راستش، من راه و رسم تذکره‎نویسی متعارف فرهنگ‎ها را می‎پسندم، یحتمل که بنویسند: جان اشتاین بک، نویسنده، متولد ۱۹۰۲، متوفی، (؟) در این، رسم و راه است. پایان کارست. حتی بلا تلگرافی هم هست.

شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
گزین گویه های جان اشتاین‎بک
گزین گویه های جان اشتاین‎بک راستش، من راه و رسم تذکره‎نویسی متعارف فرهنگ‎ها را می‎پسندم، یحتمل که بنویسند: جان اشتاین بک، نویسنده، متولد 1902، متوفی، (؟) در این، رسم و راه است. پایان کارست. حتی بلا تلگرافی هم هست. نویسنده در فضایی از بیم و ارج نهادن به واژه زندگی می کند، زیرا واژه ها می توانند ستمگر یا مهربان باشند و نیز می توانند درست در برابر چشمان شما، معانی [ =چَم ها ] را دگرگون کنند.«جان اشتاین بک» «جان اشتاین بک» نویسنده بزرگ امریکایی و برنده جایزه نوبل که بیش از هر اثری با خوشه‎های خشم شناخته می‎شود، بی‎نیاز از معرفی‎ست. وی نویسنده ای گوشه گیر و بی اعتنا نسبت به شهرت بود که در سالهای آخر زندگی، اثر جالب توجهی منتشر نکرد. نخستین آثار وی که از ادراکی کامل درباره زندگی و نظری بلند و وسیع درباره مسائل انسانی برخوردار است، با روشی تغزلی، حماسی یا طنزآمیز و لحنی واقع‌بینانه بیان شده و در ادبیات معاصر آمریکا مقام بالایی به دست آورده است. جان اشتاین‌بک در دوره‌ای از تاریخ امریکا می‌زیسته که این کشور را نمی‌شد ابرقدرت نامید. آمریکای دهه‌ی 1930 خیلی فقیر بود و دوره‌ی رکود را می‌گذراند. در چنان شرایطی وقتی اشتاین‌بک رمان خوشه‌های خشم را نوشت، کمونیست‌ها از این اثر خوش‌شان آمد؛ اما این نویسنده در روند کاری خود به رمان شرق بهشت رسید. در شرق بهشت اشتاین‌بک به تشریح دیدگاه‌های فلسفی‌اش می‌پردازد و دیگر نویسنده‌ای نیست که مورد تایید کمونیست‌ها باشد. آنچه در ادامه می‎آید، حرفها و نکته‎هایی‎ست از زبان این نویسنده بزرگ درباره زندگی و ادبیات… •“راستش، من راه و رسم تذکره‎نویسی متعارف فرهنگ‎ها را می‎پسندم، یحتمل که بنویسند: جان اشتاین بک، نویسنده، متولد 1902، متوفی، (؟) در این، رسم و راه است. پایان کارست. حتی بلا تلگرافی هم هست. ”‌ •“لطفا، در پرداختن مطالب خودتان درباره‎ی من-آنطور که نیازمند آنید- خیالتان راحت باشد. من نمی‎‎توانم بخاطر بیاورم چقدر از این‎ها حقیقتا اتفاق افتاده و چقدرش را از خودم درآورده‎ام… شرح‎حال، بنا به طبیعتش، باید نیمه حقیقی باشد. ”‌ •“کتاب نوشتن کاری‎ست دل آزار و توان فرسا، و این، همه‎ی اوقات‎ مرا می‎گیرد. آن پسرک سیاه تگزاسی را بخاطر داشته باشید که وقتی کشیشی ازو پرسید که آیا کاتولیک مذهبست، گفت “نه پدر، همین که سیام، بسمه. ”‌ خب، مرا نیز همین مصیبت که نویسنده‎ام، بس. ”‌ •“نوشته‎ی هرکس خود اوست. آدم مهربان، به مهربانی می‎نویسد، آدم فرومایه به فرومایگی. بیمار بیمار گونه و فرزانه به فرزانگی. چنین فرضی‎ متصور نیست که این اصل شامل حال ناقد، بهمانگونه که نویسنده، نشود. •یکنفر ممکن‎ست در کار نقد، تا حد تأثرات زندگی خصوصی، تجاوز کند. خیلی منطقی است اگر تصور بشود که بر رسنده‎ای از عشق بی‎بهره، به عشق از آن روی‎ تیره‎اش می‎‎نگرد. ناقد محروم از فرزند، کودکان را نابردبار است. که شکست خورده‎ از پیروزی نفرت می‎‎کند. که مجرد ازدواج را به سخره می‎‎گیرد. که پیرو خسته، جوانی‎ و شور را تحمل‎ناپذیر می‎‎داند، که محتاط را تجربه حرمت نمی‎‎دارد. ”‌ ادبیات به دیرینگی گفتار است. ادبیات از دل نیاز بشری به آن سرچشمه گرفته و هیچ تغییری نیافته است، جز این که نیاز بشر به آن بیشتر شده است.«جان اشتاین بک» •“نویسنده‎های این روزگار را-حتی‎ مرا-سر آنست تا در زوال روح آدمی شادمانی کنند، و خدای داناست که بقدر کفایت چنین شده است. این تکلیف نویسنده است که بر افرازد و بگسترد و دل بدهد. اگر اثر ادبی-در حق بنی نوع‎ کمال یا بنده‎ی ما و فرهنگ نامکمل ما-کاری کرده‎ باشند جز این نیست که-اثر عظیم ادبی-تکیه‎گاهی‎ بوده است، مادر رای و راز بوده است، خردی بوده است‎ در زدودن بی‎خردی‎های بلاهت‎آمیز، توانائی در ناتوانی‎ بوده است و بی‎پروائی در برابر پرواهای پلید. و اینکه چگونه برخورد و دیدار نومید و نافی با حقایق، ادبیات وانمود می‎شود، منکه نمی‎دانم. این حق است که ما رنجور و ناتوان و زشت‎خوییم‎ و پرخاشگر، اما اگر تنها همین می‎بودیم، میلیون‎ها سال پیش باید از صفحه‎ی خاک زدوده می‎شدیم و تنها فسیل‎ استخوان فکی چند از ما بیادگار می‎ماند. چند دندانی‎ در چینه‎ی آهکین سنگها، تنها نشانه‎ای بود که نبی نوع‎ ما، بر نطع زمین، بجای می‎‎گذاشت.”‌ •“آدمها همیشه می‎خواهند با هم کار کنند، شور و شوقی در آن‎هاست تا با هم کار کنند. می‎دانید که ده تا مرد می‎توانند بتقریب دوازده تای الواری را که‎ یک مرد برمی‎دارد، بلند کنند؟ چشم برهم زدنی نمی‎کشد که راه می‎افتند. بیشتر وقتها آن‎ها در تردیدند، زیرا هر زمان که کسی آن‎ها را بکار جمعی وادارد، سود کارشان، از ایشان گرفته می‎شود، اما باش تا آنروز که آن‎ها بسود خویش کار کنند. ”‌ •تازگی‎ها از جانب دانشگاهی، از من خواسته شد تا یک Rationale برای مجموع کارهایم بدست دهم، معنی کلمه را نمی‎دانستم. •لغت‎نامه اکسفورد Rationale را اینطور گزارش می‎کند: (1) جلوه‎ی عقلانی اصول، توجیه یا تبیینی از علل-مجموعه‎ای از قواعد یا رفت و راههای‎ عقلانی. و (2) علت العلل، اصل منطقی و عقلانی هر چیز. ”‌ یا بزبان ساده‎تر-چه‎ نوشتید، و چرا نوشتید؟ ممکن‎ست نویسنده‎هائی باشند که پیش از خود نوشتن، بتوانند باین چیزها بپردازند. در مورد من-می‎ترسم که “دلیل عقلانی”‌ همان “توجیه امور”‌ باشد- که امری‎ست بعدی-و کار ناقدست تا نویسنده. مثل این‎ست که از زندانیی بپرسند: “چرا مرتکب قتل شدی؟ ”‌ ممکنست‎ جواب بدهد “بذار ببینم، گمونم از اون بابا خوشم نیومد-و خب دیگه، پاک عقلمو از دس داده بودم. ”‌ می‎شود تصورش را بکند که چرا مرتکب آن عمل شده، اما بواقع‎ نمی‎تواند آن نیروی عاطفی را-که دستش را طرف چاقو کشاند-بخاطر باز آورد. و منهم در مورد کارم می‎توانم بگویم: “باید اینطور یا آنطور می‎‎بوده‎ام”‌ اما کاملا مطمئن نیستم. درباره یک کتاب می‎توانم بگویم: “گمانم چیزهائی دیدم که از کوره‎ در رفتم. ”‌ درباره‎ی یکی دیگر: “یحتمل که می‎خواسته‎ام چیزی را روشن کنم”‌ چیزی را که برایم روشن نبوده؛ که حس می‎کردم نوشتنش ممکنست موجب شود تا آنرا بهتر بفهمم. ”‌ “دلیل عقلانی”‌ 1 من باید، هم، این باشد که نوشتن را دوست دارم. وقتیکه‎ می‎نویسم-احساس خوشی می‎کنم، خوشتر از آن دم که نمی‎‎نویسم، لذتی در می‎‎یابم از ریخت و لخن و وزن کلمات و جملات. و هنگامی که این ترکیب خوش-در یک “چیز”‌ پود و تاری دارد و لحنی و حسی و طرحی و ساختمانی؛ رضایت خاطری پدید می‎آید، رضایتی بدانگونه که از عشقی همایون و از دو سوی. و اگر دشواریی و ناکامی پیش‎ آید، اینراهم می‎توان از موجبات رضایت خاطر دانست. و در مورد “جلوه‎ی عقلانی اصول”‌ 2 در من. گمانم هیچ تفاوتی نمی‎کنند با آن جلوه‎هائی که هر آدم زنده بدانها زندگی می‎کند. مثل هرکس، منهم می‎خواهم که‎ شریف و نیرومند باشم و با فضیلت و فرزانه و محبوب. می‎اندیشم که نوشتن ممکنست‎ بادگی، روشی باشد یا “فنی”‌ بخاطر همبستگی با دیگر “فرد”‌ ها-و انگیزه‎ی آن‎ تنهایی ماست که با آن زاده‎ایم. در نوشتن، شاید این گمان را داریم تا با دیگران‎ هم رسم و راهی کرده باشیم. آنچه بعض خلایق در دین می‎جویند، نویسنده ممکنست در “هنر”‌ ش بجوید یا هر آنچه که هست، -جذبه‎ی ناچیز و ترسان و تنها، بوی کل و کامل، گونه‎ای اضمحلال در جلال. کار من دلخوشی من بوده است و هست. من بیش ازین دیگر در خودم اشتیاق به غور و تحقیق را نمی‎‎بینم. ”‌ 3 پی‎نوشت ها: (1) – Rationale. (2) – Reasoned exposition of principles. (3) -حرف و سخن‎هایی‎ست مأخوذ از چند مقاله‎ی جان اشتاین بک در کتابی به این نام و نشان: Steinbek And His Critics. By: E. W. Tedlock,Gr. ?. C. V. Wicker. University Of New Mexico. 1957 فرآوری: مهسا رضایی بخش ادبیات تبیان منابع: مد و مه، کتاب نیوز، شهر کتاب

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها