حسین فتاح
-
خورشید شاه (17)
سمک گفت: ای جوانمرد، اینها به خون ما تشنهاند و به کشتن ما کمر بستهاند. باید کاری کنیم و از این دام بگریزیم
-
خورشید شاه (16)
سواری که مقابل او ایستاده بود از اسب به زیر افتاد. تیر به سوار دیگر که پشت سر او ایستاده بود خورد و او نیز بر زمین افتاد
-
خورشید شاه (15)
مهران وزیر چون نام سمک را شنید، بر خود لرزید و گفت: ای شبدیز، چه میگویی؟ سمک زنده است؟ مگر او را نکشتیم؟
-
خورشید شاه (14)
وزیر گفت: نامه ای در جواب فغفور بنویس و از او دخترش را خواستگاری کن! شاهزاده نامهای نوشت و آن را به فرستادهای داد تا به فغفور شاه برساند
-
خورشید شاه (13)
قرل ملک که در آن مجلس بود، با شنیدن نام فغفور شاه به یاد روزی افتاد که میخواست به خواستگاری مه پری برود
-
خورشيد شاه (12)
مهرویه عیاران را به مخفیگاهی برد دریچهای را بگشاد. در آنجا نردبانی بود. همه از نردبان پایین رفتند
-
حیلههای مهران وزیر
چنین گویند که مهران وزیر پسری داشت به نام قابض. قابض پهلوانی زورمند بود و خواستگار مه پری. اما از ترس دایه جادوگر، این خواسته را بر زبان نمیآورد. چون دایه کشته شد، ترس قابض ریخت. پس نزد پدر…
-
خورشید شاه قسمت هشتم
زندانیان آنچه سمک گفته بود، گفتند و سوگند خوردند که دنبال کار خود روند. چون روز بعد خورشید دمید و مه پری از خواب بیدار شد، غلام را ندید
-
خورشید شاه قسمت هفتم
صبح، چون خورشید بردمید، مه پری بیدار شد و غلام خود را صدا کرد. خورشید شاه در لباس غلامان پیش دوید و به مه پری خدمت کرد