جابر بن عبدالله انصاري گويد: روزي به شام سفر كرده بودم و در آنجا معاويه و دو پسرش خالد و يزيد و نيز با عمرو بن العاص ملاقات كردم. ناگاه مردي سالخورده كه از طرف عراق مي‎آمد نمودار شد. او پيري فرتوت بود كه كمربندي از ليف خرما بر ميان بسته و نعلي از ليف

سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
پیری که آبروی معاویه را برد !
پیری كه آبروی معاویه را برد! معاویه: ای شیخ! آیا در صفین حاضر بودی تا خون ریزیهای علی را ببینی؟ شیخ: حاضر بودم و چه بسیار كودكان را از سپاه تو یتیم كردم و چه بسیار زنان را بیوه نمودم و مانند شمشیر غضبناكی گاهی با تیر و گاهی با نیزه رزم می‎كردم و هفتاد و سه تیر به سوی تو رها كردم. دو تیر به سپر تو فرود آمد و دو تیر بر سجده‎گاهت و دوتیر بر بازوی تو كه اگر جامه باز كنی نشان آن دیده می‎شود. جابر بن عبدالله انصاری گوید: روزی به شام سفر كرده بودم و در آنجا معاویه و دو پسرش خالد و یزید و نیز با عمرو بن العاص ملاقات كردم. ناگاه مردی سالخورده كه از طرف عراق می‎آمد نمودار شد. او پیری فرتوت بود كه كمربندی از لیف خرما بر میان بسته و نعلی از لیف خرما در پای داشت و لباسی بسیار مندرس بر تن داشت و دیدگانش فرو رفته بود. معاویه گفت: خوب است كه این پیرمرد را به حرف بگیریم و اندكی تفریح كنیم. معاویه: ای شیخ! از كجا می‎آیی و به كجا می‎روی؟ پیرمرد: پاسخی نداد. عمرو بن العاص: ای پیرمرد! چرا به سؤال امیرالمؤمنین پاسخ نگفتی؟ پیرمرد: خداوند ما را پس از بیرون آمدن از جاهلیت تحیت و درودی غیر از آنچه معاویه گفت قرار داده است. معاویه: ای شیخ! راست گفتی و من خطا كردم. السلام علیك یا شیخ! شیخ: علیكم السلام. معاویه: از كجا می‎آیی و به كجا می‎روی؟ شیخ: از عراق می‎آیم و به بیت المقدس می‎روم. معاویه: چه خبر از عراق؟ شیخ: به خیر و بركت. معاویه: گفتی كه از كوفه و از ارض غری می‎آیی؟ شیخ: «غری» كدام است؟! معاویه: جایگاه ابوتراب. ای معاویه! بلكه تو همان كسی هستی كه در زبان خدا و رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به «لعین» نامیده شده‎ای و مقصود از شجره ملعونه در قرآن توئی و عروق خسیسه توئی و توئی كه ظلم كردی بر نفس خود و خدایت را كفران ورزیدی شیخ: ابوتراب كیست؟! معاویه: علی بن ابیطالب است. شیخ: خداوند دماغ تو را به خاک بمالد و دهانت را بشكند و پدر و مادرت را لعنت كند چرا نمی‎گویی: امام عادل و پناه مردم و سلطان دین و كشنده مشركین و شمشیرِ كشیده خدا و پسر عمّ رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ و شوهر بتول و تاج فقهاء و كنز فقراء و پنجمین از اصحاب كساء و شیر غالب و پدر حسن ـ علیه السلام ـ و حسین ـ علیه السلام ـ امیر المؤمنین علی بن ابیطالب ـ علیه السلام ـ ؟ [1] معاویه: ای شیخ! چنان می‎بینم كه خون و گوشت تو، با گوشت و خون علی آمیخته است اگر او بمیرد تو فاعل امری نباشی و كاری نتوانی كنی. شیخ: خداوند مرا به حرمان او مبتلا نكند و حزن مرا بعد از او بزرگ دارد ولكن دانسته باش كه خداوند سید و آقای مرا نمیراند تا از فرزندان او یكی را برپا نكند و حجت جهانیان نفرماید. معاویه: ای شیخ! هیچ چیز از بهر خویش به جای گذاشته‎ای. شیخ: راه راست را نشان داده‎ام از برای كسی كه خواهد. عمر بن عاص: ای معاویه! گویا این مرد تو را نمی‎شناسد كه این گونه سخن می‎گوید و جسارت روا می‎دارد. معاویه: ای شیخ! مرا می‎شناسی؟ شیخ: نه. معاویه: من پسر ابوسفیان، شجره زكیّه و شاخه‎های علیّه و سیّد و آقای بنی امیه هستم. شیخ: ای معاویه! بلكه تو همان كسی هستی كه در زبان خدا و رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به «لعین» نامیده شده‎ای و مقصود از شجره ملعونه در قرآن توئی و عروق خسیسه توئی و توئی كه ظلم كردی بر نفس خود و خدایت را كفران ورزیدی. توئی آن كسی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ در مورد تو فرمود: «خلافت حرام است بر پسر ابوسفیان» و تویی گناه كار و پسر گناه كار و پسر هند جگر خوار و آن گردن كش طاغی كه ظلم و ستم او بندگان خدا را فراگرفت. معاویه از شدت عصبانیت سرخ شد و رگهای گردنش معلوم گشت و دست به قبضه شمشیر برد و قصد او كرد ولی خشم خود را كنترل كرد و گفت: اگر نه این بود كه عفو خوب و ستوده بود سرت را بر می‎گرفتم. هان ای شیخ! چه می‎بینی اگر سر از بدنت بردارم؟ شیخ با كمال آرامش جواب داد: آن وقت به كمال سعادت می‎رسم و تو غایت شقاوت را درك خواهی كرد. معاویه نگریست كه در قتل پیر فرتوت كه امروز و یا فردا بدرود جهان خواهد گفت فائده‎ای نیست، لذا سخن خود را گردانید و گفت: ای شیخ! روزی كه علی عثمان را كشت كجا بودی؟ شیخ: به خدا قسم علی ـ علیه السلام ـ عثمان را نكشت. اگر علی قصد كشتن او را داشت هرگز به مكر و حیله متوسل نمی‎شد بلكه با شمشیر برنده و بازوهای نیرومندش او را تباه می‎ساخت ولی علی ـ علیه السلام ـ در آن هنگام به حكم وصیت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ خاموش بود. معاویه: ای شیخ! آیا در صفین حاضر بودی تا خون ریزیهای علی را ببینی؟ شیخ: حاضر بودم و چه بسیار كودكان را از سپاه تو یتیم كردم و چه بسیار زنان را بیوه نمودم و مانند شمشیر غضبناكی گاهی با تیر و گاهی با نیزه رزم می‎كردم و هفتاد و سه تیر به سوی تو رها كردم. دو تیر به سپر تو فرود آمد و دو تیر بر سجده‎گاهت و دوتیر بر بازوی تو كه اگر جامه باز كنی نشان آن دیده می‎شود. معاویه: آیا در جنگ جمل حاضر بودی هنگامی كه علی با عایشه، همسر محترم رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ جنگ می‎كرد؟ راستی در جمل حق با كه بود؟ شیخ: حق با علی بود. معاویه: مگر خداوند نفرموده بود: « اَزواجُهُ اُمَّهاتُهُم »[2] زنان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ مادرهای این امت‎اند و پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ عایشه را ام المؤمنین می‎فرمود. پس چرا علی با عایشه جنگ كرد؟ شیخ: مگر خدا به عایشه و دیگر زنان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نفرمود: « وَ قَرْنَ فی بُیُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبرُّجَ الجَاهِلِیَّهِ الاُولَی »[3] ای زنان پیامبر! در خانه‎هایتان بمانید و تبرّج و خودنمائی زنان زمان جاهلیت را مرتكب نشوید. ولی از بین زنان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فقط عایشه بود كه فرمان خدا را نپذیرفت و خانه را رها كرد و با عده فراوانی از نامحرمان به قانون جاهلیت بیرون شد و بر امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ خروج كرد. شیخ: ای معاویه! بلكه تو همان كسی هستی كه در زبان خدا و رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به «لعین» نامیده شده‎ای و مقصود از شجره ملعونه در قرآن توئی و عروق خسیسه توئی و توئی كه ظلم كردی بر نفس خود و خدایت را كفران ورزیدی مگر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نفرموده بود: «أنتَ یا عَلِیُّ خَلیفَتی عَلی نِسوانی وَ طَلاقُهُن بِیَدِكَ» یا علی! تو پس از من خلیفه من و سرپرست زنان من هستی و مختاری كه آنان را از طرف من (وكالتاً) طلاق دهی. با این وجود عایشه چندین مرتبه فتنه بر پا كرد تا خون مسلمانان ریخته شود و اموال آنان پایمال گشت. لعنت خدا بر ستمكاران. همانا عایشه ستمگر بود و او مانند زن نوح است و در آتش جهنم جای دارد. معاویه: از برای ما جای سخن باقی نگذاشتی. آیا می‎خواهی به تو جایزه بدهم. بیست شتر سرخ موی كه عسل و روغن و گندم أعلی بار شده باشند؟ شیخ: نمی‎پذیرم. معاویه: چرا؟ شیخ: برای اینكه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: یك درهم حلال بهتر از فراوان درهم حرام است. معاویه: ای شیخ چه وقت تاریك شد روزگار امت و فرو نشست انوار رحمت؟ شیخ: وقتی كه تو امیر امت شدی و عمرو بن العاص وزیر امت گشت. معاویه: ای شیخ! سریع از نزد من دور شو. اگر بار دیگر تو را در دمشق ببینم حتماً سر از بدنت جدا می‎كنم. شیخ: هرگز در جائی كه تو باشی من در آنجا اقامت نمی‎كنم چرا كه خداوند فرموده است: « وَ لا تَرْكَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ مَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ .»[4] به ستمكاران مایل نشوید تا از آتش دوزخ زیان نبینید و جز به رحمت خدا ظفرمند نمی‎شوید. پیرمرد با ایمان كه دلش از مهر علی ـ علیه السلام ـ مالامال بود نگاهی به قیافه احمقانه معاویه و اطرافیانش نمود و طریق بیت المقدس را پیش گرفت. پی نوشت ها : [1] . قال له الشیخ: اَرغَمُ اللهُ اَنفَكُ وُ فَض الله فاكُ وُ لعن اللهُ امكُ و اَباكُ لِمُ لا تَقول الإمامْ العادِلِ وُ الغیث الهاطل، یعسوبْ الدین و قاتِلُ المشركینُ وُ القاسطینُ و المارِقینُ، سُیفْ اللهِ المُسلولِ، ابنُ عم الرسولِ و زوجُ البتولِ. تاجْ الفقهاء و كَنزُ الفقراء و خامِسْ اهل الغباءِ و اللیثُ الغالِبِ، ابو الحُسُنینِ علی بنِ ابیطالب ـ علیه السلام ـ . [2] . سوره احزاب/ آیه 6. [3] . سوره احزاب/ آیه 33. [4] . هود، 113. گروه دین تبیان منبع :اندیشه قم/ برگرفته از ناسخ التواریخ، جلد مربوط به امام حسن ـ علیه السلام ـ ص 124

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها