پسرک گریه کنان به طرف مامانش دوید و خود را در بغل او انداخت. - مامان جون، بابا با چکش زد رو انگشت خودش. - خوب این که گریه نداره پسرم، یه همچین چیزهای کوچیکی برعکس خنده هم داره.

چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۰
بابا زد تو گوشم
بابا زد تو گوشم پسرک گریه کنان به طرف مامانش دوید و خود را در بغل او انداخت. - مامان جون، بابا با چکش زد رو انگشت خودش. - خوب این که گریه نداره پسرم، یه همچین چیزهای کوچیکی برعکس خنده هم داره. - منم اولش خندیدم مامان، ولی بابا زد تو گوشم! *** در آشپزخانه پادگان همه داشتند کار می کردند به جز یکی از سرباز ها. گروهبان به او نزدیک شد و گفت: - تو چرا بیکار نشستی؟ - بیکار نیستم سر کار، رفیقم داره پیاز پوست می کنه، من هم دارم گریه می کنم! *** خانمی که می خواست باغچه خانه شان را درست کند، از خانم همسایه که خیلی مدعی باغبانی بود پرسید: - به نظر شما چه جوری میشه علف هرز را از بوته گل و گیاه تشخیص داد؟ - خیلی آسونه خواهر، هر چی هست و نیست بکن، اونی که بعد از چند روز دوباره سبز می شه علف هرزه ست! *** شخصی وارد دکان آش فروشی شد و دستور یک کاسه آش داد و بعد از آنکه نصفش را خورد، به فروشنده گفت: - ببخشید آقا، روزی چند تا دیگ آش می فروشی؟ - فرق می کنه، ده تا، پونزده تا... ولی به طور متوسط دوازده تا. - خوب، می خواهی یه راهی نشونت بدم که روزی بیست تا دیگ آش بفروشی. - البته، بفرما. - کاسه ها رو درست پر کن! گروه کودک و نوجوان سایت تبیان مطالب مرتبط تعریف بازی فوتبال دم الاغ زبل خان اگر من در حوض نمی‏افتادم تا ماه خفه نشده، نجاتش دهم خُرجین جدید نصف پنبه، نصف کتان حاضر جوابی میرزا کفش‏های تازه‏ام این به آن در لباس‏ها به جای هیزم

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها