بیت امام

  • صبح روی سنگفرش جماران

    صبح روی سنگفرش جماران

    مادر حبیب همین طور جلوی تخت ایستاده بود و به پسرش نگاه می کرد . دلش می خواست دیواری ، ستونی ، چیزی باشد که سرش را به آن تکیه دهد . تکیه دهد و زار زار گریه کند . اما نه دیواری بود ، نه ستونی…