدن به ارض موعود و تشكيل دولت و ملّتى واحد، مايه گرفته است. چنان كه اشاره شد، يهوديت آيينى است رسمى با ريشه ي آسمانى ـ و البته تحريف شده ـ كه قائل به نبوت حضرت موسى(ع) و قبول تورات به عنوان كتاب آسمانى هستند. پيروان اين دين به يقين مى­دانستند كه آن، تا آمدن پيامبر بعدى رسميت دارد. در هر صورت، پيروان دين يهود به اصول و مقرراتى كه در تورات بيان شده بود، پاى­بند بودند و سعى داشتند به آن عمل نمايند؛ هر چند انحرافات سياسى در طول تاريخ در اين دين آسمانى به وجود آمد و برخى از فرصت­طلبان براى بهره­بردارى شخصى و دنيوى از آن، تحريفاتى در آن به وجود آوردند، ولى باز كسانى هستند كه با بسيارى از اين تحريفات مخالف­اند و جوياى حقيقت­اند. اينها امروزه با عنوان يهوديان ضدّ صهيونيسم شناخته مي شوند. پروفسور روژه گارودى فيلسوف و اسلام­شناس فرانسوى با بررسى فرقه­هاى يهوديت در اعصار مختلف، به مراسمات، آيين­ها و برنامه­هاى معنوى آن­ها اشاره مى­كند و درباره آن­ها در قرن شانزدهم چنين مى­نويسد: «آخرين نسل پرهيزگاران يهودى كه در قرن شانزدهم در لهستان به دنيا آمد و افكارش با بينش عرفانى آلمانى و از جمله اكهارت نزديك بود، در قرن نوزدهم نيز با انتشار «نامه­هايى به پرهيزگاران درباره خلسه» و با زنده نمودن تابش جرقۀ حضور خداوند در وجود هر كسى كه از آن برخوردار است، بار ديگر شكوفا مى­شود».( گارودي. روژه، ماجراي صهيونيسم سياسي، ص25) هم­چنين مى­نويسد:«در برابر سنّت كهن يهوديت، صهيونيسم سياسى نوعى فساد و تباهى ملّى­گرايانه و استعمارگرانه به شمار مى­رود كه مسيرش نه از يهوديت كه از ملّى­گرايى و استعمارگرايى اروپاى قرن نوزدهم نشأت مى­گيرد. صهيونيسم، نوعى مطالعه دست­چين و انتخابى و مشخّص از تورات را كه مبتنى بر انحراف واقعى از برنامه خداوند است، مورد استفاده قرار مى­دهد و آن را به عنوان پوشش و پرده­اى براى پنهان نمودن مقاصد سياسى­اش به كار مي برد.» (همان) بنابراين، صهيونيسم از مسير اصلى يهوديت بسيار منحرف شده و به عنوان يك نهضت سياسى مطرح گرديده است و پاى­بند برنامه­هاى مذهبى يهود نيست . چنان كه بنيان­گذار صهيونيسم، تئودور هرتزل نيز به بسيارى از مسائل مذهبى يهود توجّه نداشت. يهوديان در تجاوز به فلسطين و اشغال آن و آواره نمودن مردم اين سرزمين، با صهيونيست­ها در تقابل و تضاد بودند؛ چنان كه در جلسات محرمانه وعده­نامه «بالفور» ـ كه پس از سه سال مناقشه و مبارزه بين صهيونيست­ها و يهودى­ها منتشر شده ـ وايزمن و سوكولوف از جنبش صهيونيستى، لويد جورج و بالفور وزير امور خارجه و مونتاگيو وزير كشور انگلستان، كلود مونتفيورى از يهوديان انگلستان شركت داشتند. مونتاگيو در يادداشت اعتراض­آميزى به دولت انگلستان مى­نويسد: «كه طبق اين اصل، مسلمانان و مسيحيان بايد جاى خود را به يهوديان بدهند». ماليسيون استاد حقوق از آمريكا درباره اختلاف نظر صهيونيست­ها و يهودى­ها مى­نويسد: «در وهله نخست درباره انگيزه اساسى صهيونيست­ها، در شك و ترديد بودند؛ اما پس از مطالعه پيش­نويس­هاى پيشنهادى آن­ها، دريافتند كه اين پيشنهادها مخالف دين يهوداند».( درجزي. فريبرز، يهوديت و صهيونيت، ص9) جنبش صهيونيسم در مقابل فشارهاى يهوديان انگليسى، به ناچار تضمين­هايى بر رعايت حقوق حقّه ساكنين اصلى فلسطين داد؛ امّا براى پيش­برد مقاصد استعمارى خود به يك صهيونيست آمريكايى به نام برانديس متوسل شده تا بدين­وسيله رئيس جمهور آمريكا ويلسون را متقاعد كند كه انگلستان را زير فشار قرار دهد تا پيشنهاد صهيونيست­ها را قبول نمايد. بنابراين، مبارزه يهوديان با صهيونيست­ها بيان­گر ارتباط حياتى صهيونيسم با استعمار انگليس و دشمنى با يهود است. در افسانه­هاى صهيونيستى كوشش مى­شود كه حتّى فعاليّت­هاى منفى هرتزل پدر روحانى صهيونيسم و از تبليغ كنندگان فعال ادغام جامعه يهودى در جوامع اروپايى را به نفع صهيونيسم تمام كند؛ اگر چه ادّعا شده كه هرتزل در نهايت و پس از قضيّه «دريفوس» در فرانسه دريافت كه ادغام يهوديان در جوامع ديگر امرى محال است. بنابر نظر طراحان جنبش صهيونيستى، اصول فكرى اين جنبش در اين خلاصه مى­شود كه يهوديان متشتت در جهان يك امّت را تشكيل دهند كه البتّه در اين مورد هم اختلاف نظر دارند. به برخى مى­گويند: «يهوديت يك دين است نه بيش­تر و نه كم­تر»؛ چنان كه هيرنى ادلر خاخام بزرگ انگلستان مى­گويد: «يهوديت يك دين است كه هيچ­گونه محتواى سياسى ندارد»؛ در مقابل، برخى ديگر عقيده دارند كه يهوديت، قومى متمايز است. هرتزل مى­گويد: «ما ملّت واحدى را تشكيل مى­دهيم». در نگرش كلّى مى­بينيم در مقابل سياست­هاى يادشده براى تشكيل دولت يهودى در كشورى مستقل و منطقه استثنايى فلسطين، اين خود يهودى­ها هستند كه با اين طرح استعمارى مخالف بوده­اند، تا اين كه با ابتكار تئورى جديد، برخى مشكلات صهيونيستى برطرف شد. ارنست رنان تئورى جديد را چنين بيان كرده است: «امّت به معناى يك روح و بيدارى معنوى است. شرايط امّت مى­تواند در افتخار مشترك به گذشته، از اراده مشترك در حال حاضر و ميل به تحقق پيش­رفت­هاى بزرگ در آينده خلاصه شود.»( همان) مارتين بابر با افشا نمودن ريشه عميق اين فساد صهيونيسم سياسى ـ كه از يهوديت به وجود نيامده، بلكه ملّيت­گرايى اروپايى قرن نوزدهم، آن را باعث گشته است ـ چنين مى­نويسد: «مذهب يهود از اصل خود جدا گشته و اين امر، نوعى بيمارى است كه علامت آن، پيدايش ملّيت­گرايى يهود در اواسط قرن نوزدهم بود... اين شكل تازه دلبستگى به زمين، نوعى سرپوش است كه تمام آن­چه را كه يهوديت ملّى جديد غرب به عاريت گرفته است، در خود پنهان مى­دارد... انديشه «برگزيدگى» اسرائيل در تمام اين جريان چه نقشى دارد؟ «برگزيدگى» نه يك احساس برترى، كه يك مفهوم مقّدر است. اين احساس از مقايسه با ديگران به وجود نمى­آيد، بلكه از يك استعداد و مسئوليت در راه انجام وظيفه­اى كه دائماً پيغمبران آن را متذكر شده­اند، نشأت مى­گيرد. اگر به خود مى­باليد كه به جاى اطاعت از خداوند، از نوعى برگزيدگى برخورداريد، اين خيانت در انجام وظيفه است».( گارودي. روژه، ماجراي صهيونيسم سياسي، صص31 و 32) مارتين بابر با يادآورى «اين بحران مليّت گرايى» صهيونيسم سياسى كه نوعى فساد و تباهى در معنويت به شمار مى­رود، چنين نتيجه مى­گيرد: «ما اميدواريم كه ملّت يهودى را از ارتكاب اين اشتباه در زمينه تبديل يك ملّت به يك بت بر خطر داريم، ولى در اين راه ناكام مانده­ايم». با بررسى­هاى انجام شده، كاملاً روشن مى شود كه صهيونيسم از يهود و يهوديت فاصله زيادى گرفته است. در واقع، صهيونيسم به جاى اين كه برنامه­هايش را بر اساس معتقدات مذهبى يهود، ترسيم كند، بر اساس عقيده مؤسسين صهيونيسم، چون تئودور هرتزل كه اعتقاد چندانى به مذهب يهود و اجراى مراسمات آن ندارند، برنامه­ريزى كرده است و در يك جمله مى­توان گفت كه در مسائل سياسى به نازيسم نزديك­تر از مذهب يهود است. براي مطالعه بيشتر مي توانيد به كتابهاي زير مراجمه نماييد ۱ـ گارودي. روژه، پروندة اسرائيل و صهيونيسم سياسي، ترجمة نسرين حكمي، ج2، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1369ش. ۲ـ درجزي. فريبرز، يهوديت و صهيونيت، ص9. ۳ـ جديدبناب. علي، عملكرد صهيونيسم نسبت به جهان اسلام، قم: انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، ۱۳۸۲. به نقل از سايت سازمان تبليغات اسلامي الف) بررسى ماهيت اسرائيل: اسرائيل نقشه شومى است كه توسط قدرت‏هاى بزرگ انگليس و آمريكا در قطب جهان اسلام و براى تأمين منافع فرهنگى، سياسى و اقتصادى خويش به وجود آورده‏اند. اسرائيل تنها محدود به تشكيل دولت اسرائيل در كشور فلسطين نمى‏شود، بلكه شعار اصلى پارلمان اسرائيل «از نيل تا فرات است» اسرائيل توسعه‏طلبى خود را در جنگ‏هاى 1948 و 1967 و 1973 نشان داده است و در سال 1947 با توافق قدرت‏هاى بزرگ به رسميت شناخته شده در سال 1948 رسماً اقدام به تشكيل دولت در فلسطين نمود. ابعاد خطر اسرائيل شامل تمام جهان اسلام مى‏شود و بى‏دليل نيست كه در حساس‏ترين منطقه اين نقشه اجرا شده منطقه‏اى كه داراى اهميت ژئوپلوتيكى و نقطه اتصال سه قاره آفريقا، اروپا و آسيا مى‏باشد و همچنان كه مشاهده مى‏نماييد قدرت‏هاى بزرگ بيشترين حمايت‏هاى سياسى، اقتصادى، نظامى و... را از اسرائيل به عمل مى‏آورند آيا آمريكا و انگليس دلشان براى يك عقيده گروه اندكى سوخته است كه اسرائيل را به پيشرفته‏ترين سلاح‏ها مجهز مى‏نمايند. مسلماً با اندكى تأمل به راحتى مى‏توان دريافت كه مسأله عقيده و مذهب مطرح نيست بلكه مسأله توطئه و دشمنى غرب با جهان اسلام مى‏باشد. در ادامه به توضيح بيشتر موضوع مي پردازيم: از منظر تاريخي و آموزه هاي وحياني، پيرامون اديان الهي همواره با صلح و آرامش در كنار يكديگر به زندگي مشغول بوده اند، كشور فلسطين نيز تا قبل از شكل گيري صهونيسم بين الملل شاهد زندگي مسالمت آميز مسلمانان، يهوديان و مسيحيان بود، اما از زماني كه صهونيسم با پشتوانه استعمارگران در صدد غصب يكي از مهم ترين مراكز ديني و استراتژيك كشورهاي اسلامي برآمد و با تجاوز وحشيانه خود به قتل، غارت و اخراج مسلمانان از خانه و كشورشان پرداخت، مسلمانان به دفاع از حقوق مسلم خويش ايستادگي در مقابل متجاوزان پرداختند. توضيح اينكه فلسطين به لحاظ تاريخى، سرزمين اعراب فلسطين است. قبايل عرب كنعانى، بيش از هفت هزار سال قبل از ميلاد، از منطقه مجاور (شبه جزيره العرب) به اين سرزمين آمده و در آن سكنى گزيدند. پيش از آنكه قبايل درياى مديترانه (Palest) به اين منطقه بيايند و با كنعانى‏ها هم‏زيستى كنند و نام «فلسطينى» بر اهالى آن غالب گردد، قبايل عربى - نظير يبوسى‏ها و فينيقى‏ها در اين سرزمين مى‏زيسته‏اند. موقعيت جغرافيايى فلسطين‏ مساحت فلسطين - كه در اشغال دشمن صهيونيستى است 27027 كيلومتر مربع است. فلسطين بخشى از بلاد شام (سوريه، اردن و لبنان) به شمار مى‏رود كه از طرف شرق به اردن، از غرب به درياى مديترانه، از شمال و شمال شرقى به لبنان و سوريه و از جنوب به خليج عقبه و صحراى سيناى مصر محدود مى‏شود. در فلسطين سه منطقه كوهستانى، دشتى و ساحلى وجود دارد كه زمين‏هاى حاصل‏خيز كشاورزى را تشكيل مى‏دهد. صحراى نقب در بخش جنوبى واقع شده و يك سوم مساحت فلسطين را تشكيل مى‏دهد. فلسطين فعلى به سه بخش تقسيم مى‏شود: 1. سرزمين اشغالى 1948 كه يك ميليون و يكصد هزار فلسطينى را در خود جاى داده است. 2. كرانه باخترى كه مساحتى بالغ بر 5650 كيلومتر مربع داشته و شهر قدس را در برمى‏گيرد؛ جمعيت فلسطينى آن قريب به يك ميليون و پانصدهزار نفر است. 3. نوار غزه با مساحتى بيش از 350 كيلومتر مربع كه جمعيت فلسطينى آن حدود يك ميليون و سيصد هزار نفر است. نزديك به 4-5 ميليون فلسطينى نيز پس از اشغال فلسطين به دست صهيونيست‏ها آواره شده و در كشورهاى اردن، سوريه و لبنان زندگى مى‏كنند. فلسطين به لحاظ جايگاه ممتاز جغرافيايى، حاصلخيزى زمين و قداستى كه از آن برخوردار است، در طول تاريخ عرصه كشمكش‏ها و درگيرى امپراتورى‏ها بوده و مردم اين ديار پيوسته و در حد توان خود، به پايدارى و مقاومت در برابر مهاجمان پرداخته‏اند. از طرفى اشغالگران نيز بر سر تصاحب زمين فلسطين و از صحنه به در كردن رقيبان خويش، گاهى با هم درگير شده‏اند. حضور يهود در فلسطين‏ حضرت ابراهيم‏عليه السلام حوالى 1900 سال ق.م به همراه برادرزاده‏اش (لوط) از عراق هجرت كرد و در فلسطين رحل اقامت گزيد و مردمان اين سامان را به توحيد فراخواند. پس از آن عبرانى‏ها (يهوديان راستين)، در قالب عشاير دامپرور و در جست‏وجوى آب و غذا، به اين منطقه آمده و در ميان مردمان اين ديار - كه از روى نوع دوستى و مهمان نوازى آنها را پذيرفته بودند اقامت گزيدند. اما وقتى تعدادشان فزونى يافت، شروع به درگيرى با ميزبان كرده، كوشيدند بر پاره‏اى از مناطق و اماكن مقدس چيره شوند. اوج اقتدار يهود در دوران حكومت حضرت سليمان بود كه بخش‏هاى وسيعى از سرزمين‏هاى آباد آن روز را تصرف خود داشتند. اما خلق و خوى متكبّرانه يهوديان و اختلافى كه بين آنان پيش آمد، آنها را از هم متفرق كرد و باعث شد حكومت آنان، چند سالى بيش دوام نياورد و پس از مرگ سليمان، به دست بخت‏النصر بابلى از ميان برود. در اين زمان بيشتر آنها به اسيرى گرفته شدند؛ گرچه بعدها جمعى از آنان به وسيله كوروش به فلسطين بازگردانيده شدند. در تورات از نبردهاى بسيارى كه فلسطينى‏ها در رويارويى با يهوديان غاصب داشته‏اند، سخن به ميان رفته است. در مقطعى ديگر روميان با پذيرش مسيحيت، با يهوديان درگير شده، شمار كثيرى از آنها را كشتند. بدين سان حضور يهوديان پايان يافت و آنان در گوشه و كنار جهان پراكنده شدند. معراج نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله‏ ده سال پس از مبعث رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله، پروردگار يكتا، پيامبر خود را شبانه به مسجدالاقصى در فلسطين برد و از آنجا به آسمان عروج داد. علاوه بر اينكه قدس نخستين قبله گاه مسلمانان بود. در سال 16ه.ق مسلمانان فلسطين را فتح كردند و اغلب مردم اين ديار اسلام آورده و در فتوحات اسلامى در شام، مصر و مغرب شركت جستند. اصالت عربى و فتوحات مسلمانان، اثر به سزايى در سازگارى مردم اين ديار با اسلام داشت. در زمان فتح قدس، هيچ يهودى‏اى در شهر وجود نداشت؛ چرا كه به وسيله مسيحيان از ورود به آن منع شده بودند و از سويى آنان با مسلمانان شرط كرده بودند كه از ورود آنها (يهوديان) به قدس جلوگيرى كنند. بدين ترتيب مسجدالاقصى، سومين حرم شريف گشت و فلسطين، به استثناى دوره اشغال به وسيله صليبى‏هاى قرون وسطى (1099 م.) - كه سرانجام به دست صلاح‏الدين ايوبى(1187 م.) آزاد شد پيوسته بخشى از خلافت اسلامى بود. فلسطين و قدس دگر بار و به دنبال اشغال فرانسوى‏ها، به رهبرى ناپلئون - كه توانسته بود براى مدتى كوتاه چند شهر فلسطينى را به اشغال درآورد به آغوش مسلمانان بازگشت. احمد پاشا الجزار، فرمانده شهر عكا و نيروهاى [فلسطينى‏] تحت امر او، توانستند در سال 1799 م. ناپلئون را شكست داده و او را وادار به فرار كنند. ناپلئون در زمان خروج از فلسطين، اين جمله را بر زبان راند: آرزوهايم (برپايى امپراتورى در اين منطقه عربى) را پاى ديوارهاى عكا به خاك سپردم! گفتنى است ناپلئون از يهوديان جهان و بقاياى آنها در فلسطين خواسته بود، در كنارش بجنگند و در مقابل برايشان دولتى در فلسطين داير كند كه حامى منافع فرانسه در منطقه باشد. صهيونيسم و فلسطين‏ از آنجايى كه بريتانيا، قصد سيطره و چنگ‏اندازى بر منطقه عربى اطراف كانال سوئز را داشت، مصر را اشغال و يهوديان را ترغيب كرد تا ادعاى بى‏اساس خود را مبنى بر داشتن حق بازگشت، به كوه كذايى «صهيون» در قدس و برپايى دولت در فلسطين، مجدداً مطرح كنند؛ دولتى كه حامى منافع بريتانيا در منطقه بوده و از كمك‏هاى همه جانبه اين كشور برخوردار باشد. بريتانيا در همين زمينه، مشوق تئودور هرتسل (خبرنگار يهودى‏تبار اتريشى) در امر دعوت از يهوديان جهان، براى تأسيس دولت صهيونيستى در فلسطين بود و عملاً نخستين كنگره صهيونيستى در شهر پازل سوئيس (1897م.) با حضور صدها تن از شخصيت‏هاى يهودى سراسر جهان برگزار شد. در اين اجلاس شركت كنندگان موافقت كردند براى بازگرداندن يهوديان جهان به فلسطين و برپايى دولت صهيونيستى، عليه ملت و صاحبان راستين آن، تلاش كنند و در همين راستا مؤسسات مالى چندى، براى تحقق اين هدف شوم داير كردند. هرتسل هم به نوبه خود كوشيد سلطان عثمانى (عبدالحميد دوم)، در مقابل پرداخت چند ميليون سكه طلا، با تسليم فلسطين به يهوديان موافقت كند. سلطان عبدالحميد اين پيشنهاد را رد كرد و تأكيد نمود كه سرزمين فلسطين، متعلق به مسلمانان بوده و حتى با پول همه يهوديان آن را نخواهد فروخت. بدين جهت يهوديان وى را در سال 1908 م. سرنگون ساختند. هرتسل كه از اين نيرنگ طرفى نبسته بود، راهى آلمان، ايتاليا و روسيه شد تا آنها، يهوديان را در اشغال فلسطين يارى رساند! امّا آنها از اين كار سر باز زدند؛ زيرا فلسطين سرزمينى است كه مردم خودش را داشته و تحت حاكميت امپراتورى عثمانى بود. او كه دست خالى از اين كشورها بازگشته بود، به مشوق اصلى و مروّج ايده صهيونيستى (بريتانيا) روى آورد و اين كشور تعهد داد از طرح تشكيل رژيم صهيونيستى حمايت كند. به دنبال شروع جنگ اول جهانى، بريتانيا در سال 1917 م. با موافقت فرانسه، آمريكا و ديگر كشورهاى غربى، بيانيه‏اى را صادر كرد و به وسيله بالفور (وزير خارجه وقت اين كشور) به روچيلد (سرمايه‏دار يهودى) قول داد: وطن قومى براى يهوديان در فلسطين ايجاد كند. اين وعده به «بيانيه بالفور» موسوم شد. در سال 1918م. (هم‏زمان با شكست تركيه و اشغال فلسطين به‏وسيله بريتانيا)، كشورهاى يادشده تلاش كردند زمينه برپايى دولت يهودى را در فلسطين مهيا سازند. در همين رابطه جامعه ملل با قيموميت بريتانيا بر فلسطين، به منظور برپايى دولت يهودى در آن موافقت كرد. بريتانيا نيز نماينده‏اى يهودى تبار (هربرت صاموئيل) را در سال 1920 م. به فلسطين گسيل داشت تا مقدمات كوچ يهوديان سراسر جهان را به آنجا فراهم آورد. بريتانياى استعمارگر به موازات اين اقدام، به تجهيز و آموزش نظامى يهوديان پرداخت و زمين‏هاى وسيعى را در اختيار آنان قرار داد تا شهرك‏هايى را احداث كنند. ايستادگى فلسطينيان‏ فلسطينيان از همان ابتدا در برابر قيموميت بريتانيا و باندهاى صهيونيستى، پايدارى و مقاومت كردند و براى دفاع از زمين و پاسدارى از مقدسات، گروه‏هاى جهادى تشكيل داده، تظاهرات و اعتصاب‏هاى عمومى به راه انداختند. قيام‏هاى 1920، 1923 و 1929 (معروف به انقلاب براق) از آن جمله است. انگليسى‏ها قيام‏هاى فلسطينيان را سركوب و هزاران تن را كشتند يا به زندان انداختند تااز اين رهگذر، خدمتى به باندهاى صهيونيستى انجام داده باشند. شيخ عزالدين قسام با تشكيل گروه‏هاى اسلامى - جهادى، به نبرد با انگليسى‏ها و صهيونيست‏ها پرداخت و سرانجام در سال 1935 م. به شهادت رسيد. در پى شهادت وى، فلسطين به رهبرى حاج امين حسينى (مفتى اعظم قدس)، يكپارچه قيام شد و حسن سلامه، عبدالرحيم الحاج محمد و عبدالرحيم مسعود و ... از شاگردان قسام، عمليات متعددى را بر ضد ارتش انگليس و صهيونيست‏ها انجام دادند؛ به طورى كه بريتانيا براى سركوب انقلاب مردم فلسطين، ژنرال مونت كورى جنايتكار را فراخواند. نامبرده در سركوب مردم مبارز فلسطين، نهايت قساوت را به كار برد؛ به گونه‏اى كه زندان‏ها مملو از زندانيان، خانه‏ها ويران، زمين‏هاى بسيارى مصادره و معيشت مردم بسيار سخت گرديد. قيام‏هاى مردم فلسطين، تداوم داشت و به موازات آن، كوچ يهوديان سراسر جهان با هدف اشغال فلسطين نيز ادامه يافت تا اينكه پس از پايان جنگ دوم جهانى (1945 م.)، بريتانيا و آمريكا توانستند در سال 1947م. از طريق سازمان ملل متحد قطعنامه تقسيم فلسطين را صادر كنند. به موجب اين قطعنامه جائرانه، فلسطين بين فلسطينيان و يهوديان اشغالگر - كه تعدادشان از 15% جمعيت ساكن آنجا فراتر نمى‏رفت و تنها 7% از سرزمين فلسطين به آنان اعطا شده بود تقسيم گرديد. البته فلسطينيان، اعراب و مسلمانان با تقسيم فلسطين مخالفت كردند. فلسطينيان به جهاد و مبارزه خويش ادامه دادند و عبدالقادر الحسينى (رهبر مجاهدان)، سرانجام در سال 1948 م. در جريان نبرد (القسطل) به شهادت رسيد. غصب فلسطين (سال 1948 م.) بريتانيا پس از اطمينان از توان باندهاى صهيونيستى در فلسطين و حمايت و پشتيبانى آمريكا و جهان غرب و شوروى از برپايى كشورى براى يهوديان، اعلام داشت كه از فلسطين بيرون خواهد رفت و چنين نيز شد. ارتش انگليس در 1948م. پس از واگذارى مراكز و تسليحات نظامى خود به باندهاى صهيونيستى و ابقاى برخى از فرماندهان در خدمت اهداف يهوديان، خاك فلسطين را ترك كرد. بن گوريون رهبر باندهاى صهيونيستى، از اين وضعيت سوء استفاده كرد و تأسيس كشور «اسرائيل» در سرزمين‏هاى اشغالى 1948 م. را اعلام نمود. مدتى بعد آمريكا، دولت صهيونيستى را به رسميت شناخت و به دنبال آن اتحاد جماهير شوروى هم چنين كرد. كشورهاى اروپايى يكى پس از ديگرى و بعد سازمان ملل متحد، اين دولت غاصب را به رسميت شناختند. فلسطينيان اين ستم و ناروايى را نپذيرفته، به نبرد با صهيونيست‏ها پرداختند.در اين نبردها، نيروهايى از ارتش كشورهاى مصر، اردن، سوريه، لبنان، عراق و ... و نيروهاى داوطلب اخوان المسلمين شركت جستند؛ ليكن به دليل ضعف تداركاتى و تسليحاتى و حضور استعمارى بريتانيا و فرانسه در اغلب كشورهاى منطقه و خيانت برخى از رهبران، منجر به شكست اين نيروها و آوارگى صدها هزار فلسطينى گشت. به دنبال اين جنگ، كرانه باخترى، قدس و نوار غزه همچنان در دست فلسطينيان و به دور از اشغالگرى صهيونيست‏ها باقى ماند؛ ليكن كرانه باخترى‏و قدس تابع اردن و نوار غزه تابع مصر گشت. پس از جنگ 1948 م. كشورهاى آمريكا، فرانسه و انگليس دولت غاصب صهيونيستى را به سلاح‏هاى پيشرفته (هسته‏اى، ميكروبى و شيميايى) مجهز ساختند. به رغم ناكامى، فلسطينيان، آنان دست از مقاومت و پايدارى برنداشته و گروه‏هاى چريكى تشكيل دادند. اين نيروها حمله به شهرها و شهرك‏هاى صهيونيستى را در دستور كار خود قرار دادند. تجاوز سه جانبه (سال 1956 م.) در سال 1956 م. انگليس، فرانسه و اسرائيل، در توطئه‏اى مشترك، تجاوز سه جانبه‏اى را عليه مصر تدارك ديدند و صهيونيست‏ها نوار غزه و بخشى از سينا را اشغال كردند. اما بر اثر فشارهاى جهانى و عمليات مقاومت، ناگزير از اين مناطق خارج شدند. در سال 1963 م. سازمان آزادى‏بخش فلسطين به رهبرى احمد شقيرى، شكل گرفت و صاحب سپاهى در نوار غزه شد. همچنين جنبش‏هاى چريكى نظير جنبش فتح، جبهه خلق و... تشكيل شدند و توانستند عمليات چريكى بسيارى را از خاك سوريه عليه صهيونيست‏ها به مورد اجرا بگذارند و تلفات و ضايعات قابل توجهى به آنان وارد سازند. اسرائيل در سال 1967 م. با حمايت آمريكا، جنگى را عليه مصر و سوريه به راه انداخت و سيناى مصر و ارتفاعات جولان سوريه را - علاوه بر ساير بخش‏هاى فلسطينى به اشغال خود درآورد. اما ملت فلسطين همچنان به مقاومت خود در برابر اشغالگرى صهيونيستى ادامه داد. پس از شكست 1967 م. عمليات نظامى - چريكى فلسطينى، از خاك اردن عليه صهيونيست‏ها گسترش يافت و خطر و تهديدى بالقوه براى يهوديان غاصب گرديد. به دنبال اين تحولات آمريكا و صهيونيست‏ها، اردن را تحت فشار قرار دادند و اين كشور در سپتامبر 1970 م. فعاليت چريكى فلسطينيان را درهم كوبيد. كارهاى چريكى از اين پس، به سوريه و لبنان انتقال يافت. در سال 1973 م. سوريه و مصر توافق كردند براى آزادسازى خاك اشغال شده خويش، با صهيونيست‏ها بجنگند و اگر دخالت مستقيم آمريكا در جنگ نبود، شكست كامل صهيونيست‏ها رقم مى‏خورد. در پى اين حوادث، مذاكرات آتش بس ميان مصر و رژيم صهيونيستى زير نظر آمريكا آغاز و كار به جايى رسيد كه انور سادات (رئيس جمهور وقت مصر)، در سال 1987. به طور يك جانبه و در كمپ ديويد آمريكا، صلحى را با صهيونيست‏ها امضا كرد. مصر با امضاى اين قرارداد، عملاً از گردونه درگيرى با دشمن صهيونيستى خارج شد؛ ليكن خداوند سبحان خروج مصر را به واسطه پيروزى انقلاب اسلامى در ايران به رهبرى امام خمينى‏رحمه الله جبران كرد. رهبر عظيم‏الشأن ايران سفارت اسرائيل را تعطيل و سفارت فلسطين را به جاى آن داير فرمود و اعلام داشت: «اسرائيل غدّه‏اى سرطانى است و بايد ريشه كن شود». همچنين روز جهانى قدس را اعلام و سپاه قدس را تأسيس كرد. اين خط مشى و سياست حكيمانه و حمايت از مبارزات بحق مردم مسلمان فلسطين، به وسيله جانشين شايسته ايشان مقام معظم رهبرى و مسئولان نظام اسلامى، با همان قوت ادامه دارد. اما در مورد مسأله فروش زمين بايد گفت: هر چند اصل مسأله خريد برخى اراضى فلسطين از سوى يهوديان صحت دارد، اما بايد به عواملى از قبيل: «مقدار آن»، «زمان خريد»، «اهداف پشت پرده آن» و بالاخره «تأثير داشتن املاك بر مشورعيت نظام سياسى حاكم» توجه داشت. توضيح آن كه: سياستگذاران صهيونيسم در آغاز ورود مهاجران يهودى و در زمانى كه هنوز نيات شوم آنان - تسلط بر سرزمين فلسطين و بيرون راندن ساكنان آن و تأسيس دولتى يهودى در فلسطين - براى مردم فلسطين مشخص نبود، جهت قانونى جلوه دادن اقدامات خود و پنهان نمودن اهداف و نيات درازمدت خويش، تعداد محدودى زمين‏هاى زراعى و يا مسكونى را با استفاده از ترفندهاى استعمارى، از فئودال‏هاى مالك (افندى‏ها) خريدارى كردند( تاريخ يك ارتداد، روژه گارودى، ترجمه مجيد شريف، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، چاپ دوم 1377، صص 198 - 194). پس از محكم نمودن جاى پاى خود، با روش‏هايى نظير ايجاد رعب و وحشت، ترور و كشتار دسته‏جمعى فلسطينيان (مانند قتل عام دير ياسين، صبرا و شتيلا و...)، ويران كردن منازل و روستاهاى عرب‏نشين( به عنوان نمونه، اتحاديه حقوق بشر اسرائيل فاش مى‏كند كه از 11 ژوئن 1967 تا 15 نوامبر 1969 بيش از 20000 خانه متعلق به اعراب، در اسرائيل و در كرانه غربى رود اردن بادينا اميت ويران شده‏اند و در سال 1949 نيز دولت اشغالگر اسرائيل حدود 400 شهر و روستاى عرب‏نشين فلسطين را تخريب و به جاى آنها جنگل مصنوعى ايجاد كرد.) و سپس مصادره زمين‏هاى مهاجرينى كه مجبور به ترك زمين‏هاى خود شده بودند به عنوان «غايب»(، سياست‏هاى شوم خود را در مورد جمعيت و سرزمين‏هاى اعراب عملى نمودند. بر اين اساس (دو سوم) سرزمين‏هاى اعراب مصادره شد. ر.ك: بررسى سير تحول دولت در سرزمين فلسطين، اسدالله رضايى، نشر گنج معرفت، ص 31. تا آنجا كه پس از آن كه (يك و نيم ميليون) فلسطينى با روش‏هاى فوق به بيرون رانده شدند «زمين متعلق به يهوديان» آن گونه كه مسؤؤلين «صندوق ملى يهود» مى‏گويند، در زمان اعلاميه بالفور، در 1917 (سه و نيم درصد) و در 1947 (شش و نيم درصد) بود. امروزه بيش از (نود و سه درصد) اراضى فلسطين به صورت كاملاً غيرقانونى و غاصبانه در مالكيت يهوديان است( همان، ص 33 و حال آن كه در سال 1948 كه نيات شوم اسرائيل براى اعراب مشخص شده بود و اولين جنگ خونين اعراب و اسرائيل شكل گرفت، هنوز فلسطينى‏ها مالك (نود و هفت درصد) از اراضى اين كشور بودند). بر اين اساس درصد زمين‏هاى خريدارى شده بسيار ناچيز و غيرقابل اعتنا مى‏باشد. نكته ديگر آن كه، بالفرض هم يهوديان به صورت كاملاً قانونى و بدون هيچ‏گونه فريب و نيرنگى درصد زيادى از زمين‏هاى فلسطينيان را خريدارى مى‏كردند، باز هم داشتن املاك زياد باعث مشروعيت آن رژيم نمى‏شد. زيرا اولاً يهوديان فلسطينى نسبت به ساير سكنه‏ى فلسطين در اقليت هستند و ثانيا، مردم فلسطين حتى عده كمى هم كه زمين به يهوديان فروختند، هرگز حق تعيين سرنوشت خويش را به يهوديان نسپردند. به عبارت ديگر از جهت حقوقي و سياسي، حاكميت قابل فروش نيست، مالكيت خود را مي توان به ديگران منتقل كرد اما حاكميت را نه. بر اين اساس است كه از حكومت اسرائيل به عنوان رژيم غاصب نام برده مى‏شود. و بالآخره در مورد ادعاي صهيونيست ها براي اشغال و ماندن در فلسطين گفتني است : رهبران سياسى و فكرى صهيونيسم، معتقدند كه تأسيس حكومت اسرائيل، بنا به تحقق«وعده‏هاى الهى» براى بازگشت يهود به سرزمين موعود است. پايه اصلى استدلال و اعتقادآنها در مورد تعلق فلسطين به يهوديان بر اساس چند آيه از تورات است كه خطاب به حضرت ابراهيم و يعقوب گفته شده است.در عهد «عتيق» به ابراهيم(ع) وعده داده شده است كه «به ذريّت تو اين زمين را مى‏بخشم» و نيز آمده است: «اين زمين را از نهر عظيم، يعنى، فرات به نسل تو بخشيده‏ام». در اين باره مى‏توان گفت: 1. تمامى اين وعده‏ها به ابراهيم(ع) و نسل‏هاى آن حضرت داده شده است. بديهى است كه يهوديان نسل منحصر به فرد حضرت ابراهيم نبودند؛ بلكه اعراب نيز ـ كه فرزندان اسماعيل و ابراهيم(ع) هستند ـ از اعقاب ابراهيم بوده و مشمول وعده الهى مى‏شوند. 2. در تورات اشاره شده كه اسماعيل نيز از اعقاب «تو» (ابراهيم) است. در واقع يهود و اعراب، هر دو اعقاب ابراهيم به شمار مى‏روند، زيرا اسماعيل جدّ پدرى اعراب و اسحاق (پدر حضرت يعقوب) جدّ پدرى يهوديان، از فرزندان ابراهيم بودند. 3. زمانى اين وعده به ابراهيم داده شد كه «ميثاق ختنه» در جريان بود (قربانى كردن اسماعيل از سوى پدرش ابراهيم). در اين زمان سرزمين كنعان (فلسطين) به عنوان ملك دائمى، به ابراهيم(ع) و اعقاب او وعده داده شد. آن هنگام، اسحاق فرزند ديگر ابراهيم(ع) متولد نشده بود. بنابراين، يهوديان (از اعقاب اسحاق)، نمى‏توانند مدعى حق انحصارى بر فلسطين شوند. 4. نمى‏توان از نظر انسان‏شناسى، ثابت كرد كه تمامى يهوديان كنونى، اعقاب ابراهيم(ع) هستند. از اين رو دليلى ندارد كه همه يهوديان را، وارثان وعده الهى در مورد فلسطين بدانيم. 5. بسيارى از يهوديان صهيونيست، معتقدند بازگشت به «صهيون و ارض موعود»، يك فرايند روحى و معنوى است؛ نه تشكيل مجدد حكومت اسرائيل. 6. به نظر برخى از منتقدان يهودى صهيونيسم، وعده‏هاى تورات در رابطه با بازگشت به «ارض موعود» تحقق يافته است؛ زيرا يهوديان پس از تبعيد به بابل، به وسيله كورش (پادشاه ايران) آزاد شدند و مجددا به «يهوديه» بازگشتند و ديوارهاى «اورشليم» را مجددا ساختند و معبد «هيكل سليمان» را بازسازى كردند. در ادبيات يهود نيز (عهد عتيق و جديد)، مسأله بازگشت دوباره، هرگز پيش‏گويى نشده است. بر فرض صحّت چنين آياتى در تورات (با توجه به تحريف تورات در موارد متعددى) و دلالت آنها بر چنين وعده‏اى از سوى خداوند (آن هم در فلسطين كنونى و زمان حاضر) به هيچ وجه سرزمين فلسطين حق انحصارى يهوديان نيست و مجوّزى براى تشكيل دولت نژادپرست اسرائيل و ظلم و تعدّى به حقوق مسلّم ساكنان اصلى اين سرزمين نمى‏باشد. و بالاخره در مورد ارتباط مردم اسرائيل و دولت آن گفتني است: حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب : يك نفر پيدا مي‌شود درباره مردمي كه در اسرائيل زندگي مي‌كنند يك اظهار نظر مي‌كند، البته اين اظهار نظر، اظهار نظر غلطي است. اينكه گفته شود ما با مردم اسرائيل هم مثل مردم ديگر دنيا دوستيم اين حرف درستي نيست، حرف غيرمنطقي است. ايشان بيان داشتند: مردم اسرائيل مگر چه كساني هستند؟ همان كساني هستند كه غصب خانه، غصب سرزمين، غصب مزرعه و غصب تجارت به وسيله همين‌ها دارد، انجام مي‌گيرد. سياهي لشكر عناصر صهيونيست همين‌ها هستند. نمي‌شود ملت مسلمان نسبت به افرادي كه اينجوري عامل دست دشمنان اساسي دنياي اسلام هستند، بي تفاوت باشد، نه. ما با يهودي ها هيچ مشكلي نداريم، با مسيحي ها هيچ مشكلي نداريم، با اصحاب اديان در دنيا هيچ مشكلي نداريم، اما با غاصبان سرزمين فلسطين چرا، مشكل داريم. غاصب هم فقط رژيم صهونيستي نيست. اين موضع نظام است اين موضع انقلاب و موضع مردم است.
منبع:پرسمان

پربازدیدها

پربحث‌ها