احساس گناه بازمانده‌ در روان‌شناسی پدیده‌ای شناخته‌شده است و اغلب میان بازماندگان جنگ، فجایع، تصادفات یا بلایای طبیعی دیده می‌شود.

مهسا زحمتکش
شنبه ۱ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۷:۴۳
راهکارهایی برای مقابله با احساس گناهِ بازماندگان

در میانه‌ی جنگ و نام هزاران شهید، همیشه چند چهره باقی می‌مانند؛ چهره‌هایی که از تصادفِ زندگی، ماندن را تجربه کرده‌اند. جنگ تنها آن‌هایی را نمی‌گیرد که رفتند؛ بازمانده‌ها را هم با پرسشی بی‌انتها به میدان می‌فرستد: «چرا من ماندم؟»

ماندن پس از مرگ عزیزان، خود نوعی نبرد خاموش است؛ نبردی میان عقل و وجدان، میان سپاس از زندگی و اندوهی که بی‌وقفه می‌پرسد: آیا سزاوارِ این بقا هستم؟

احساس گناه بازمانده‌ها  

احساس گناه بازمانده (Survivor’s Guilt) نوعی رنج روانی است که در افرادی شکل می‌گیرد که از یک واقعه‌ مرگبار یا آسیب‌زا جان سالم به در برده‌اند، در حالی که دیگران (دوستان، هم‌رزمان، اعضای خانواده) از بین رفته‌اند.   

فرد با خود می‌گوید: «چرا من زنده ماندم و او نه؟»، «نکند من می‌توانستم جلوی این مرگ را بگیرم؟»

این احساس به‌ویژه در افرادی پررنگ‌تر می‌شود که خود را مسئول نجات دیگران می‌دانستند، مثل نیروهای امدادی یا رزمندگان و یا رابطه‌ی عاطفی عمیقی با قربانیان داشتند و همچنین ارزش حیاتی بالایی برای "فداکاری" و "همراهی تا آخر" در ذهن دارند.

شرطی‌سازی اخلاقی

ما در فرهنگمان آموخته‌ایم که «نباید دیگری را تنها گذاشت». وقتی در شرایط بحرانی ناخواسته زنده می‌مانیم، ذهن این کد اخلاقی را علیه خودمان استفاده می‌کند.   

این جان سالم به در بردن باعث افزایش سطح اضطراب، افسردگی و حتی PTSD (اختلال استرس پس از سانحه) می‌شود.   

از دید زیستی، مغز به‌ویژه بخش آمیگدالا و قشر پیش‌پیشانی درگیر بازسازی "چه می‌شد اگر..." می‌شود که منجر به مرور وسواس‌گونه‌ی حادثه است.   

نشانه‌ها و جلوه‌های احساسی  

احساس گناهِ بازمانده، در ظاهر یک واژه‌ی روان‌شناختی است، اما در واقع پرتگاهی درونی‌ست که آدمی گاه سال‌ها در آن قدم می‌زند.

این رنج، شکل واحدی ندارد؛ گاهی در سکوتِ شب بروز می‌کند، گاهی در شادی‌های کوچکِ روزمره، و گاه در نگاه خیره به عکسِ کسانی که دیگر نیستند.

بازمانده نه همیشه گریه می‌کند، نه همیشه فریاد می‌زند؛

اما در عمق وجودش، سایه‌ای هست از پرسشی که هر لحظه بازمی‌گردد:  «من چرا؟ و آنها چرا نه؟»

از همین پرسش، مجموعه‌ای از حس‌ها و واکنش‌های پیچیده زاده می‌شود، نشانه‌هایی که اگر شناخته نشوند، می‌توانند سال‌ها روح را در بند نگه دارند.

احساس بی‌ارزشی یا بی‌استحقاقی برای زندگی

وسواس فکری نسبت به حادثه (فلش‌بک‌ها)   

گریز از لذت یا شادی (چون "من حق ندارم خوشحال باشم)

کابوس‌ها یا بی‌خوابی‌های مکرر

احتمال رفتارهای خودویرانگر (به شکل خودتخریبی یا انزوا)   

چگونه روایت‌ها، بارِ ماندن را تاب می‌آورند؟

در فرهنگ‌های درگیر با جنگ، مانند شرایط فعلی، این احساس اغلب با گفته‌هایی مانند «من باید جای او می‌رفتم»، «او از من پاک‌تر بود»، تشدید می‌شود.   

اما از منظر دینی و معنوی، می‌توان معنایی بازسازی‌شده برای «ماندن» یافت:  

شاید زنده ماندن وظیفه‌ای معنوی و انسانی به دنبال دارد.  

بازمانده قرار است حامل روایت و حافظ یاد شهیدان باشد.  

 ماندن خود می‌تواند نوعی مسئولیت مقدس برای ساختن آینده‌ای بهتر باشد.

 راهکارهای علمی و روان‌درمانی چه توصیه‌ای دارند؟  

پذیرش بدون قضاوت: احساس گناه را نفی نکن. تلاش نکن فوراً "خوب" شوی. نخستین قدم، پذیرفتن تجربه‌ی دردناک بدون داوری است.  

روایت و بازگویی: نوشتن، بازگو کردن خاطرات، ساختن یادبود یا گفت‌وگو با افرادی که همان تجربه را دارند، ذهن را از دور «بازپخش حادثه» بیرون می‌آورد.   

معناسازی از بقا: بازماندگان زمانی به آشتی درونی می‌رسند که دلیلی برای ماندن خود پیدا کنند. این دلیل می‌تواند خدمت به جامعه، آموزش، یاری به خانواده شهدا و در نهایت تبدیل خاطره‌ی رنج به نیرویِ سازنده باشد.

حمایت جمعی: احساس گناه بازمانده اغلب در تنهایی شدیدتر می‌شود. شرکت در گروه‌های هم‌دردی، مراسم یادبود و فعالیت‌های جمعی، حس «باهم بودن» را احیا می‌کند.   

در نهایت لازم است یادآوری کنیم که احساس گناه پس از زنده‌ماندن، در آغاز کاملاً طبیعی است؛ نشانه‌ی انسان بودن و دل‌سپردگی ما به کسانی است که از دست رفته‌اند.

اما با گذر زمان، باید بیاموزیم که این احساس را نه پنهان، بلکه در آغوش بگیریم و آرام‌آرام از آن معنا بسازیم.

ماندن، اگرچه سخت است، اما فرصت دوباره‌ای‌ست برای ادامه‌ی راه آنان، برای زندگی کردن به شکلی که یادشان را زنده نگه دارد، نه برای سوختن در سایه‌ی نبودشان.

برچسب‌ها

پیام شما به ما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدیدها

پربحث‌ها