سفرنامه ي زابل _ سوم براي نماز صبح که وضو مي گيرم ،سرما به جانم مي نشيند..بعد از نماز مچاله مي شوم لاي پتو.دلم مي خواهد تا ده کسي کار به کارم نداشته باشد، بخوابم.مي دانم نمي شود.ساعت نه بايد بروم تشييع جنازه.ساعت هشت بيدار مي شوم.پسر صاحبخانه برايم صبحانه مي آورد.دو تايي مي نشينيم به صبحانه خوردن. ديشب خودش بهم گفته که نماز نمي خواند.و وقتي پرسيدم چرا؟ نوميدانه جواب داده که چون عاشق است .صبح ازش مي پرسم عاشق کيست و او مي گويد «دختري که ده بغلي زندگي مي کنه». دوره ي راهنمايي با هم هم کلاس بوده اند و «حالا اودر شهر، درست روبروي جايي کار مي کند که من». مي پرسم خب خواستگاري رفتي؟مي خندد که «خواستگاري؟حتي خود دختره هم نمي دونه مي خوامش.»و برايم توضيح مي دهد که چرا به هيچ کس، حتي پدر و مادرش هم نمي گويد ،که اگر بگويد حسابي آبروريزي مي شود. مي گويم خب اينها چه ربطي دارد به اين که نماز نمي خواني.ساکت مي شود.فکر مي کند و مي گويد هيچ ربطي ندارد!شروع مي کنم به حرف زدن،بي آنکه بخواهم آخوندي کنم . مي آيند سراغم که برويم تشييع. قبرستان خارج از ده است. پياده راه مي افتم دنبال جنازه.جمعيت زيادي آمده اند.زنها کمي دنبال جنازه مي آيند و بعد غيب مي شوند.حالا که دارم مي نويسم متوجه مي شوم سر خاک نيامده اند.ملاي قديمي ده - که چند وقتي ست رفته شهر- نماز ميت را مي خواند.همان صف هاي آخر مي ايستم.روحاني ده بغلي هم آمده.او هم همان جاها مي ايستد.بعد از نماز مي روم پيشش.سلام احوال پرسي مي کند. مي پرسد از کجا نامه گرفتي؟دفتر يا اوقاف؟مي گويم هيچ کدام.از روستا مي گويد و اين که اين جاها خاکش نمک دارد.آدم را مي گيرد و بار پنجم ششم اش است که به اين جا مي آيد .از من مي پرسد.مي گويم:اول.مي پرسد کجا ساکن شدي ،دستشويي حمام داري؟جواب مي دهم دستشويي بيرون است،که البته تنها نمي توانم بروم چرا که سگ ها امانم نمي دهند.کلي مي خندد.حموم هم که چه عرض کنم: شب ها هر چه از مفاتيح حفظم مي خوانم که يک خواب چند ساعتي به خير بگذرد.اين بار دم است از خنده ولا شود روي زمين. مرد ميانسالي مي آيد پيشمان و شروع مي کند به خوش آمد گويي و تعريف که کاري که شما مي کنيد جهاد است و خيلي اجر دارد و از اين حرفها.قيافه اش به روستايي ها نمي خورد.سنگين حرف مي زند و متشخص.انگار استاد دانشگاهي چيزي باشد.کمي با هم گپ مي زنيم. مرا ياد کسي مي اندازد.خيالش هم آشفته ام مي کند . جنازه را دفن مي کنند.فاتحه مي خوانيم.کسي مي گويد گرد بايستيم تا صاحبان عزا بچرخند.نمي دانم مفهوم حرفش چيست.يا بايد چه کار کنم. خودم را مي سپرم دست جمعيت. يک دايره ي بزرگ انساني شکل مي گيرد.نزديکان مرحوم شروع مي کنند به چرخيدن داخل دايره ومردم به آنها تسليت مي گويند. سرداراني که در دايره سان مي بينند! نشريه ي الکترونيکي «چند نفر طلبه» تنظيم براي تبيان حسن رضايي گروه حوزه علميه