ما همیشه تصور میکنیم که شکارچی باید به دنبال شکار باشد، اما جفری اپستین قواعد بازی را تغییر داده بود. او در پنتهاوس خود مینشست و منتظر میماند تا سیستمِ هوشمندی که ساخته بود، طعمهها را برایش بیاورد.
اینجا منهتن است؛ قلب ثروت جهان؛ اما در پنتهاوسهای خیابان هفتاد و یکم شرقی، چیزی فراتر از فساد اخلاقی یک میلیاردر در جریان بود. تحقیقات تازه بر روی کوهی از اسناد قضایی و شهادتهای تکاندهنده نشان میدهد که امپراتوری جنسی جفری اپستین، علاوه بر انحراف شخصی، یک «ماشین مهندسی شده» بود. ماشینی که سوختِ آن پول بود و چرخدندههایش، دخترانی بودند که برای بقا، ناچار شدند به شکارچی همنسلان خود تبدیل شوند. ما با یک پرونده سوءاستفاده جنسی معمولی روبرو نیستیم؛ ما با یک «طرح پانزیِ» جنسی مواجهیم.
استراتژیِ اعتماد
در دنیای جرمشناسی، جلب اعتماد سختترین مرحله است. اما اپستین راه میانبر را پیدا کرده بود. چرا خودش را به خطر بیندازد وقتی میتواند از چهرههای آشنا استفاده کند؟
مکانیسم او که حالا در دادگاههای فدرال به آن «ساختار هرمی» (Pyramid Scheme) گفته میشود، ساده و ویرانگر بود: «دوستت را بیاور، ۲۰۰ دلار بگیر»
دختری نوجوان را تصور کنید که شاید در خانوادهای مهاجر یا تکسرپرست زندگی میکند و هر روز با فشارهای مالی میجنگد. ناگهان، صمیمیترین دوست مدرسهاش با هیجان از یک «کار آسان» حرف میزند که درآمد خوبی دارد. طبیعتاً گارد دفاعی این دختر پایین میآید.
این همان نقطهای است که سیستم اپستین را از سایر پروندهها متمایز میکند. او با تبدیل کردن قربانی به دلال، آنها را در تلهای از «سکوت و عذاب وجدان» گرفتار میکرد. دختری که پای دوستش را به این مسلخ باز کرده، خودش را همدست میبیند و چه کسی علیه همدستِ خودش شهادت میدهد؟
اسم رمز: «ماساژ»
در اسناد FBI، کلمهای که بیش از هر چیز تکرار میشود، «ماساژ» است. این کلمه، اسم رمزِ عادیسازی تجاوز بود. اپستین و شریکش، گیلین مکسول، استادانِ «پختنِ قورباغه» بودند؛ فرآیندی آرام و تدریجی.
آنها دختران را در موقعیتی قرار میدادند که مرز بین یک «خدمتکار ماساژور» و یک «برده جنسی» محو میشد. پرداختهای نقدی سریع ۲۰۰، ۳۰۰ و گاهی ۵۰۰ دلار برای نیمساعت نقشِ داروی بیحسی را بازی میکرد. برای دختری که آرزوی پرداخت شهریه دانشگاه یا فرار از فقر را داشت، این پولها نماد نجات بود. اپستین با پول، قدرت تشخیص درست از غلط را در ذهن این نوجوانان میکُشت و به آنها میگفت که این فقط یک مبادله مالی در دنیای عجیب ثروتمندان است.
دیکشنری سیاه؛ «پیتزا» با طعم خون
اما بازی با کلمات در دنیای اپستین، تنها به اتاق ماساژ ختم نمیشد. انتشار ۳ میلیون برگ سند جدید در سال ۲۰۲۶، پرده از لایه دیگری از این پنهانکاری برداشت که شاید هولناکتر از هر اعتراف مستقیمی باشد. در این اسناد، واژه ساده و روزمره «پیتزا» بیش از ۹۰۰ بار تکرار شده است. سوالی که ذهن هزاران دنبالکننده پرونده را درگیر کرد این بود: چرا یک میلیاردر باید به دوستش، هری فیش، پیام بدهد: «بیا بریم پیتزا و نوشابه انگوری بخوریم. هیچکس دیگهای نمیتونه بفهمه»؟ مگر خوردن یک پیتزای ساده چه رازی در خود داشت؟
منوی وحشت
تحلیلگران معتقدند که ما با یک «دیکشنری سیاه» روبرو هستیم. زبانی زرگری که در آن «پیتزا» اسم رمزی برای دختران بود و «پاستا» به پسران کوچک اشاره داشت. در این ادبیاتِ وارونه، وقتی اپستین از کلماتی مثل «گردو» (Walnut) یا «پنیر» حرف میزد، شاید منظورش غذا نبود، بلکه اشارهای به قربانیان خاص بود. این دیکشنری خرید و فروش انسان را به زبان یک منوی غذا تبدیل میکرد.
با وجود تمام این نشانهها موضع رسمی پلیس فدرال (FBI) و رسانههایی مثل نیویورکتایمز روشن است: «پیتزا، فقط پیتزا است» و تمام اینها تئوریهای توطئه بیپایهاند. مقامات اصرار دارند که هیچ مدرک قضایی برای اثبات معنای دوم این کلمات وجود ندارد. اما در دنیای تاریک اپستین، جایی که «ماساژ» هرگز معنای ماساژ نمیداد و «دوستی» دامی برای شکار بود، آیا میتوان باور کرد که دعوت به یک شام ساده، رازی باشد که «هیچکس دیگر نباید بفهمد»؟
شکار در حاشیه
بررسی دقیق پروفایل قربانیان نشان میدهد که اپستین یک «شکارچی فرصتطلب» نبود، بلکه یک «شکارچی استراتژیک» بود. تورهای او در محلههای اعیاننشین پهن نمیشد. دستیاران او که خود اغلب زنانی با ظاهری موجه بودند ایستگاههای اتوبوس، مدارس دولتی مناطق پایینشهر و یتیمخانهها را رصد میکردند.
آنها به دنبال دخترانی با «رویاهای بزرگ و جیبهای خالی» میگشتند. وعده بورسیه تحصیلی یا معرفی به آژانسهای مدلینگ، طعمهای بود که رد کردنش برای یک نوجوان آسیبپذیر تقریبا غیرممکن بود. این سیستم لجستیک چنان دقیق کار میکرد که اپستین میتوانست قرارهای «ماساژ» را با فواصل زمانی کوتاه، درست مثل جلسات کاریِ والاستریت، تنظیم کند.
سراب «ویکتوریا سیکرت»
اما کثیفترین ابزارِ فریب در جعبهابزار اپستین، استفاده از یک «دروغِ معتبر» بود. او با سوءاستفاده از رابطه نزدیک و تجاریاش با لس وکسنر (مالک امپراتوری ویکتوریا سیکرت)، خود را به عنوان «استعدادیاب مخفی» این برند معرفی میکرد.
اپستین با گذاشتن کاتالوگهای واقعی روی میز، رو به دخترانِ شهرستانی که تشنه دیده شدن بودند میکرد و میگفت: «اگر با من همکاری کنی، تو مدل بعدی این کاتالوگ میشوی.» اعتبار برند ویکتوریا سیکرت باعث میشد داستان او باورپذیر به نظر برسد. این دروغِ بزرگ، رویای شهرت را برای دختران بیخبر، تبدیل به طناب داری کرد که راه بازگشتشان را میبست.
پایانِ معصومیت
امروز که به این پرونده نگاه میکنیم، اپستین را نه فقط به خاطر اعمالش، بلکه به خاطرِ «سیستمسازیاش» باید شناخت. او قربانیانش را دو بار میکُشت؛ بار اول وقتی روحشان را در اتاقهای مجللش خدشهدار میکرد، و بار دوم وقتی آنها را مجبور میکرد تا معصومیتِ دختر دیگری را به حراج بگذارند. این داستان یک مرد پولدار نیست که قانون را دور زد؛ داستان سیستمی است که یاد گرفت چگونه از فقر و دوستی، سلاحی علیه خود قربانیان بسازد.




پیام شما به ما