غلامی

  • اینجا دارم از ترس می‌میرم

    اینجا دارم از ترس می‌میرم

    «پسر سرهنگ هر سه‌تا سگش را برد ته باغ، سرشان را گذاشت لب استخر و گوش تا گوش برید و برگشت و یک کیسه موش خالی کرد توی سوییت و رفت. به شمردن موش پنجم نرسیده بودم که نه می‌پرید نشست روی شانه‌ام و…