مأمون مبارزه مثبت را به منفی تبدیل کرد و با ترجمه‏ی...

دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
انگیزه‏های مأمون از توسعه‏ی فرهنگ
انگیزه‏های مأمون از توسعه‏ی فرهنگ درباره‏ی علوم و معارف و علاقه و اشتیاقی که مأمون به ترویج علم و اهل علم ابراز می‏داشت، باید دید چه علل و انگیزه‏هایی، مأمون را بر این کار واداشته است؟ به طور کلی می‏توان علوم را به دو دسته تقسیم کرد: 1 - علوم الهی 2 - علوم بشری. قسم اول، شامل: علم عقاید حقه، فقه، تفسیر، اخلاق، و حدیث می‏باشد. قسم دوم، علم فلسفه، حکمت، فیزیک، شیمی، هیأت، طب، جغرافی، هندسه، ریاضی لغت، ادبیات، تاریخ، هنر، و امثال آن را دربردارد. مأمون، از همه علوم و صنایع حتی از موسیقی و خوانندگی (که در شرع مقدس اسلام حرام است و نام علم و صنعت نمی‏توان روی آن گذاشت) بدون استثناء استقبال می‏کرد و همه علما، فقها، ادباء، متکلمین، جاعلین حدیث، شعراء، پزشکان و مترجمین را مورد توجه قرار می‏دارد. عواملی که مأمون را بر ترویج و نشر این علوم واداشت، از این قرار است: 1 - آمادگی محیط: عصری که مأمون در آن حکومت می‏کرد، مسلمانان از نظر علوم پیشرفتهایی حاصل نموده، در هر یک از این رشته‏ها آراء و عقاید مختلف و به دنبال آن مکتب‏های گوناگونی پدید آورده بودند. در فقه پنج مکتب: 1 - مکتب جامع و بلند پایه و اصیل جعفری 2 - مکتب مالکی 3 - مکتب اهل رأی و قیاس به نام حنفی 4 - مکتب جامع بین اجتهاد و رأی و قیاس به نام مکتب شافعی 5 - مکتب متکی بر احادیث عامه، و تقریبا دور از اجتهاد مالک و قیاس ابوحنیفه به نام مکتب حنبلی [1] . اگر چه عامه، مذاهب و مکاتب دیگری هم داشته‏اند. [2] . در اصول عقاید، سه مکتب: 1 - مکتب سخت بنیان و شکست ناپذیر شیعه 2 - مکتب معتزله 3 - مکتب جمهور عامه در سایر رشته‏های تفسیر و لغت و نحو، اختلاف آراء، وجود داشته است. همه‏ی مسلمین به خصوص دانشجویان شاداب و جوان از این علوم استقبال می‏کردند. در غفلت از علم کامل الهی که در اختیار امام معصوم علیه‏السلام بود، بازار این دانش‏های اصطلاحی رونق فراوانی یافته بود، و همه خواهان توسعه بیشتر این گونه مراکز و مجامع علمی بوده، در تحقیق و تکامل این مصطلحات سرگرم کننده که تنها نتیجه‏ی آن اتلاف عمر و خسران آخرت بود، جدیت داشتند. در چنین وضع و شرایط، مأمون سیاسی کار، برای آن که محبوبیتی کسب نماید و به وسیله خوشنود ساختن دانشمندان دنیا طلب برای خود در قلوب عوام جایی باز کند، به تقاضای محیط پاسخ داد و اسباب و وسائل پیشرفت ایشان را فراهم ساخت، پس او این کار را، برای کسب قدرت بیشتر و سلطنت طولانی‏تر انجام می‏داد، نه از روی دوستی و محبت واقعی به علم و اهل علم. 2 - ایجاد محدودیت بیشتر: در آن زمان دانشمندان در اجتماع موقعیت و محبوبیت بزرگی داشتند. مأمون که این جهت را به خوبی می‏دانست و از قدرت آنها می‏ترسید، دانشمندان معروف و صاحب نفوذ را به سوی پایتخت دعوت کرد و در ظاهر، احترام شایانی از آنها نموده حقوق و هدایایی به آنان داد و مجالس و برنامه‏هایی برایشان مقرر ساخت. ولی در واقع چون از نفوذ اجتماعی و معنوی این دانشمندان بیمناک بود، خواست از راه دوستی آنان را به خود نزدیک سازد و آنها را تحت نظر و مراقبت دقیق نگاه دارد و نگذارد در گوشه و کنار اندیشه، مخالفت نمایند و مانند مالک و ابوحنیفه برای قیام علیه دستگاه خلافت فتوا دهند. پس مأمون این کار را از روی شیطنت و نیرنگ، برای محدود ساختن دانشمندان و جلوگیری از خطرات احتمالی آنان، انجام داده است. 3 - ایجاد اختلافات داخلی: بعضی گفته‏اند: مأمون به واسطه خوبی که دید و در عالم خواب با ارسطو گفتگو کرد، به کتب فلاسفه یونان خصوصا ارطو علاقه‏مند گشت [3] و دستور داد به هر قیمتی که ممکن است، آن کتب را به عربی ترجمه نمایند و در نشر و تعلیم آن بکوشند. لیکن نمی‏شود باور کرد یک خواب عادی منشاء آن همه زحمات و مخارج گزاف در راه نقل و ترجمه گردیده باشد. به عقیده‏ی ما این خلیفه‏ی سیاستمدار، با وارد کردن علوم بیگانه خصوصا فلسفه، خواست در میان علماء و فقهاء و متکلمین اسلامی، اختلاف ایجاد کند و باب مناظره و اختلاف را بر ایشان بگشاید و نیروهای زنده و متشکل آنان را در گورستان اختلاف و تفرقه و نزاع مدفون گرداند. زیرا فلسفه علمی است که باب تردید و تشکیک و مخالفت و گستاخی را به روی مردم باز می‏کند و اکثر مکتب‏ها و مذهب‏ها از همین رهگذر پدید می‏آید، چنانکه پدید آمد. و به همین علت، در مسأله‏ی صفات خدا، اختلاف پدید آمد. گروهی صفات خدا را غیر ذات، و قائم به ذات، و گروهی صفات حق را عین ذات او دانستند. [4] و نیز در مسأله‏ی حادث یا قدیم بودن قرآن (که از فروع مسأله‏ی صفات خدا است) امامیه و معتزله، کلام الله مجید را حادث دانستند، ولی عامه آن را قدیم شمردند. زمامدار صقلیه (جزیره سیسیل) جریان نامه‏ی مأمون و تقاضای ارسال کتب علمی و فلسفی به سوی بغداد را برای رجال و بزرگان کشور شرح داد و از آنها نظریه خواست. مطران اکبر (بزرگترین روحانی مسیحیان) در پاسخ او گفت: این کتب فلسفی را برای مأمون بفرست، به خدا قسم این علوم، میان هیچ امت و ملتی داخل نگشته، مگر آن که اوضاع و امور آنان را فاسد و تباه گردانیده است. حاکم مسیحی نیز پند بزرگترین شخصیت کلیسا (مطران) را گوش داد و گفتارش را به کار بست و از کتب فلسفی، هر چه بود به بغداد ارسال داشت. [5] . وقتی انسان وضع دانشمندان و علمای دینی در زمان خلافت خلفای عباسی (از منصور به بعد) خصوصا دوره مأمون را مطالعه کند و نابسامانی‏ها و اختلافات شدید این دسته را بنگرد، به این نکته پی می‏برد که: مهمترین انگیزه‏ی مأمون از نقل علوم یونانی به عربی، ایجاد سر و صدا و اختلاف در میان این طبقه بوده است تا علماء و دانشمندان یعنی طبقه‏ی روشن و بصیر جامعه را به اباطیل مشغول سازد، و فرصتی برایشان باقی نماند که درباره‏ی مهمترین رکن دین، بلکه روح شریعت که ولایت و امامت ائمه‏ی اطهار علیهم‏السلام است، بیندیشند. 4 - مبارزه‏ی منفی با مکتب ائمه علیهم‏السلام: پس از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در فضل و دانش و شرافت، امیرالمۆمنین و فرزندان معصومش تا امام زمان علیهم‏السلام، از دیگران برتری داشته و دارند. شیعه، طبق مدارک زنده و محکمی، ائمه‏ی طاهرین علیهم‏السلام را وارث علوم پیغمبران علیهم‏السلام و دارای علم غیب و شهود و صاحب مقام عصمت و معجزه و کرامت و کامل‏ترین انسانهای عصر خود و امام و رهبر، در امور دنیوی و اخروی شناخته، و غیر از آنها، رهبر و پیشوایی برای خود نمی‏شناسند. سررشته‏ی همه‏ی علوم ومعارف اسلامی به امیرالمۆمنین علیه‏السلام و اولاد پاک آن حضرت باز می‏گردد. به یقین، اگر این دوازده امام بر حق، فرصت به دست می‏آورند، اسلام عزیز و قرآن کریم را - چنان که هست - معرفی می‏کردند، و نقشه‏ی سعادتمندانه‏ی این دین جهانی را، در سراسر جهان پیاده نموده، جمیع ساکنین روی زمین را شیفته و دلباخته‏ی اسلام می‏ساختند و اسلام دین توحید را با اصول و فروع یکنواخت و جامعی که دارد، تنها قانون و برنامه بشریت گردانیده، ریشه‏ی همه اختلافات و تعصبات و دشمنی‏ها و قومیت‏ها و ملیت‏های ناشایسته را از بیخ می‏بریدند، همانطور که علی علیه‏السلام در آن فرصت بسیار محدود و امام باقر و صادق علیهماالسلام در آن مدت کوتاه، جهان را از پرتو علوم و معارف خود روشن ساختند و تربیت شدگان مکتبشان، معلم و آموزگار اهل جهان گشتند. به عنوان نمونه، هشام بن حکم، یکی از تربیت شدگان مکتب وحی است، که در محضر امام صادق علیه‏السلام، به چنان بصیرتی الهی دست یافت، که تمام بزرگان و متکلمین زمان در برابر او خاضع بودند، و حتی هارون الرشید، با کمال قدرتی که داشت، زبان او را برای حکومت خود، از صد هزار شمشیر خطرناک‏تر می‏دانست. [6] . و یونس بن عبدالرحمن یکی از شاگردان مکتب امام کاظم و امام رضا علیهماالسلام به غیر از رشته‏ی فقه و حدیث، چندین کتاب در رد مخالفین شیعه، تألیف کرده است. [7] . مأمون خواست با مکتب شیعه و تعالیم زنده و درخشانش مبارزه کند، اما به این نتیجه رسید که مبارزه‏ی مستقیم، نتیجه‏ی معکوس دارد، زیرا پیش از او، خلفایی که به زور متوسل شدند و به شیعه و رهبران شیعه ظلم و ستم کردند، نتیجه‏ای نگرفتند، بلکه بر محبوبیت آنان افزودند، چرا که شیعه، تسلیم باطل و زور نمی‏شود، و حریت و آزادگی خود را در برابر زر و زور از دست نمی‏دهد. بدین جهت مأمون مبارزه مثبت را به منفی تبدیل کرد و با ترجمه‏ی کتب قدماء به عربی و نشر و تبلیغ و رسمیت بخشیدنش، خواست افکار مردم را از علوم فقه و حدیث و تفسیر و... به سوی این فرضیه‏های کهنه و پوسیده برگرداند، تا آثار تابنده‏ی رهبران الهی و معصوم و ستارگان فروزان مکتب جعفری از قبیل هشام بن حکم و زراره و محمد بن مسلم و یونس بن عبدالرحمن و... را به دست فراموشی بسپارد، در حالی که اینان، علوم و معارف الهی را از سرچشمه‏ی آن گرفته، نتیجه زحمات خود را به صورت صدها کتاب و اصل معتبر، درآورده بودند. مأمون برای همین منظور، با سوء استفاده از کلمه‏ی معنوی و الهی و پربار «حکمت» و تحریف معنای آن، کتابخانه و فرهنگستان بیت‏الحکمه را در بغداد تأسیس می‏کند و مترجمین و نویسندگان بسیاری را برای نقل و ترجمه در آن استخدام می‏نماید و حقوق و امکانات کافی در اختیارشان می‏گذارد. پی نوشت ها : [1] مراجعه شود به تاریخ تمدن اسلام 104:3 تا 106. [2] محدث جلیل، شیخ یوسف بحرانی می‏گوید: این مذاهب چهارگانه عامه در عصرهای پسین، نزدیک سال 600 هجری، شهرت و رسمیت یافتند، و گرنه مذاهب آنها در عصر ائمه‏ی طاهرین، از فراوانی و کثرت اختلاف به شمار نمی‏آید. چنانچه عده‏ای از دانشمندان عامه و امامیه این معنی را گوشزد کرده‏اند و ما نیز در چندین مورد از کتب و رساله‏های خود آن را ثابت و روشن ساخته‏ایم. حدائق چاپ جدید نجف 16:3. مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی نیز در این موضوع، رساله‏ای بسیار ارزشمند به نام «تاریخ الاجتهاد» نگاشته، و با دلائل تاریخی نشان می‏دهد که انحصار مذاهب عامه به چهار مذهب، ریشه‏ای سیاسی دارد، نه به دلیل برتری علمی این مکاتب بر دیگر مکاتب فقهی عامه. [3] ابن ابی‏اصیبعة از یحیی بن عدی نقل کرده که مأمون گفت: من در عالم خواب مردی را دیدم در جای خودم بر کرسی نشسته، و بزرگی و هیبت او مرا گرفت! پرسیدم این کیست؟ کسی به من گفت: او ارسطو است. با خود گفتم باید از این حکیم چیزی بپرسم. به او گفتم: نیکی چیست؟ گفت: آنچه خردها آن را نیکو شمارند. پرسیدم: پس از آن؟ گفت: آنچه دین و شریعت آن را نیک بداند. گفتم: سپس؟ گفت: آنچه جمهور و اکثریت آن را نیک شمارد. گفتم: سپس؟ گفت: دیگر سپس ندارد. عصرالمأمون 377:1. [4] محاضرات 207:2. [5] عصر المأمون 375:1. [6] مراجعه شود به کتاب «هشام بن حکم»، نوشته‏ی مرحوم سید احمد صفایی، چاپ دانشگاه تهران. [7] رجال کشی :470.

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها