ای دستهایت به نور بهشتی آغشته و آیه آیه رحمن در خونت جاری! چگونه میشود غربتت را در واژهها به تصویر کشید؟ چگونه شامگاهان، در غربتت اشک بریزم؟ «امالفضل»، در حریم تو یک زن بود و آسیه در خانهی…
آمدی تا نور بخشی زمین را و به دست هر عاشقی شاخه معرفتی بدهی دست سرگردانان تپه جست وجو را بگیری از میان امواج خروشان طوفان ضلالت عبورشان دهی.
آمدی تا مهربانی را تکرار باشی، علی دیگر باشی و ابوالحسن.
شور آمدنت، چه رستاخیزی بر انگیخته در چهار گوشه عالم! درختان صف به صف، شکوه جاودانه آمدنت را به تماشا ایستادهاند و آبشارها، قد کشیدهاند زلالی و سرفرازی نگاهت را. جادهها، شوق رسیدنت را، سراسیمه…
ايستادهام در بلنداي خواستنها و رسيدنها، آنگاه كه چشمهايت، چتر مهرباني هر آهوي رميده است. از زلال جاري شمس، كاسه كاسه نور مينوشم و فاصلههاي نرسيدن را به پاي دل، در طرفه العيني زير پا ميگذارم.
آری ! حَرَمت، قبله دلهای شکسته است، عالَم، با همه نگرانیها و غمهایش، همین که دلش را به پنجره فولاد تو گره میزند، آرام میگیرد. این را بارها از کبوترهای حرمت شنیدهام.