عطش دیدار و دو راز مگو از مشاهدات باطنی علامه طباطبایی
مرحوم آیتالله شیخ محمدتقی انصاری همدانی میفرمودند: در حرم امام هشتم حضرت رضا علیهالسلام، مرحوم علامه طباطبایی را ملاقات کردم. این دیدار در حالی رخ داد که تازه به فراق مرحوم آیتالله حاج شیخ محمدجواد انصاری همدانی گرفتار شده بودیم؛ لذا در آن ایام با عطش خاصی از علامه خواستم تا از الطافی که امام رضا علیهالسلام به ایشان داشتهاند، مطلبی بیان فرمایند. ایشان ابتدا امتناع کردند، اما پس از آنکه وی را به حق امام قسم دادم، فرمودند: «دو مورد از الطافی را که حضرت داشتهاند، بیان میکنم. اول اینکه مدتی است نمیتوانم بخوابم؛ چرا که میبینم تمام اشیای اطراف، مشغول به ذکر پروردگار هستند و در نتیجه حیا میکنم بخوابم.»
کم ز خروسی مباش مشت پری بیش نیست / از دل شب تا سحر خدا خدا میکند
سپس علامه فرمودند: «دوم اینکه وقتی نماز میخوانم، یک سید محمدحسین دیگری در عالم بالا نظارهگر نمازم در پایین است.» این است معنای کلام پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که میفرمایند: «الصَّلاهُ مِعراجُ المؤمِن» (۱).
نوشیدن آب حیات علم از دستان سلطان طوس در رؤیای سحری
آیتالله حسنزادۀ آملی مینویسند:
در عنفوان جوانی و آغاز درس زندگانی که در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف و تهجد بودم و عزمی راسخ و ارادتی ثابت داشتم، در رؤیای مبارک سحری به ارض اقدس رضوی تشرف حاصل کردم و به زیارت جمال دلآرای ولیالله اعظم، ثامنالحجج، علی بن موسی الرضا علیهالسلام نائل شدم.
در آن لیلۀ مبارکه، پیش از آنکه به حضور باهرالنور امام علیهالسلام مشرف شوم، مرا به مسجدی بردند که در آن مزار حبیبی از احباءالله بود. به من فرمودند: در کنار این تربت دو رکعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه که برآورده است. من از روی عشق و علاقۀ مفرطی که به علم داشتم، نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم.
سپس به پیشگاه والای امام هشتم علیهالسلام رسیدم و عرض ادب نمودم. بدون اینکه سخنی بگویم، امام علیهالسلام که آگاه به سرّ من بود و اشتیاق، التهاب و تشنگی مرا برای تحصیل آب حیات علم میدانست، فرمود: «نزدیک بیا.»
نزدیک رفتم و چشم به روی امام علیهالسلام گشودم. دیدم آب دهانش را جمع کرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود که بنوش. امام علیهالسلام خم شد و من زبانم را درآوردم و با تمام حرص و ولع از کوثر دهانش آن آب حیات را بوسیدم. در همان حال به قلبم خطور کرد که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آب دهانش را به لبش آورد و من آن را خوردم که هزار در علم و از هر در، هزار در دیگری به روی من گشوده شد.
پس از آن، امام علیهالسلام طیالارض را عملا به من نشان دادند و از آن خواب نوشین شیرین، که از هزاران سال بیداری بهتر بود، به در آمدم.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن شب قدر که این تازه براتم دادند (۲)
گلایۀ محبتآمیز و ضمانت ابدی چشمان علامه
علامه حسنزادۀ آملی در نقل دیگری فرمودهاند: اینجانب بنا بر توصیۀ شیخالرئیس بوعلی سینا که میگفت از عوامل ضعف بینایی چشم، خوابیدن با شکم پر است و باید میان غذای شب و خواب فاصله انداخت، همیشه مقید بودم شام را سر شب صرف کنم. این کار برای آن بود که مبادا چشمم، که یکی از مهمترین سرمایههای کسب دانش است، ضرر ببیند.
با این همه، شبی از شبها (شب چهارشنبه ۲۹ جمادیالاول ۱۴۰۵ قمری برابر با اول اسفند ۱۳۶۳) صرف شام به تأخیر افتاد و پس از آن خواب شدیدی بر من عارض شد. برای عمل به توصیۀ شیخ، شروع به قدم زدن کردم و تا دوازدهِ نصفشب بیدار ماندم، اما بر اثر شدت خوابآلودگی خوابیدم.
خواب شیرین بود و رؤیای شیرینتر اینکه به زیارت حضرت ثامنالحجج علیهالسلام تشرف حاصل کردم. در ابتدا به اشاره تفهیم فرمودند که: «چرا کمتر خودت را به ما نشان میدهی؟» و سپس با عبارت صریح فرمودند: «اینقدر خودت را زحمت مده، ما چشم تو را تا آخر عمر ضمانت میکنیم.» الحمدلله از این بشارت آن ولیالله اعظم، که به لقب ضامن نیز شناخته شده است، برایم یقین حاصل است که هر دو چشمانم تا آخرین دقایق عمر بینا خواهند بود.
شاید علت آن گلایۀ امام علیهالسلام این بود که در آن ایام، بر اثر تراکم اشتغال درس و تصنیف، مدتی به زیارت حضرت معصومه علیهاالسلام، خواهر آن جناب، توفیق نیافته بودم. شگفت اینکه در آن شب اصلا اندیشۀ آن جناب در خاطرم نبود.
از باران شهریه در مهمانی حضرت تا خلوت شبانه در کنار ضریح
یکی از اعضای دفتر آیتالله العظمی سید محمدرضا گلپایگانی نقل میکند:
در یکی از سفرهای آقا به مشهد مقدس همراه ایشان بودم. بعضی از طلاب و فضلای مشهد از آقا درخواست شهریه کردند. ایشان فرمودند: «من فعلا پولی ندارم؛ مهمان حضرت رضا علیهالسلام هستم. اگر از طرف حضرت تفضلی بشود، شهریه خواهم داد.»
سه روز پس از این تقاضا، اکثر خدمۀ حضرت رضا علیهالسلام برای عرض ادب به حضور ایشان شرفیاب شدند. بعد از رفتن آنها، جوانی در لباس خدمۀ حرم، بستهای پیچیده در روزنامه آورد، نزدیک آقا گذاشت و رفت. ما خیال کردیم شاید مواد منفجره باشد، لذا بسته را برداشتم و به کناری پرت کردم. روزنامه پاره شد و مقدار زیادی پول از آن بیرون ریخت. آقا در حالی که گریه میکردند، شخصا بلند شدند و پولها را جمع کردند. این مبلغ دقیقا معادل کل شهریۀ مشهد بود که ایشان پرداخت نمودند.
همچنین در تابستان ۱۳۶۸ که آقا به مشهد مشرف بودند، معمولا هر روز به حرم میرفتند. روزهای آخر به دلیل خستگی قصد تشرف صبحگاهی نداشتند. اما از آستان قدس رضوی زنگ میزنند. سرکشیک که از نیکان بود تماس میگیرد و میگوید: «مشغول شستوشو هستیم، آقا تشریف بیاورند.» رفتن آقا به دلیل نبود راننده و وسیله به تأخیر میافتد. دوباره تماس میگیرند که به آقا عرض کنید: «اصرار من بیجهت نیست و از ناحیۀ حضرت علیهالسلام امر شده است که شما را برای زیارت امروز دعوت کنم!» بالاخره آقا مشرف میشوند و در بازگشت با تلاوت آیۀ «واما بنعمه ربک فحدث» (ضحی:۱۱) این جریان را نقل میکنند.
خود آیتالله گلپایگانی نیز فرموده بودند:
«در زمان حاج شیخ عبدالکریم حائری به مشهد نرفته بودم. از استادم اجازه خواستم که مشرف شوم. فرمودند شاید نیازمند شوی و استغنای لازم را از دست بدهی. عرض کردم دو قطعه فرش ارث پدری را فروختهام و حدود ۲۵ تومان پول دارم. به تهران رفتم و جواز عمامۀ حاج آقا روحالله خمینی را گرفتم و راهی شدم.»
ایشان در ادامه میگویند: «در آن زمان داخل حرم زن و مرد مختلط بودند و نتوانستم کنار ضریح بروم. به حضرت عرض کردم که به دلیل دوری از گناه نمیتوانم جلو بیایم؛ اگر صلاح میدانید عنایت کنید شبی را کنار ضریح شما تنها باشم. شب سردی بود و طبق معمول همه را بیرون کردند، اما کسی متعرض من نشد. تا صبح کنار ضریح مطهر تنها بودم. صبح وقتی سرکشیک مرا دید، با تعجب پرسید: رمز شب دارید؟ با اجازۀ چه کسی ماندید؟ اشاره به قبر حضرت کردم. خادم گفت: چهل سال است اینجا خادمم و چنین اتفاقی نیفتاده است. از درب دیگر خارج شوید تا برای کسی مسئولیت ایجاد نشود.» آقا فرمودند در آن شب زمستانی طولانی حتی نیاز به تجدید وضو پیدا نکردم و هر حاجتی خواستم برآورده شد.
نذر زیارت و تولد فرزندی که عصای دست پدر شد
میرزا ابوالحسن و ملا فتحالله، پدر و جد آیتالله عبدالله جوادی آملی، از مبلغان اسلام و ارادتمندان آستان ولایت بودهاند. فرزندانی که خداوند به پدر استاد عطا میکرد، معمولا زنده نمیماندند.
پیش از تولد ایشان، یکی از بستگان در عالم رؤیا میبیند که شخصی عصایی به دست پدر استاد میدهد و او آن را میگیرد. این رؤیا چنین تعبیر شد که خداوند به میرزا ابوالحسن پسری عطا خواهد کرد که زنده میماند و عصای دست پدر میشود. از این رو، پدر و مادر نذر کردند اگر خدا به آنها پسری داد، او را به مشهد امام رضا علیهالسلام ببرند؛ و اینگونه با عنایت رضوی، آیتالله جوادی آملی متولد شد.
سفر بیتوشه و رزق از غیب در مقام معیت با پروردگار
روزی یکی از نزدیکان و معتمدان مرحوم آیتالله بهاءالدینی نقل کرد: خدمت آقا بودم که صحبت از مسافرت و زیارت وجود مقدس امام رضا علیهالسلام به میان آمد. گفتم: چه خوب بود میرفتیم مشهد! آقا فرمود: «برویم.» گفتم: چه وقت؟ فرمود: «الان.»
عبا و عصای آقا را آوردم و مهیای سفر شدیم. ناگاه یادم آمد که پولی ندارم. با خود گفتم نکند آقا هم پول نداشته باشد؛ بهتر است ماجرا را بگویم. عرض کردم: آقا من هیچ پولی ندارم. فرمود: «من هم ندارم.» گفتم: پس چه کار کنیم؟ فرمود: «برویم.»
بدون پول حرکت کردیم و از حسینیه پیاده تا سر خیابان آمدیم. منتظر ماندیم که ناگهان دیدیم از آخر خیابان چهارمردان، جوانی با دوچرخه به سرعت میآید. وقتی نزدیک شد، ایستاد، کیسهای پول به آقا داد و گفت: آقا این پول مال شماست. آقا بدون اینکه چیزی به او بگوید، خطاب به من فرمود: «فلانی بگیر و برویم».
این توکل به خداوند که در همه حال ناظر نیازهای مادی و معنوی بندگان است، در کمتر کسی یافت میشود. مردان خدا در امور زندگی خود به مقام معیت با حق رسیدهاند؛ هیچگونه دغدغۀ خاطری ندارند و خداوند را رزاق و ناظر میبینند. (۳)
پینوشتها:
۱. فیض حضور، ص ۳۱
۲. عیون مسائل نفس، ج۲
۳. سایت آیت الله مبشر کاشانی



پیام شما به ما