سفرنامه زابل _ يکم کوتاه که بگويم مي شود: داستان اولين سفر تبليغي ام ، در يکي از روستا هاي زابل! وسايلم زياد نيستند.هول هولکي مي چپانمشان توي يک نايلون سفيد و قرمز رنگ و با کيف پر از کتابم راه مي افتم سمت راه آهن.يادم مي آيد که پيراهن يقه آخوندي ندارم.بر مي گردم سمت پاساژ عبا و عمامه فروش ها، و اولين پيراهن يقه آخوندي عمرم را مي خرم. قطار ،مثل هميشه ي قطارهاي قم، تاخير دارد.شام بيسکويت دارم با يک دو فنجان نسکافه اي که در رستوران قطار - به رسم معهود تمام مسافرت هاي با قطارم- مي خورم. آقاي معين اگر بود، حتما به خاطر شام بيسکويت خوردنم .مسخره ام مي کرد صبح؛کرمان، از قطار پياده مي شوم و تا بروم زاهدان و از آن جا به زابل ،با احتساب خرابي اتوبوس و ساعت توقف و اين حرفها ،ساعت شده ده شب!به حميد زنگ مي زنم و آدرس خوابگاه را مي گيرم.رسيده نرسيده ولو مي شوم روي تخت.بيست و هشت ساعت است که در راهم. عمامه ام را حسين مي بندد و البته که زيبا! صبح ،قبا و عبا را که تن مي کنم، عمامه را مي دهم دست حاج آقاي عسگري که حالا توي اين خوابگاه بين ما پنج نفر از همه بزرگتر است و دست روزگار او را با اين سن و سال بين ما بر داده و البته که خود حسابي شناگر است!مي گويم : افتخار معمم کردن ما را مي دهيد ، حاج آقا! عمامه را مي گذارد روي سرم و بچه ها با خنده صلوات مي فرستند.آخر سر هم با کف دست مي کوبد روي عمامه و مي گويد اين هم براي تبرک.راه مي افتيم سمت سازمان تبليغات.قبل تر پرسيده ام که کجاها مانده که هنوز مبلغ ندارد و گفته اند که چند تا مسجد و دانشگاه و خلاصه خيلي جا! به سازمان مي رسيم.مسئول اعزام مبلغ سلام مي کند و من را که مي بيند از خوشحالي بال در مي آورد که اتفاقا همين صبح از يک روستا آمده اند دنبال مبلغ.با خودم مي گويم :« بي خيال نوکرتم!.من به چه درد روستا مي خورم!برم اونجا بگم چي؟ » دارم سناريو مي نويسم و مسئول اعزام هنوز در حال توضيح است که عسگري به وظيفه ي خطير خود عمل مي کند و مي گويد :« بله که مي رود .آمده که هر جا نياز داشت برود !خيلي هم خوب است !» مي مانم چه بگويم .مي خواهم به نحوي که ضايع نشود بپيچانم.آهسته به عسگري مي گويم :« باشد حرفي نيست ولي به نظرم من به درد روستا نخورم ،من منبر سنتي بلد نيستم برم ،روضه ي درست حسابي هم که نمي خونم،اونجا هم درست همين چيزا رو مي خوان !» مي گويد :« نه آدماي خوبين !» خدايا!من گفتم آدمهاي خوبي نيستند؟! فايده ندارد.حوصله ي بحث کردن ندارم.مسئول اعزام زنگ زده است و يک نفر از روستا قرار است بيايد دنبالم.مي گويد: « خب نامه ي اعزامت را بده .» مي گويم ندارم.زير چشمي چپ چپ نگاهم مي کند.کم مانده بگويد کارت شناساييت کو؟ اسمم را چنان با اکراه مي نويسد که انگار دارم التماسش مي کنم که: جون دادا يه جا بده برم منبر! روحاني پيري که کنارش نشسته مي گويد: « بي نامه اسمش را مي نويسي؟ پارتي بازيه؟ » پارتي بازي؟ نکند قرار است ويزاي شنگن بدهند. جوانکي با يک پيکان مي رساندم به ده. يکي از اعضاي شوراي روستا مي آيد به استقبال و مي بردم به خانه ي يکي ديگر از اعضا که خالي ست و قرار است در آنجا ساکن شوم.يک اتاق ده بيست متري ال مانند کاهگلي . با فرش هاي کناره ي دستباف بشدت زيبا. تا که وارد مي شوم ،چشمم را مي گيرند.همين طور ريسه هاي اسفند که دور تا دور اتاق آويزان است. هر کدام با شکلي خاص.حسابي ذوق کرده ام. سالاري ،همان عضو شورا ،نشسته و حرف مي زند و من حواسم يا به فرش هاست يا به ديوار کاهگلي يا به ريسه هاي اسفند! ظهر مي شود.راه مي افتم سمت مسجد. بلند گو دارد ورود حاج آقا رااعلام مي کند و اينکه من بعد نماز جماعت برقرار است. ناهار آبگوشت داريم با نان محلي.حسابي چرب است .چرتم مي برد. بيدار که مي شوم ،نزديک مغرب است و هنوز منبر آماده نکرده ام.شروع مي کنم به يادداشت برداري؛ که غيبت نکنيد،تهمت نزنيد،نماز را با اخلاص بخوانيد و از اين حرفها! مي مانم . حافظ زير لبم جان مي گيرد: واعظان.. ... حالا حالاها ادامه دارد نشريه ي الکترونيکي «چند نفر طلبه» تنظيم براي تبيان حسن رضايي گروه حوزه علميه