زنده نگه داشتن یاد شهدا ، کمتر از شهادت نیست(مقام معظم رهبری) بی شک امروز و این لحظه که توفیق حضور در این خلوتگاه دنج و کلبه ی محقر ولی لبریز از معنویت و کمال را یافته اید نظر کرده شهدا هستید و این پرستوهای مهاجر اکنون شما را برای عشق بازی با فکر و روحت

پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
کرامات شهدا
کرامات شهدا زنده نگه داشتن یاد شهدا ، کمتر از شهادت نیست (مقام معظم رهبری) بی شک امروز و این لحظه که توفیق حضور در این خلوتگاه دنج و کلبه ی محقر ولی لبریز از معنویت و کمال را یافته اید نظر کرده شهدا هستید و این پرستوهای مهاجر اکنون شما را برای عشق بازی با فکر و روحتان برگزیده اند... متن زیر حاوی چند نمونه از کرامات شهدا است: سه حاجت سردار شهید سیدعلی حسینی مرتب می‌گفت: پدر! مادر! برایم دعا کنید، من سه آرزو دارم؛ اول این که خداوند یک بچه به من بدهد که برای همسرم یک دل خوشی باشد تا شهادتم برای او سخت نباشد، دوم این که خداوند به ما یک سر پناهی بدهد که زن و فرزندم بعد از من مشکلی نداشته باشند، سوم این که زیارت خانه خدا و زیارت جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله قسمتم شود. عجیب است که درست در سال شهادت شهید، هر سه آرزویش برآورده شد. در سال 66 سپاه خانه‌ای به ایشان واگذار کرد و در مرداد ماه خداوند توفیق تشرف به حج (حج خونین سال66) را به ایشان داد و دو ماه بعد از حج، فرزندشان به دنیا آمد و در بهمن ماه همان سال به بزرگ‌ترین آرزویش، شهادت رسید. «ستاره ها/ص44 به نقل ازمادر شهید». یک نسیم ابالفضلی در عملیات20 شهریور، در جزیره مجنون حدود هفت ساعت با شرایطی سخت در آب شنا كردیم. قبل از آن كه قدم به خشكی بگذاریم، شهرام نوروزی، جمعی لشكر انصار الحسین علیه السلام زیر لب زمزمه كرد: «یا ابالفضل العباس! یك نسیم خنك». هنوز چند لحظه از دعای شهرام نگذشته بود كه لطف حضرت اباالفضل در قالب یك نسیم خنك، جسم و جانمان را صفا بخشید. این نسیم تا حد زیادی باعث خنك شدن بچه ها و كاهش بخشی از گرما و سختی عملیات شد. علاوه بر این كه باعث تكان خوردن نی های اطراف مسیر شد كه با ایجاد سر و صدا راحت تر مسیر را طی كنیم. او این دعا را برای ما كرد و برای خودش چیز دیگری خواست. ما این موضوع را وقتی متوجه شدیم كه نسیم شهادت، روح بلندش را تا آسمان بالا برد! «هفته نامه پرتو سخن/ش370» در عملیات20 شهریور، در جزیره ی مجنون حدود هفت ساعت با شرایطی سخت در آب شنا كردیم.قبل از آن كه قدم به خشكی بگذاریم، شهرام نوروزی؛ جمعی لشكر انصار الحسین علیه السلام زیر لب زمزمه كرد: «یا ابالفضل العباس! یك نسیم خنك». هنوز چند لحظه از دعای شهرام نگذشته بود كه لطف حضرت اباالفضل در قالب یك نسیم خنك، جسم و جانمان را صفا بخشید. یاوران رهبر زمان وضع حملم نزدیک بود و همسرم نیز عازم منطقه. نگران و آشفته راهش را سدکردم وگفتم: در نیودنت من و پنج بچه قد و نیم قد را به که می سپاری؟ با آرامشی تزلزل ناپذیر گفت: به خدا. با التماس گفتم: تا تولد فرزندمان بمان، بعد برو. سر به زیر انداخت و سکوت کرد. نیمه شب با صدای گریه اش بیدار شدم، برسجاده اش نشسته بود و با خود زمزمه ای غم آلود داشت. وقتی مرا دید شتاب زده اشک هایش را پاک کرد و پرسید: درد داری؟ سوالش را با سوالم پاسخ دادم: چرا گریه می کنی؟ در سکوت تسبیحش را به بازی گرفت. اصرار کردم، گفت: ساعتی قبل امام خمینی (رحمه الله علیه ) را به خواب دیدم، به من فرمودند: می خواهی دست از یاری ما برداری؟ گفتم: هرگز، فقط تا زمان وضع حمل همسرم این جا می مانم و بعد به منطقه می روم. به نرمی فرمودند: تو برو ما کمکت می کنیم. و این چنین بود که رضایت دادم برود. «روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی ص71،راوی: همسر شهید محمد تقی چهار محالی» لباس نو! طبیعی بود که تدارکات گردان، هوای او [شهید برونسی] را بیشتر داشته باشد؛ گاهی مخصوصاً براش پتوی نو می‌آوردند، گاهی هم پوتین و لباس نو، و از این جور چیزها. دست رد به سینه‌شان نمی‌زد. قبول می‌کرد، ولی بلافاصله می‌رفت بین بسیجی‌ها می‌گشت. چیزهای نو را می‌داد به آن هایی که وسایل‌شان را گم کرده بودند، یا درب و داغان شده بود. آرزو به دل بچه‌های تدارکات ماند که یک بار او لباس نو تنش کند، یا پتوی نو بیندازد روی خودش؛ من که همیشه همراهش بودم، فقط در یک عملیات دیدم که لباس نو پوشید؛ عملیات بدر؛ همان عملیاتی که در آن شهید شد ... « نقل از خاک های نرم کوشک و ساکنان ملک» و خدایی كه همین نزدیكی است ... سردار رشید اسلام شهید حسن باقری به امدادهای غیبی ، اراده و قدرت الهی اعتقاد و توكل كامل داشت و در هر مناسبتی ، با نشان دادن اعتقادات و التزامش ، دیگران را هم به توجه به آن ها توصیه می‌كرد. همین اعتقاد و توكل را می‌توان پایه محكمی برای شجاعت‌ها و جسارت‌های آن شهید عزیز دانست . زیرا ، او خوب می‌دانست كه آن چه بر ذهن خالی از حب دنیا خطور كند ، الهامی از عالم ملكوت است. سرتیپ پاسدار شهید می‌گوید: «در عملیات ثامن الائمه ، طرحی برای آتش زدن نفت روی رودخانة كارون آماده شده بود تا در وقت ضروری اقدام شود . حادثه‌ای باعث شد كه قبل از زمان مقرر نفت شعله ور شود و دود ناشی از آتش ، بخش وسیعی از قرار گاه و محور‌های عملیاتی را بپوشاند ، تا جایی كه قرار گاه ارتش غیر قابل استفاده شده بود و برادران ارتشی مجبور شدند آن جا را ترك كنند و بروند به سنگر كوچك حسن كه كمی جلوتر بود. عملیات در خطر بود و شهید باقری رفت و با اطمینان و آرامش خاطر عملیات را ادامه داد. در همان وقت، در حالی كه دود تا چند متری سنگر حسن آمده بود ، باد شدیدی آمد و تمام دود را به آسمان برد و هوا كاملاً صاف و پاك شد. حسن به یكی از برادرانش گفت : بیا بیرون و ببین و عبرت بگیر ، تا بعد كسی نگوید خدا كمك نكرد ، این معجزه است.»! منبع sarvghamatane-ashegh شفا یافته با هم دوست وهمسایه بودیم، وهم بازی تئاتر. خواهرش سال 57 در تظاهرات خیابانی به شهادت رسیده بود و او تنها فرزند پسر خانواده بود. در کنار تحصیل کار می کرد و دست هایش ابزار نان آوری او بودند. از مدت ها قبل هوای جبهه را در سر می پروراند. بالاخره راهی آن دیار شد. او پس از مدتی با دستی مجروح بازگشت. پزشکان امیدی به بهبودش نداشتند. خودش هم به شوخی می گفت: «می دونم که این دست دیگه واسه من دست نمی شه.» روزی از خرید نان بر می گشتم. ازدحام مردم را دیدم ، به آن سو رفتم. حیرت زده اسدالله را دیدم ، کنار خیابان افتاده و با حالتی خاص، با خود نجوایی غریب دارد. نزدیکش رفتم تا از حالش جویا شوم. گویی مرا نمی شناخت. در عالمی دیگر سیر می کرد و کلماتی نامفهوم بر زبان داشت. گاهی می گفت: «ولم کنید، کنار بروید.» و با التماس اضافه می کرد: «آقا می روند.» با تعجب نگاهش می کردم و به حرف هایش می اندیشیدم ، اما نمی توانستم ارتباطی میان جملاتش پیدا کنم. بالاخره پس از مدتی از آن حالت عجیب خارج شد وتوانست بگوید در خدمت ولی نعمتش، علی بن موسی الرضا، بوده ، و ایشان نظر ولایتی بر دست مجروح او نموده وشفا عنایت کرده اند، ولی از او خواسته اند مجدداً به جبهه برگردد. با اصرار من پانسمان دستش را گشود . به جای دست سیاه شده ، مجروح و مملو از زخم های عفونی ، دستی سالم و بسیار زیبا دیدم که چربی خاصی پوست او را طراوت بخشیده بود. چند روز بعد، او طبق قولی که داده بود رهسپار منطقه شد و پس از چندی نیز به شهادت رسید. « روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی،ص112، راوی: دوست شهید اسدالله اسدی استاد» فرآوری: عاطفه مژده بخش فرهنگ پایداری تبیان منبع: کرامات شهدا

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها