لاک پشتی با دو غاز دوست بود. آن ها سال های سال کنار برکه ای زندگی می کردند...

دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰
لاک پشت و غازها
لاک پشت و غازها لاک پشتی با دو غاز دوست بود. آن ها سال های سال کنار برکه ای زندگی می کردند و روزهایشان با شادی می گذشت، اما یک سال خشکسالی شد. مدت ها باران نبارید، رودخانه ها و برکه ها خشک شدند. بسیاری از حیوانات برای پیدا کردن آب به جاهای دیگر کوچ کردند. غاز ها هم تصمیم گرفتند از آن جا کوچ کنند و جان خودشان را نجات دهند. آن ها برای خداحافظی پیش لاک پشت رفتند. لاک پشت وقتی شنید که دوستانش قصد رفتن دارند، با غصه گفت: من دوست شما هستم. چطور می خواهید مرا تنها بگذارید؟ در این خشکسالی من زنده نمی مانم. مرا هم با خودتان ببرید. غاز ها که مثل لاک پشت ناراحت بودند، گفتند: ما هم دوست داریم که تو با ما باشی و هر جا که می رویم بیایی، اما تو که نمی توانی پرواز کنی. لاک پشت گفت: ولی شما می توانید به من کمک کنید و مرا همراه خودتان ببرید. غاز ها به هم نگاه کردند و با تعجب گفتند: ولی چطور؟ لاک پشت گفت: شما یک چوب بلند بیاورید. دو سر آن را با منقارتان نگه دارید من هم وسط چوب را به دندان می گیرم، بعد پرواز می کنید و با هم به سرزمینی سرسبز و پر آب می رویم. غازها قبول کردند، اما گفتند: اگر ناگهان حرف بزنی، چوب از دهانت بیرون می آید و تو از آسمان به زمین می افتی. لاک پشت گفت: مطمئن باشید من این کار را نمی کنم و تا وقتی که در آسمان هستم، حتی یک کلمه حرف نمی زنم. غازها چوب بلندی آورند و همان طور که لاک پشت گفته بود، او را با خود به آسمان بلند کردند. غازها و لاک پشت از بالای مزرعه ها و تپه ها گذشتند تا به شهری رسیدند. مردم شهر وقتی آن ها را در آسمان دیدند، خیلی تعجب کردند. مردم، غازها و لاک پشت را به هم نشان می دادند و می گفتند: نگاه کنید! دو غاز، یک لاک پشت را با خودشان می برند. چقدر جالب است! ببینید آن ها چه کار می کنند. لاک پشت گفت: مطمئن باشید من این کار را نمی کنم و تا وقتی که در آسمان هستم، حتی یک کلمه حرف نمی زنم. غازها چوب بلندی آوردند و همان طور که لاک پشت گفته بود، او را با خود به آسمان بلند کردند. غازها و لاک پشت از بالای مزرعه ها و تپه ها گذشتند تا به شهری رسیدند. مردم شهر وقتی آن ها را در آسمان دیدند، خیلی تعجب کردند. مردم، غازها و لاک پشت را به هم نشان می دادند و می گفتند: نگاه کنید! دو غاز، یک لاک پشت را با خودشان می برند. چقدر جالب است! ببینید آن ها چه کار می کنند. لاک پشت از سر و صدای مردم ناراحت شد، دهنش را باز کرد و گفت: این احمق ها چرا فریاد می زنند؟ اما تا دهانش را باز کرد از آسمان به زمین افتاد و برای همیشه ساکت شد. کانال کودک و نوجوان تبیان koodak@tebyan.com تنظیم: فهیمه امرالله - کتاب: قصه های شیرین و دلنشین

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها