روزي و روزگاري در شهري دور دست مردي زندگي مي کرد که خوردن و خوابيدن را بسيار دوست داشت و در اين ميان از خوردني ها به خربزه علاقه بسياري داشت و او هر وقت که مي شد و مي توانست ،خربزه اي پاره مي کرد و آن را قاچ مي کرد و تا ته مي خورد .

سه‌شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
خربزه و عسل
خربزه و عسل یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . روزی و روزگاری در شهری دور دست مردی زندگی می کرد که خوردن و خوابیدن را بسیار دوست داشت و در این میان از خوردنی ها به خربزه علاقه بسیاری داشت و او هر وقت که می شد و می توانست ، خربزه ای پاره می کرد و آن را قاچ می کرد و تا ته می خورد .گاه می شد که پوست خربزه هم جان سالم بدر نمی برد . روزی این مرد خربزه دوست در راهی می رفت . فروشنده دوره گردی را دید که باری بر الاغ دارد و می رود . آن دو نفر وقتی به هم رسیدند ،از حال هم پرسیدند . مرد از فروشنده دوره گرد پرسید : «خب ، بگو چه داری و چه نداری ؟» فروشنده دوره گرد گفت :«بگو چه می خواهی ؟» -معلوم است خربزه می خواهم ! من از خوردن خربزه هیچوقت سیر نمی شوم. دوره گرد لبخندی زد و گفت :« خربزه ؟ چه حرفها ! ببین برادر توی این دنیا خیلی چیزها است که خربزه به پایش نمی رسد .» -مثلا چه ؟ - مثلا عسل ! اگر عسل بخوری دیگر به خربزه نگاه هم نمی کنی. ببینم تا حالا عسل خوردی یا اسمش را شنیدی ؟ - نخوردم ؛ ولی اسمش را شنیده ام . - شنیده ای ؟ شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ بیا یک کوزه عسل از من بخر و بخور ، آنوقت دیگر اسم خربزه هم از یادت می رود . فروشنده دوره گرد آنقدر گفت که دهان مرد خربزه دوست را پر از آب کرد او کوزه عسل را به خانه برد کمی از آن را خورد ؛ ولی هنوز عسلی که توی دهانش بود از گلو پایین نرفته بود که صدای خربزه فروش را از توی کوچه شنید : « خربزه دارم ، خربزه شیرین » مرد با شنیدن اسم خربزه حالش از این رو به به آن رو شد . این بود که از جا پرید و از خربزه فروش دوره گردی که خربزه ها را روی الاغ گذاشته بود ؛ خربزه ای خرید . بعد هم بدون صبر خربزه را پاره کرد و مثل خربزه ندیده ها شروع به خوردن کرد . او خربزه شیرین را خورد ؛ولی یک دفعه مثل آنکه آتش توی شکمش ریخته باشند ؛ فریادی کشید و از درد نالید . صدای بلند مرد و ناله هایش ، همسایه ها را به خانه او کشید . آنها هم مرد خربزه دوست را کول گرفتند و پیش طبیب بردند طبیب او را روی زمین خواباند و گوش و چشم و دهانش را معاینه کرد و پرسید : «خب بگو چه خورده ای ؟»مرد نالید و گفت : «کمی عسل و کمی خربزه ؟!» طبیب با ناراحتی نگاهی به او انداخت و گفت :«چرا عسل و خربزه را با هم خوردی ؟» - خوردم که خوردم مال خودم بود ! - می دانم مرد ؛ ولی نباید عسل و خربزه را با هم خورد . عسل و خربزه با هم نمی سازند ! مرد ناله ای کرد و گفت :« عسل و خربزه با هم نمی سازند ؟»چه حرفها ! حالا که عسل و خربزه با هم ساخته اند و مرا بیچاره کرده اند ! اگر کسی بر اثر دوستی دو چیز موذی و آزار رسان، ضرر و زیان ببیند ،این ضرب المثل حکایت او می شود . بخش کودک و نوجوان تبیان مطالب مرتبط: تو از تو؛ من از بیرون رحمت به دزد سرگردنه صبر کن و افسوس مخور با بزرگان پیوند کرده پنبه دزد بلایی به سرت بیاید که... بنازم این سر را تاپش پنج و نانش چهار خرس را وا داشته اند به آهنگری نه خانی آمده، نه خانی رفته

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها