سینا همین که از در داخل شد، کیفش را گوشه در انداخت و یک راست رفت توی اتاقش...
سعید کوچولو تا در اتاقش را باز کرد همه زدند زیر خنده. ...
سلام! دلم می خواهد یک راز یواشکی به تو بگویم: من همیشه دوست داشتم منظم باشم. خودم لباس هایم را جمع کنم...
می خواهم یک راز یواشکی را به تو بگویم. راز من درباره چیزی است که شاید تا حالا تو را هم اذیت کرده باشد...