کلاغی در دامنه کوهی سبز و خرم بر بالای درختی لانه داشت و در آن نزدیکی، سوراخ ماری بود که صاحب بدجنسش هروقت بچه های کلاغ سر از تخم بیرون می آوردند، آن ها را در یک لحظه غفلت کلاغ، می خورد...

چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰
برگی از کتاب کلیله و دمنه، مکر
برگی از کتاب کلیله و دمنه مکر کلاغی در دامنه کوهی سبز و خرم بر بالای درختی لانه داشت و در آن نزدیکی، سوراخ ماری بود که صاحب بدجنسش هروقت بچه های کلاغ سر از تخم بیرون می آوردند، آن ها را در یک لحظه غفلت کلاغ، می خورد. روزها و روزها می گذشت و مار تکرار کرد تا کاسه صبر کلاغ لبریز شد و از اینکه کاری از دستش بر نمی آید احساس بیچارگی کرد. روزی دل خسته و غمگین شکایت مار را پیش دوست قدیمی خود، شغال برد و گفت: چند وقتی است دارم فکر می کنم تا خود را به گونه ای از شر این ظالم که مرگش از جان برایم شیرین تر است نجات دهم. شغال پرسید: چگونه؟! کلاغ گفت: تصمیم دارم وقتی که مار به خواب رفت به سراغش بروم و چشمانش را با منقار تیزم در بیاورم تا در آینده فرزندان عزیزم از دستش در امان باشند. و سپس با قارقار بلند نفرت خود را نشان داد. شغال گفت: دوست مهربانم، آرام باش می دانم، اما این فکر شایسته افراد عاقل و خردمند نیست! زیرا فرد عاقل طوری به دشمن حمله می کند که در آن خطری متوجه سلامتی خودش ننباشد و منجر به مرگش نباشد و منجر به مرگش نشود. هیچ می دانی اگر مار به تو آسیب برساند فرزندانت بی سرپرست و گرسنه می مانند. کلاغ کمی فکر کرد و گفت: از نصیحت دوستان، بی تفاوت نمی توان گذشت و خلاف اندیشه و نظر افراد دانا نمی توان عمل کرد. تو بگو من چه کنم تا این افکار سیاهم تمام شود؟ شغال گفت: بهتر است در ارتفاع زیادی از زمین پرواز کنی و با دقت به صحراها و خانه های انسان ها نگاه کنی تا جواهری رها شده که برداشتنش ممکن باشد پیدا کرده و در وقت مناسب پایین بیایی و آن را برداری و فرار کنی اما طوری پرواز کنی که مردم بتوانند تو را ببینند و تعقیب کنند. وقتی به نزدیکی مار رسیدی جواهر را نزد او بینداز تا کسانی که در طلب جواهر آمده اند مار ببینند و نخست با کشتن او تو را برهانند و انتقامت را بگیرند و سپس جواهر را بردارند و از خانه تو دور شوند. کلاغ پیشنهاد شغال را با خوش رویی بسیار پذیرفت و به سمت روستا پرواز کرد. ساعتی بعد در ده بالایی زنی را دید که جواهرش را در گوشه پشت بام خانه اش رها کرده و مشغول لباس شستن است. پس با نقشه قبلی جواهر را برداشت. زن متوجه این کار کلاغ شد و با داد و فریاد اهالی روستا را به کمک طلبید. اما کلاغ با سرعت به سمت سوراخ مار پرواز می کرد و به همان ترتیب که شغال گفته بود تکه جواهر را در کنار مار انداخت. مردمی که به دنبال کلاغ بودند، فوراً با سنگ بر سر مار زدند و مار را کشتند و کلاغ راحت شد. منبع: ماهنامه کودک تنظیم: فهیمه امرالله

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها