روزي آهويي زيبا در يك دشت بزرگ زندگي ميكرد. در كنار اين دشت زيبا يك كوه بسيار بلندي قرار داشت. آهوي تيزپا روزها در اين دشت و دامنه كوه ميدويد و بالا و پايين ميپريد و وقتي كه به پاي كوه ميرسيد به نوك آن نگاه ميكرد و آرزو داشت كه مانن
داستان آهو و عقاب روزی آهو یی زیبا در یك دشت بزرگ زندگی میكرد. در كنار این دشت زیبا یك كوه بسیار بلندی قرار داشت. آهو ی تیزپا روزها در این دشت و دامنه كوه میدوید و بالا و پایین میپرید و وقتی كه به پای كوه میرسید به نوك آن نگاه میكرد و آرزو داشت كه مانند دوستش بزكوهی به بالای كوه برود و از ارتفاع زیاد، دشت را نگاه كند. ولی چند قدم كه بالا میرفت دیگر نمیتوانست به راهش ادامه دهد و برمیگشت پایین. روزها میگذشت و آهو ی كوچولو روز به روز با دیدن بزهای كوهی بیشتر در آرزوی ارتفاع كوه بود و دلش میخواست مثل بزها با عظمت و افتخار در بین سنگهای نوك كوه بایستد و از آنجا اطراف را تماشا كند. یك روز عقاب بزرگی در آسمان پرواز میكرد و یك دفعه آهو را دید كه در دامنه كوه ایستاده و قصد بالا رفتن را دارد. عقاب دانا خیلی سریع به سمت آهو رفت و تا آ هو ی تیزپا قصد فرار كرد، عقاب گفت: آهو كوچولو... شنیدم خیلی دلت میخواهد بروی بالای كوه؟ آهو گفت: بله خیلی دوست دارم. عقاب گفت: پس چرا نمیروی؟ چرا این پا و اون پا میكنی؟ آهو گفت: آخه عقاب مهربان، من یك مقدار كه میروم دیگه نمیتوانم راه بروم و مجبورم به پایین برگردم. عقاب فكری كرد و گفت: خب... من میبرمت فقط به شرطی كه سر و صدا نكنی و خیلی آرام روی زمین بخوابی و چشمانت را هم باز نكنی. آهو ی نادان حرف عقاب را گوش كرد و همین كار را انجام داد. آهو روی زمین خوابید و عقاب پركشید و با چنگالهای قویاش آهو را بلند كرد و اوج گرفت تا به بالای كوه رسید و بعد آهو را روی زمین گذاشت. تازه در آن لحظه آهو متوجه شد كه چه كار اشتباهی كرده و آنجا محل زندگی عقاب است و طعمه عقاب شده است . آ هو شروع كرد به لرزیدن و اصلا دوست داشتن ارتفاع و نوك كوه از یادش رفت و حالا آرزو میكرد كه ای كاش روی همان زمین و در دامنه قرار داشت تا میتوانست با پاهای تیزش بدود و فرار كند. عقاب كه لرزیدن آهو را دید خیلی دلش برایش سوخت و تصمیم گرفت كه او را به پایین كوه ببرد و دوباره با چنگالهای تیزش آهو را بلند كرد و به پایین آورد. آهو وقتی كه به پایین رسید از عقاب سوال كرد: پس چرا من را نخوردی؟ عقاب گفت: من همیشه دوست دارم حیوانات را كه در حال فرار هستند شكار كنم و بخورم، ولی تو از ترس تمام گوشتهایت آب شده بنابراین دنبال شكار دیگری میروم. ولی امیدوارم این درس بزرگی برایت شده باشد كه همیشه باید در جایگاه خودت باشی و آرزوی جا و مكان دیگری را نكنی، چون تو یك لحظه هم نمیتوانی در آنجا دوام بیاوری و زندگی كنی. بنابراین همین آهو ی ظریف و زیبا باش و از جوانههای دامنه كوه تغذیه كن و از زندگی لذت ببر. بخش کودک و نوجوان منبع: جام جم مطالب مرتبط: جادوی جادوگر بدجنس قصه ی رودخانه ی تنها روباه پرحرف چکاوک های مزرعه ی گندم اختاپوس خجالتی و ماهی مهربان شیرنادان آرزوهای درخت کوچولو مارمولک پرنده پرنده کوچولویی در جنگل یک صورت گرد بزرگ


