حلزون به سختی از میان علف های کنار ساحل رودخانه می گذشت. او آرام آرام راه می رفت و از این که مجور بود خانه اش را با خود ببرد، ناراحت بود...

چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰
بالاخره حلزون شاد شد
بالاخره حلزون شاد شد حلزون به سختی از میان علف های کنار ساحل رودخانه می گذشت. او آرام آرام راه می رفت و از این که مجبور بود خانه اش را با خود ببرد، ناراحت بود. او پروانه ها را می دید که با چاپکی این طرف و آن طرف می پریدند؛ زنبورها آزاد و راحت دور گل ها می جرخیدند و گنجشک ها به دور از لانه های خود پرواز می کردند ... اما حلزون همیشه و هرجا خانه اش همراهش بود! و از این مسئله احساس ناراحتی می کرد. در این هنگام ناگهان ابرهای خاکستری رنگ در آسمان جمع شدند و باران شدیدی شروع به باریدن کرد. با باریدن باران پروانه ها زود به طرف خانه هایشان فرار کردند ... زنبورها به طرف کندوهای خود برگشتند و گنجشک ها هم به طرف لانه هایشان پرواز کردند ... اما حلزون فقط و فقط سرِ کوچکِ خود را داخل خانه کرد و از پنجره ی خانه اش به قطره های باران که آرام آرام می باریدند، نگاه می کرد... و در این حال بود که او از خانه ی قشنگ خود راضی و شاد شد. منبع: مجله روزهای زندگی (بچه ها) تنظیم: فهیمه امرالله

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها