همراه با ناصر فکوهی در باب موضوع مکان در ادبیات داستانی

یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
مکان در ادبیات
مکان در ادبیات همراه با ناصر فکوهی در باب موضوع مکان در ادبیات داستانی. فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان ناصر فکوهی انسان‌شناس، نویسنده و مترجم در گفت و گویی درباره «شهر و ادبیات» نکات قابل توجهی مطرح کرده است. بخشی از گفته های او پیش روی شما است: ضعف رابطه ما با فضا، لزوما نه به ضعف زبانی بر می گردد و نه به ضعف ادبیات ما. هر چند که باید هر بار بر این نکته تاکید کرد که وقتی از ادبیات در ایران مرکزی و زبان فارسی سخن می گوییم (و نه ادبیات قومی که حکایتی کاملا متفاوت دارد)، بیشتر با ادبیات و زبان ِ سکوت، کویر، خشکی، سختی و با ادبیات ِ نگاه، خاموشی، زمزمه، بدن، موسیقی و در نهایت شعر روبرو بوده ایم که تصاویر خلاقانه و بی پایان آن می تواند روح و اندیشه را تا بی نهایت به اوج رساند؛ کما اینکه هرگز اشعاری به زیبایی حافظ و مولوی نخوانده ام و به گمان من این ها، قلعه های بزرگ اندیشه شاعرانه جهان هستند. اما حتی همین جا بیشتر در بی مکانی و بی زمانی سیر می کنیم تا در زمان و مکان. از همین وجه می توانیم به رمان و ادبیات و حتی سایر هنرهای مدرن و پسامدرن خودمان برسیم که بسیار چنین مشخصاتی را در خود حمل می کنند. مشخصاتی که بدون شک تا حدی بسیار زیاد تحت تاثیر طبیعتی بی رحم نیز بوده اند که ثبات و پایداری فضایی / مکانی در آنرا اغلب به دلایل طبیعی و احتماعی و سیاسی آرزوهای دست نیافتنی بودند. بنابراین مکان ها و زمان ها بیشتر آنکه در مادیت طبیعی و بیرونی قرار داشته باشند به درون و ذهنیت در دورترین و عمیق ترین لایه ها پناه می بردند و زبان را سپر همه بلاها می کردند. ابهام به جای مکان اگر به سرچشمه های رمان و قصه نویسی مدرن ایران نگاه کنیم، مثلا به صادق هدایت، بیشتر از آنکه بتوانیم در او «مکان» را بیابیم، ابهام را می یابیم: نوعی مقاومت در برابر مکان یافتن و زمان یافتن که به خوبی در بوف کور(1315) مشاهده می شود اما حتی در سایر داستان های هدایت نیز مشاهده می شود. قصه های که در تهران، شیراز و یا شهرهای دیگر می گذرد اما فاقد تصویری روشن و استنادهایی دقیق به این مکان ها هستند که با شخصیت ها و با سایر عناصر داستان رابطه برقرار کنند. همین امر را در آثار بسیاری دیگر از نویسندگان ایرانی نیز می بینیم: نویسندگان با سبک ها و رویکردها و چشم اندازها و ریشه ها و منشاهایی بسیار متفاوت : از جلال آل احمد (سه تار1327 و مدیر مدرسه 1337 ) تا ساعدی ( عزادارن بیل 1343، ترس و لرز1347)، از محمد علی جمال زاده (یکی بود یکی نبود، فارسی شکر است 1300) تا سیمین دانشور (سووشون 1348) ... همه جا با نوعی احتراز از زمان پذیری و مکان پذیری به معنای تبدیل آن ها به محوریت اثر و به ویژه وارد کردن عناصر مادیت یافتن ذهنیت نویسنده در فضای واقعی ای که در آن قراردارد و برعکس تلاش برای ایجاد انتزاع از این فضا و رسیدن به نوعی جهانشمولی زمانی – مکانی سروکار داریم که خود سبک هایی بسیار متفاوت اما دارای نقطه مشترکی را می سازد که ویژگی زمان و مکان گریزی دارند حتی وقتی کاملا تاریخی اند . جایی که ما با نوعی ترسیم فضا و تلاش برای هویت دادن به شخصیت ها و مادیت های ادبی از خلال تلفیق آنها با فضا / زمان روبرو هستیم مثلا در رمان ها و داستان هایی با مشخصه محلی، روستایی، قومی و غیره از صادق چوبک گرفته (تنگسیر1342) تا محمود دولت آبادی (جای خالی سلوچ 1358، کلیدر1357-62) و از امین فقیری (دهکده پر ملال 1342) گرفته تا احمد محمود (درخت انجیر معابد 1372) ما بیشتر با القای فضا در معنای تلاش برای بازیافت هویت های از دست رفته یا در حال تخریبی روبرو هستیم که برای این کار از مهارت های ادبی، زبانی و شخصیت پردازی هایی گاه مبالغه آمیز استفاده می شود تا نویسنده بتواند دنیایی خاص خودش بسازد و در عین حال اثری از مکان به گونه ای که دوست دارد «باشد» و نه گونه ای که «هست»، عرضه کند. البته هیچ کدام از این گونه ملاحظات از جانب ما نمی تواند دارای ارزشی انتقادی و زیبا شناسانه باشد چرا که چنین صلاحیتی را در خود نمی بینیم که درباره آثار ادبی قضاوت و اظهار نظر ادبی کنیم. بحث من صرفا بحثی اجتماعی است و تلاش برای درک اینکه چرا تقاطعی در نقطه ادبی در امر نوشتن، در میان تاریخ ، جغرافیا و عناصر هویتی اتفاق نمی افتد و اگر هم می افتد در موقعیت های مبالغه آمیزی از زبان شناسی و شناخت روی می دهد و همین امر ایجاد رابطه میان ادبیات ایرانی را با جهان ذهنی غیر ایرانی ، متاسفانه اغلب جز در اشکال اگزوتیک و کلیشه ای آن، مشکل می کند. همان اتفاقی که به صورت دیگری شاهد وقوعش در حوزه های دیگر هنرها به ویژه در زمینه هنرهای تصویری و هنر های تجسمی هستیم. مکان ها درون روابطی عاطفی قرار می گیرند و سرشار از خاطره و احساس می شوند، مکان تبدیل به راهی می شود برای گذار به گذشته و به آینده ، برای باز سازی تصویر دیگران و تصویر مکان ها و زمان هایی دیگر چرا مکان ها کاراکتر نمی شوند؟ مکان نمی تواند اغلب به کاراکتر تبدیل شود به دو دلیل: نخست آنکه عناصر هویت یابی ها در خود مکان اندک هستند و به پدیده های عموما غیر جغرافیایی و حتی غیر تاریخی مربوط می شوند؛ مثلا به عنصر قومیت و یا به به معیشت و نوع آن (روستا نشینی، کشاورزی، هویت محلی) : چنین عناصری لزوما به «مکان» تعلق ندارند و هر چند جزئی از مکان هستند اما برای خود مشخصه های مستقل دارند که نوعی مکان گریزی را نیز در خود حمل می کنند: برای مثال قومیت، تمایل به گسترش خود در فضا و زمان دارد تا «اصالت» خود را به اثبات برساند و یا نیاز به مهارت ها و دستکاری های زبانی و اسطوره شناختی و خیالین دارد تا خود را به اثباتی ذهنی برساند. همه این ها می توانند دلایلی شوند که فضا، به مثابه فضای مادیت یافته و مادیت دهنده، غایب باشد. به معنایی، هر چند ما، دریاها، رودخانه ها، جنگل ها، خاک، آسمان، و عناصر بی شمار ساخته شده شهری را داریم، اما گویی وقتی به رمان و داستان و ادبیات خود می رسیم، تمایل بدان وجود دارد که این عناصر ندیده گرفته شوند و در هاله ای از ابهام فرو روند؛ برعکس اولویت به مکان های ذهنی، خاطره، اسطوره های دوردست، اندیشه های درونی ، بیان احساس ها و یا بازی های زبان شناختی داده می شود، آن هم در حدی که به گونه ای «خاص گرایی» و «محلی گرایی» غیر قابل انتقال حتی در سطح رابطه میان فرهنگ های داخلی کشور خودمان برسیم، حال صحبتی از اینکه چگونه می توان از یک فرهنگ به فرهنگی دیگر گذار کرد، نمی گویم که خود بحثی گسترده است: محلی گرایی ذهنیتی بسته می سازد که امکان انتقال را از میان می برد و البته فکر نمی کنم این مساله خاص ادبیات ما باشد، ما در حوزه های دیگر هنر و در حوزه های علمی مان حتی بسیار بیشتر از این، با چنین معضلی روبرو هستیم. اجازه بدهید از رشته های خودمان مثال بزنم، در حوزه ای چون جامعه شناسی و انسان شناسی که من در آن قرار دارم، بیشتری مشکل ما با محلی اندیشیدن بدون داشتن چشم اندازهای جهانی است تا حدی که ما حتی ابایی از آن نداریم که نظریه های جهانی و تاریخی ِ بدون هیچ ارتباطی با فرهنگ و زمانه خود را به صورتی مناسکی با نوعی خودنمایی تازه به دوران رسیده ها، به رخ یکدیگر بکشیم تا خود را «جهانی» نشان دهیم. در حالی که هر چه بیشتر این کار را می کنیم، بر شدت تصنعی بودن کارمان افزوده می شود: این ماجراها همیشه مرا به یاد یکی از آخرین سکانس های شاهکار سینمایی ویسکونتی «مرگ در ونیز»(1971) می اندازد : وقتی که کاراکتر اصلی داستان که به شدت پیری و فرسودگی خود را زیر بزک ها پوشانده است، زیر فشار گرما و رطوبت چهره درناکی از آب شدن و فرو ریختن آرایش ها بر چهره پیر و تخریب شده اش را به تماشاگران می نمایاند. اهمیت کنشگری مکان در داستان مکان را می توان انباشتی از نوع خاطره به حساب آورد: اشیا دارای قابلیتی هستند که می توانند به مکان خاطره تبدیل شوند. این امر را بهتر از هر کسی پیر نورا(Pierre Norra) از تاریخ شناسان معاصر فرانسه در کتابی با همین عنوان یعنی «مکان های خاطره» (1984-1992) بیان کرده است. پیر سانسو به نوبه خود در کتاب «آنچه بر جای می ماند» (Ce qu ‘il reste)(2006) به رابطه ای عمیق که می توان با اشیا و با فضا و مکان برقرار کرد اشاره می کند. شاید یکی از بهترین کتاب هایی که در این زمینه نوشته شده باشد کتاب دیگر سانسو با عنوان «بوطیقای شهر» باشد که به آن اشاره کردیم و در آن به روایت های شهری به صورت گسترده ای پرداخته شده است. اگر با این دیدگاه به مکان نگاه کنیم، اشیا و ماهیت آنها و فضا و مکان برایمان تغییری اساسی می یابند. مکان ها درون روابطی عاطفی قرار می گیرند و سرشار از خاطره و احساس می شوند، مکان تبدیل به راهی می شود برای گذار به گذشته و به آینده ، برای باز سازی تصویر دیگران و تصویر مکان ها و زمان هایی دیگر، وقتی برای مثال اوکتاویو پاز از اشیا تمدن پیش‌کلمبیایی سخن می گوید چنان عاطفه و هیجانی در نوشته هایش هویداست که بی اختیار انسان را به اعماق تاریخ آمریکای باستان می برد؛ وقتی پاز از مجسمه های آزتک و مایایی صحبت می کند، فضا و زمان و در یک معنا، تاریخ را از خلال آن ها بازسازی می کند. حتی در مثال های معاصر دیگری می توانیم به کار لوکلزیو برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2008 اشاره کنیم که برای مثال در «موندو و داستان های دیگر» (1978) رابطه ای شاعرانه از اشیا با مکان ارائه می دهد که به رغم خیالین بودنش می توان به عنوان مثالی برای بازسازی فضا شهری و غیر شهری در ادبیات معاصر مطرح کرد؛ البته کار لوکلزیو در «موندو» گرایش به مکان ِ روان شناختی و عاطفی و ذهنی دارد و نه مکان واقعی و از این لحاظ از آن رو برای ما قابل اهمیت است که نشان می دهد که مکان لزوما رابطه ای واقعی را ایجاد نمی کند، اما می تواند بسیار تاثیر گزار باشد. اگر برای نمونه ای دیگر و تاریخی به ادبیات و هنرهای تجسمی و تصویری اکسپرسیونیستی در آلمان بین دو جنگ جهانی اشاره کنیم، با روابطی هنری روبرو می شویم که فضا و مکان را کاملا در قالب های عاطفی باز سازی می کنند و قابلیت تحلیلی بالایی عرضه می کنند، اما در اینجا نیز بیشتر امکان تحلیل های روان شناختی یا حداکثر روان شناسی اجتماعی برای ما فراهم است تا تحلیل های جامعه شناختی. با این همه نباید این نکته را نادیده گرفت که حرکت چرخه ای از شرایط اجتماعی به ادبیات و هنر و معکوس همواره می تواند برای تحلیل گر اجتماعی مفید باشد. با این رویکرد ما می توانیم حتی از مجموعه آثار سوررئالیست های فرانسه یا آمریکای لاتین نیز برای درک موقعیت اجتماعی سال های بین 1920 تا 1960 استفاده کنیم. اما شکل و محتوای تحلیل بسیار تغییر خواهد کرد. از این نقطه نظر، گروهی از جامعه شناسان معتقدند که چنین تحلیلی را باید به نشانه شناسان و منتقدان ادبی واگذار کرد. در حالی که گروهی دیگر و به ویژه فیلسوفانی که هرگز حاضر نبوده اند قرار گرفتن خود را در یک مقوله و رشته محدود بپذیریند، منظورم اندیشمندانی مثل فوکو است، بر آن بوده اند که ماده نوشتاری در همه قالب هایش می تواند راهی برای رسیدن به تحلیل اجتماعی – تاریخی باشد به شرط آنکه پیش فرض اولیه خود را جدا کردن مقولات روانی از مقولات اجتماعی و فلسفی و هستی شناختی ندانیم. به هر تقدیر این بحثی باز است که امیدوارم بتوانیم در آینده ادامه اش دهیم. منبع: مجله ی آزما

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها