اشكی در باران ـ باقر رجبعلی

  • اشكی در باران ـ باقر رجبعلی

    اشكی در باران ـ باقر رجبعلی

    ده بود باز نكرده بودند و اینك با چشمانی خیس، پشت آخرین در، می لرزید. با چه رویی زنگ در را فشار دهد و بگوید" منم محمود" لابد می پرسند كدام محمود، و صدا بی اختیار از گلویش درخواهد رفت:" محمود،…