
در ميان بعضى از اديان نيز - به دليل وقوع تحريف در آنها همين وضعيت ادامه داشت. به عقيده قوم يهود: طبيعت آنجا كه از آفريدن مرد، ناتوان است، زن را مى آفريند! زنان و بندگان، از روى طبيعت، محكوم به اسارت هستند و به هيچ وجه سزاوار شركت در كارهاى عمومى نيستند. «يهوه» در آخرين بند از فرمان هاى دهگانه اش به موسى، زنان را در رديف چارپايان و اموال غيرمنقول ذكر كرد.(4) يهوديان، زن را مايه مصيبت و بدبختى مى دانستند. يهوديان قديم، به هنگام تولّد دختر، شمع روشن نمى كردند. مادرى كه دختر مى زاييد، بايستى دوباره غسل مى كرد؛ اما پسر كه به عهد خود با «يهوه» مى باليد، هميشه در نماز خود تكرار مى كرد: «خدايا! تو را سپاسگزارم كه مرا كافر و زن نيافريدى»!(5)
اين وضعيت اسف بار، در اروپا - حتى در قرون وسطى نيز باقى مانده بود. بلكه پيش تر از «ويل دورانت» نقل كرديم كه در اروپا تا آستانه قرن بيستم، زنان از حقوق ناچيزى برخوردار بودند.(6)
مى توان گفت: نهضت هاى دفاع از حقوق زنان در قرون اخير، پاسخ طبيعى - و نه صحيح به موضع گذشته فرهنگ غربى نسبت به زن بوده است. در جايى كه زن را نيمه انسان بدانند، طبيعى است مكاتبى به وجود آيد كه مرد را، عامل بدبختى زن و زن را جنس برتر بداند. از اين رو جنبش هاى طرفدارى از زن و منزلت و حقوق او، پديده اى غربى بوده و ريشه در محروميت زنان غربى از حقوق اوليه انسانى داشتند. در واقع، ظهور «فمينيسم»، بازتاب ستمگرى دولت ها و ملت هاى مدعى تمدن غربى و اوج مظلوميّت زن، در اين كشورها بوده است. زنان اروپايى، تا سده هاى پيشين نه از حق آزادى برخوردار بودند و نه از حق مالكيت، حق اشتغال، حق مشاركت سياسى در اجتماع و حق رأى و انتخاب كردن و انتخاب شدن! از آنجا كه پديده هاى اجتماعى - به خصوص مسائل حقوقى در طى يك روند شكل مى گيرد، فهم دقيق و شايسته آنها، درگروِ دانستن ريشه هاى تاريخى آنها است؛ زيرا اين پديده ها، بازتاب همان ريشه ها و روند تاريخى هستند. از اين رو براى اثبات ادعاى فوق به بعضى از شواهد تاريخى اشاره مى شود.
1. در لايحه اى كه از سوى مجلس شوراى ملى در «انقلاب كبير فرانسه» (به عنوان لايحه حقوق بشر در سال 1789) تصويب گرديد، مسئله برابرى و حقوق انسانى، فقط براى مردان طرح شده بود. حتى با برابرى قانونى و حضور زنان در مجلس، به شدّت برخورد مى شد. اين اعلاميه - به نام «حقوق مردان» با مخالفت زنان انقلابى فرانسه روبه رو شد. خانم «اوليمپ دگونگ» (از رهبران انقلابى پاريس) و هم رزمانش - پس از انتشار اعلاميه جديدى به نام «حقوق زنان» و اعتراض به «اعلاميه حقوق بشرى كه حق را مختص مردان مى دانست به جرم ضدانقلابى بودن، سرشان را در زير تيغه گيوتين از دست دادند.(7) نمايندگان مجلس، فعاليت زنان را در خارج از خانواده براى نظم عمومى خطرناك شمرده و در نتيجه، زنان را از انجام كار در خارج از خانه و ميان مردان باز مى داشتند.(8)
همين برخورد يك جانبه با حقوق مردان نيز در اعلاميه استقلال آمريكا - مقارن با اعلاميه حقوق بشر فرانسه رخ داد و از حقوق زنان، سخنى به ميان نيامد. از اين رو در آغاز، جنبش فمينيستى در واقع نوعى اعتراض به مردسالارى آشكار حاكم در غرب بود.
2. از سال 1860 به بعد، اصلى ترين خواسته فمينيست هاى انگليسى و آمريكايى، كسب حق رأى بود؛ زيرا متقاعد شده بودند تنها راه دستيابى به فرصت هاى برابر، در درجه اول، كسب رأى است؛ از اين رو، در سال 1891 جنبش سوسيال دموكراسى آلمان، خواستار حق رأى زنان آلمان شد و در اواخر همين قرن، مبارزات زنان شكل بين المللى گرفت. جنبش بين المللى سوسياليستى زنان در سال 1907 در اشتوتگارت و پس از آن در سال 1915 خواستار اعطاى حق رأى به زنان گرديد. قبل از آنها نيوزيلند در 1893 نروژ در 1913 و پس از آن انگلستان در 1918 و ايالات متحده آمريكا در سال 1920، اين حق را براى زنان به رسميت شناختند.
موفقيت زنان در كسب حق رأى، در بعضى از كشورها از قبيل نيوزيلند، برخى ايالات استراليا و آمريكا، فنلاند و نروژ در قبل از جنگ جهانى اول، فمينيست هاى ديگر نقاط جهان را در مبارزه خود مصمم تر كرد.(9)
اينها در صورتى بود كه با ظهور اسلام، كرامت انسانى زن احيا شد و زن در كنار مرد، به عنوان نيمى از پيكره حيات بشرى مطرح گرديد. اسلام زنده به گور كردن دختران را ممنوع كرد و حرمت نهادن به زنان را جزو تعاليم خود قرار داد. از اين رو، زنان صدر اسلام در امور اجتماعى، سياسى و فرهنگى و كارهاى ديگر مشاركت داشتند.(10) گرچه اذعان مى كنيم در كشورهاى مسلمان نشين نيز هنوز رسوبات انديشه جاهليت كاملاً رخت برنبسته است.
منبع : پرسمان/ حقوق زن


