مبادا غفلت کنيد! آنهايي که شهيد شدند، آنهايي که شهيد داده اند، در راه خدا رفته اند و در راه خدا بوده اند، و خدا مي داند چه تاجي به سر اينها- بالفعل- گذاشته شده؛ ولو بعضي ها نمي بينند مگر بعد از اينکه از اين نشأت بروند.

یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
سفارشاتی به خانواده شهدا
بسم الله الرحمن الرحيم همه بايد بدانند که از عمليات، آنچه که برايشان باقي مي ماند، توجه به همانها داشته باشند و به آنچه که فاني مي شود، توجه نداشته باشند. اعمال صالحه، طاعات الهيه، آنچه که مقرب به سوي خدا است، با آدم مي ماند و آدم اينها را از اينجا، تا روز قيامت، تا مابعد القيامه، هر چا که هست، با خودش مي برد. اعمال صالحه انسان، اعمال باقيه انسان، فاني نمي شود. بدانند که طاعات، عبادات، مقربّات، اينها يک چيزي نيست که به واسطه اينکه [ مثلاً] اين اتاق خراب شد، آنها هم از بين بروند؛ [يا اگر] اين بدن از روح منفصل شد، آنها هم بروند؛ آنها باقي و ثابت هستند، بلکه يک صورت معنويه اي در آنجا از اينها، براي هر فرد فرد، ظاهر خواهد شد. مبادا غفلت کنيد! آنهايي که شهيد شدند، آنهايي که شهيد داده اند، در راه خدا رفته اند و در راه خدا بوده اند، و خدا مي داند چه تاجي به سر اينها- بالفعل- گذاشته شده؛ ولو بعضي ها نمي بينند مگر بعد از اينکه از اين نشأت بروند. بعضي ها هم که اهل کمالند، شايد در همين جا ببينند که «فلان» بر سرش تاج است، «فلان» بر سرش تاج نيست!! مقصود، شهادت نزديکان انسان، خودش يک کرامتي از خداست. شهادت - اگر حسابش را بکنيم- موجب مسرت است، نه موجب حزن؛ اين حزني که در انسان پيدا مي شود، به خاطر اين است که آن (شهيد) رفت آن اتاق و ما مانديم اين اتاق، ديگر فکر اين را نمي کنيم که او حالش از حال ما بهتر است؛ ما ناراحتي داريم، او راحت است. فکر اين را نمي کنيم که الان چه [چيزهائي] خدا براي او قرار داده، و ما معلوم نيست چه جوري برويم؟ آيا با ايمان مي رويم، يا نه؟ او با ايمان رفت و آن هم اين جور، شهيد رفت. بايد بفهميم که شهادت، از موجبات سعادت است، هر فردي را بالا مي برد، پايين نمي آورد. و اين خانه يک خانه اي است که جاي ماندن نيست؛ بايد در اينجا يک چيزهايي جمع کند براي جاي ديگر که زندگي مي کند. آن وقت آن چيزهايي که جمع ميکند، آنجا بزرگيش معلوم مي شود؛ آنجا معلوم مي شود که اين، کافي و وافي است، اينجا معلوم نيست. خدا مي داند يک صلواتي را که انسان بفرستد و براي ميتي هديه کند چه معنويتي، چه صورتي، چه واقعيتي براي همين يک صلوات است. بايد به کمي و زيادي متوجه نباشد، به کيفيت اينها متوجه باشد. اگر براي خدا کسي انفاق کرد ولو يک پول باشد، و براي خدا انفاق نکرد، هزارها طلا و نقره باشد. اينها فانيات هستند و آنها باقيات هستند. [انسان] هر آن به آن ترقي و رشد مي کند، محال است که يک کار خيري براي خدا بکند مغفول عنه باشد، « لا يعزب عنه مثقال ذره » ملائکه خبر دار نشوند، کسي ننويسد، ضبط نکند. بايد ملتفت باشد! هر خيري و هر شري از هر کسي صادر شود، در آنجا آشکار است. خدا مي داند چقدرها « ناظر» هست و بر اين وضعيات، مطلع مي شوند! خدا مي داند چه پاداشي براي اعمال- چه خير و چه شر- ثابت است و براي آدم مقرر مي شود! نبايد خيال کند که مطلب، مال کمي و زيادي است، مال کيفيت است، براي خدا باشد، کم باشد؛ براي خدا نباشد زياد باشد، و قهراً بايد نگاه بکند که دفتر شرع چه مي گويد و اينجا که هست، چه کاري بايد بکند و چه کاري بايد نکند. ما مهمان خدا هستيم؛ در سفره او هستيم؛ مي بيند ما را؛ مي داند ما چکار مي کنيم؛ مي داند که ما خيال داريم چه بکنيم؛ بهتر از ما مي داند خيالات ما را. ما يک چيزهايي را خيال مي کنيم و خيال مي کنيم اين خيالات ما، واقعيت پيدا مي کند و آن خيالات، واقعيت پيدا نمي کند، [و] خدا مي داند بر عکس است؛ آنهايي را که ما خيال مي کنيم واقعيت پيدا مي کند، واقعيت پيدا نمي کند و آنهايي را که ما خيال مي کنيم واقعيت پيدا نمي کند واقعيت پيدا مي کند، تا اين مقدار مطلع است! «خدا که مطلع است »، معلوم؛ ملائکه اش، رسلش، همه جا، در راست، چپ، اين طرف، آن طرف، همه جا هستند. نمي شود از خدا مخفي کرد؛ خوب پس [حالا] که نمي شود مخفي کرد، و خدا مي بيند، مي داند و قادر هم هست، يک چيزهايي را دوست دارد، يک چيزهايي را دوست ندارد و براي خود ماست، والا براي او فرقي نمي کند؛ و اگر اين جور است، آيا ما بيش از اين حاجت داريم که همين قدر مطلع باشيم که « خدا بر ظاهر ما و بر باطن ما مطلع است »؟ شيطان ملعون، پيش حضرت يحيي عليه السلام مجسم شد؛ گفت: پنج نصيحت به تو مي کنم. گفت: خوب بگو. [ شيطان] اول يک کلمه حکمت خيلي خوبي گفت؛ دوم هم بسيار خوب؛ سوم، آن هم بسيار خوب؛ چهارم، ديد آن هم بسيار خوب است. [حضرت يحيي عليه السلام] گفت: ديگر برو! در پنجم کار خودت را مي کني، برو! پنجم را ديگر نمي خواهم، لابد در پنجم، کار خودت را مي کني و الا ابليس نيستي. ابليس داعي به شرّ است؛ اينها همه مقدمه بود براي اينکه آخر کار، کار خودش را انجام بدهد. همچنين ملتفت باشيد! حيات فرنگي ها با جاسوس است، تا به حال بر سر ما، هر چيزي آورده اند، از جاسوسها آورده اند. ملتفت باشيد! اطراف خودتان را نگاه کنيد، گاهي مي شود به چند واسطه، به جاسوس مي رسند. اينها يک فطانتي است، که خدا بايد اين زرنگي را بدهد که آدم گول دروغ گوها را نخورد، آنقدر به آدم راست مي گويند، تا اينکه دروغشان را بفروشند. مي گويند يک نفر ايتاليايي، تاجر بود و اول کسي که امتياز نفت ايران را گرفت همين (فرد شخصي) بود. چون تاجر و خيلي مهم بود، امتياز نفت ايران را به مبلغ خيلي گزافي خريد و چون نصراني بود اين را وقف کرد براي تبليغات ديني [تا] به اختيار پاپ باشد و تبليغات دين مسيح، با عوايد اين نفت باشد. پيرمرد- به قول خودش- وقف کرده بود که در راه خدا تبليغات شود! فوائد نفت، مدتها در دستش بود، [زماني که] اول امر نفت، که ظاهراً شايد [در زمان] سلطنت « مظفر الدين شاه » بوده است. دولت انگليس فهميد که اين [شخص] امتياز را خريده و قباله اش پيش اين است، آن وقت هم، صحبت محضر، ثبت و اسناد و اين حرفها نبوده؛ قباله شخصي عادي بود که همه معامالات با او انجام مي شد. انگليس، يک نفر از خودشان را فرستاد که « برو رفيق اين پيرمرد متدين به دين مسيح، باش و انجام بده آنچه را که اين [ شخص به وسيله آن] با تو انس بگيرد! » اين هم مدتها با اين پيرمردي که متدين به دين مسيح بود، مشغول عبادت شد، با او شريک در عبادات و کليسا شد، به طوري که [ پيرمرد] ديگر خاطرش جمع شد که رفيقش که آدم خوب و متديني [است]، شبانه روز مشغول عبادت است؛ شايد از اين هم بيشتر عبادت مي کرد. بالاخره، تا آخر کار، فرصت را غنيمت شمرد و قباله را سرقت کرد، قباله نفت را از پيرمرد سرقت کرد و آورد تسليم دولت انگليس کرد. حالا آيا آن پيرمرد به اين زودي ملتفت شد که اين را به چه کسي داده است؟ بنده نمي دانم. همين قدر فهميد که رفيقش رفت و قباله هم نيست، مدتي بيچاره از غصه، زندگي را گذراند و مدتي طول نکشيد که از غصه وفات کرد. ملتفت باشيد! ملتفت ما هستند؛ کما اينکه ملائکه، ملتفت خيالات ما هستند!! اين ملعونها ملتفت هستند که بعد از چند سال چه خواهيم کرد، راهش را پيدا مي کنند، جاسوس مي گذارند، تمام خيالات و افکار انسان را به توسط او مي فهمند! بايد ملتفت باشيد! ديگر چاره اي نيست الا اينکه خودتان را به خدا بسپاريد و متوسل شويد؛ يک دست شما قرآن و دست ديگر عترت باشد. عترت، معارفش در مثل « نهج البلاغه » است؛ اعمالش در مثل « صحيفه سجاديه » است؛ اعمال تکليفي اش در مثل همين رساله هاي عمليه است. از اينها شما را خارج نکنند، بلکه امتياز ما- در مسلمين و غير مسلمين- همين است که دو اصلي داريم، که براي دنيا و آخرتمان نافع است. براي دنياي ما، هم اگر مريض شديم؛ اگر بلائي بر سر ما آمد، به اينها که متوسل شديم، براي ما فرج مي رسد. اين امتياز در خصوص شيعه است؛ در اهل سنت، اين مطلب نيست، بلکه به علماي فقه اجازه نمي دهد که در عقليات دخالت بکنند. در عقليات بايد ابوالحسن اشعري يا معتزلي، مرجع باشد. در شرعيات بايد- مثلاً - ابوحنيفه، شافعي و اينها مرجع باشد، تعجب مي کنند که شيعه چطور يک نفر را هم رئيس عقليات و هم رئيس شرعيات، قائل است. ائمه ما هم در معارف و علوم عقليه، مرجعند و هم در امور شرعيه و تکليفيه، مرجعند. ديگر نمي دانند که اين دو تا که سهل است، ائمه، غير اينها را هم دارند: توسلات، تحصنات، تحفظات؛ از اينها راه مناجات با خدا را، از اينها راه عبوديت خدا را و اعمال را [مي توانيم ياد بگيريم]؛ بلکه مي توانيم به تبعيت اينها، اوقات ما در طاعت خدا، مستغرق بشود [و] هر چه بکنيم از طاعت خارج نشويم. مقصود، شما ملتفت باشيد: در اين عصر، گرگ فراوان است، شما را مي خرند، اما بعد هم مي توانند يک غذاي مسمومي به شما بدهند، کار شما را تمام کنند، بعد از اينکه کار را از دست شما گرفتند، بعد از اينکه استخدام کردند، و هر چند ماهيانه [مبالغي] که انسان خوابش را هم نديده است، به او بدهند. ملتفت باشيد! شما را گمراه نکنند، از جاده، شما را بيرون نکنند که از دنيا و آخرت، شما را محروم مي کنند. اگر ديدند بنده صادق قانع آنها هستيد، که هستيد؛ اما به شرطي که در راه اينها کشته شويد. همين ديروز مگر نبود که از بغداد، قشون گرفت براي لبنان، که برود به نفع نصاري و بر عليه مسلمين بجنگد؟ « عبدالکريم قاسم » براي همين کودتا کرد؛ گفت: ما مي رويم با مسلمانها مي جنگيم که در لبنان حکومت را چرا به دست نصراني نمي دهند؟ همين سبب شد کودتا کرد، دولت را به هم زد و يک دولت ديگري تشکيل داد. علي اي حالٍ، تا اين حد اينها از شما طلب دارند که شما فدايي اينها شويد. در همين جنگ اخير نقل شد که انگليس از خودش چند هزار کشته داد، بقيه[را] همه از مستعمرات و هند و از جاهاي ديگر به جبهه آورد؛ اما روس بي عقل، (شوروي)، گفتند: « سي ميليون تلف داد. » اين، سي ميليون از خودش کشته داد و او چند هزار از خودش کشته داد، باز هم اين احمق (شوروي) با آنها در تقسيم شريک شد؛ تثليث قائل شدند؛ گفتند: منافع جنگ، يک ثلثش مال آمريکا، يک ثلثش مال انگليس و يک ثلثش مال روس. اين، سي ميليون کشته داده است، آمريکا اسلحه و پول داده، انگليس هم با حيله بازي و رشوه، فقط چند هزار کشته داده است؛ شيطنت اينها با بي عقلي او، با هم مي سازد! نتيجه اين جور شد. بالاخره، حاضر هستند براي هواي نفس آنها تلف بشويم. آيا حاضريد از قرآن و عترت دست بر داريد؟ آنها حاضر نيستند از اينها دست بر نداريد. والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته تهيه و فرآوري: گروه حوزه علميه منابع: کتاب به سوي محبوب کتاب برگي از دفتر آفتاب

پربازدیدها

پربحث‌ها