والدینی که با فرزندی مطیع و بی‌سرصدا روبرو هستند، ممکن است تصور کنند به موفقیت تربیتی رسیده‌اند. اما حقیقت پشت این سکوت، اغلب ویرانگر است.

مهسا زحمتکش
یکشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۸:۲۱
از سکوت فرزندتان بترسید!

در فرهنگ تربیتی سنتی، خانه‌ای که در آن صدای بحث و چالش به گوش نرسد، اغلب به عنوان «خانه‌ی نمونه» و فرزندانی که در برابر هر دستوری سر فرود می‌آورند، به عنوان «کودکان موفق» شناخته می‌شوند. بسیاری از والدین با افتخار از این یاد می‌کنند که فرزندشان «روی حرف آن‌ها حرف نمی‌زند» یا «اصلاً اهل کل‌کل و لجبازی نیست». اما از منظر روان‌شناسی نوین، این آرامشِ مطلق گاهی می‌تواند لرزان‌ترین وضعیت یک رابطه باشد.

واقعیت این است که رابطه والد و فرزندی، یک موجود زنده است و موجود زنده، کنش و واکنش دارد. وقتی نوجوان یا کودک دیگر جواب متقابل نمی‌دهد، مخالفت نمی‌کند و حتی برای حقوق اولیه‌ی خود نمی‌جنگد، ما با یک «توافق اخلاقی» روبرو نیستیم، بلکه با یک «انصراف عاطفی» مواجهیم. این سکوت، نشانه‌ی ادب یا بلوغ نیست؛ بلکه اغلب نشان‌دهنده آن است که کودک به این نتیجه رسیده که «پل‌های ارتباطی فرو ریخته‌اند». او دیگر تلاش نمی‌کند تا فهمیده شود، چون بارها تجربه کرده که کلماتش یا شنیده نمی‌شوند، یا ابزاری برای سرکوب بیشتر می‌شوند. در حقیقت، او نه از سر احترام، بلکه از سر ناامیدی به یک «جزیره تنهایی» پناه برده است.

چرا این اتفاق می‌افتد؟  

وقتی کودک یا نوجوان از تعامل (حتی منفی) دست می‌کشد، در واقع از «تغییرِ والد» ناامید شده است.

او به این نتیجه رسیده که هزینه انرژی گذاشتن برای فهمانده شدن، بسیار بیشتر از سود آن است و متوجه شده که هیچ تلاشی برای تغییر وضعیت (بحث، توضیح یا اعتراض) نتیجه نمی‌دهد؛ پس برای صرفه‌جویی در انرژی روانی، سکوت را انتخاب می‌کند.

وقتی خانه ناامن شود، نیاز به شنیده شدن از بین نمی‌رود، بلکه تغییر مکان می‌دهد. او حرف‌هایش را برای جمع‌های دوستانه یا فضای مجازی نگه می‌دارد و والدین را به «غریبه‌هایی محترم اما بی‌خطر» در زندگی‌اش تبدیل می‌کند.

سهم والدین در این بن‌بست چیست؟

والدین معمولاً ناخواسته با رفتارهای زیر، فرزند را به سمت این سکوتِ مرگبار سوق می‌دهند:

سرکوب مخالفت: والدینی که هر نوع اظهارنظر متفاوت را «بی‌ادبی»، «جواب دادن» یا «رویِ والدین ایستادن» تلقی می‌کنند، در واقع راه تنفسِ رابطه را می‌بندند.

ناشنوایی عاطفی: والدین گاهی فقط به «رفتار» توجه می‌کنند نه «احساس». برای مثال، وقتی کودک گریه می‌کند یا خشمگین است، به جای درک علت، فقط به او دستور می‌دهند که «ساکت شود» یا «مودب باشد».

نصیحت‌گری افراطی: والدینی که قبل از پایان یافتن جمله‌ی فرزند، راهکار صادر می‌کنند، عملاً به او می‌گویند: «فهم تو از مسئله اهمیتی ندارد، فقط گوش کن من چه می‌گویم.» و مثلا وقتی کودک هنوز حرفش تمام نشده، با سیلی از «من بهت گفته بودم» یا «اشتباه می‌کنی» روبرو می‌شود، یاد می‌گیرد که سکوت، کم‌هزینه‌ترین راه است.

رابطه والد و فرزندی، یک موجود زنده است و موجود زنده، کنش و واکنش دارد. وقتی نوجوان یا کودک دیگر جواب متقابل نمی‌دهد، مخالفت نمی‌کند و حتی برای حقوق اولیه‌ی خود نمی‌جنگد، ما با یک «توافق اخلاقی» روبرو نیستیم، بلکه با یک «انصراف عاطفی» مواجهیم

پیامدهای پنهان در آینده

 پیامدهای این سکوت و اطاعتِ ناشی از ترس، تنها به محیط خانه محدود نمی‌ماند و تمام ابعاد زندگی فردی و اجتماعی کودک را در بزرگسالی تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

وقتی کودک یا نوجوان برای زنده ماندن در فضای متشنج خانه یا فرار از قضاوت‌های مداوم، به لاک سکوت فرو می‌رود، در واقع در حال تمرین «بی‌صدا بودن» در برابر دنیاست. این فرد در بزرگسالی به احتمال زیاد به یک شخصیت «مهرطلب» تبدیل می‌شود که از ترس ایجاد تنش یا ناراحت کردن دیگران، توانایی نه گفتن و تعیین مرزهای شخصی را نخواهد داشت؛ موضوعی که او را در روابط عاطفی و محیط‌های کاری به طعمه‌ای آسان برای افراد سلطه‌گر تبدیل می‌کند.

از سوی دیگر، این سکوت به معنای از بین رفتن احساسات نیست، بلکه به معنای انبار کردن آن‌هاست. هیجاناتی مثل خشم، غم و ناکامی که مجالی برای ابراز پیدا نکرده‌اند، در لایه‌های زیرین روان رسوب می‌کنند و در آینده به شکل اختلالات اضطرابی مزمن، افسردگی‌های عمیق یا بیماری‌های سایکوسوماتیک (تن‌دردهای با منشاء روانی) خود را نشان می‌دهند.

خطرناک‌ترین پیامد اما، زمانی رخ می‌دهد که این سدِ سکوت دیگر توان نگه داشتن فشار مخزن خشم را ندارد. در این حالت، فرد ممکن است دچار انفجارهای ناگهانی رفتار شود یا به محض رسیدن به کوچک‌ترین استقلال مالی و فیزیکی، پیوند خود را با خانواده به طور کامل و بی‌رحمانه‌ای قطع کند.

 در واقع، والدینی که امروز از سکوت فرزندشان راضی هستند، ندانسته در حال تربیت غریبه‌ای هستند که زیر سقف خانه‌شان زندگی می‌کند و به محض باز شدن درهای قفس، بدون پشت سر نگاه کردن، آن‌ها را ترک خواهد کرد، چرا که خانه برای او هرگز «پناهگاه» نبوده، بلکه «قرارگاه اجبار» بوده است.

چه کاری باید برای بهتر شدن انجام داد؟

اگر حس می‌کنید فرزندتان به این مرحله رسیده، برای بازگرداندن او به رابطه، باید استراتژی خود را ۱۸۰ درجه تغییر دهید و از نقش «حاکم» به نقش «تسهیل‌گر» تغییر موضع دهید:

استقبال از مخالفت: به او ثابت کنید که از شنیدن «نه» یا نظرات مخالفش نمی‌ترسید. وقتی مخالفت کرد، به جای گارد گرفتن، بگویید: «جالب بود، میشه بیشتر برام توضیح بدی چرا این فکر رو می‌کنی؟»

شنیدن بدون قضاوت: روزانه دقایقی را فقط به شنیدن اختصاص دهید؛ بدون اینکه نصیحت کنید، راهکار بدهید یا اشتباهاتش را تصحیح کنید. اجازه دهید او احساس کند کلماتش در خانه «وزن» دارند.

عذرخواهی بابت گذشته: شهامت داشته باشید و به او بگویید: «من متوجه شدم که در گذشته شاید فضا رو طوری مدیریت کردم که تو نتونستی راحت حرفت رو بزنی. بابت این موضوع متاسفم و می‌خوام رابطه‌مون تغییر کنه.»

مرکز بر امنیت، نه اطاعت: هدف اول شما نباید این باشد که او حرفتان را گوش دهد؛ هدف اول باید این باشد که او در کنار شما احساس «امنیت» کند. وقتی امنیت برقرار شود، همکاری (نه اطاعتِ از روی ترس) خودبه‌خود شکل می‌گیرد.

برچسب‌ها

پیام شما به ما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدیدها

پربحث‌ها