پاسبان

  • قلمرو خدا(داستان)

    قلمرو خدا(داستان)

    چشم‌هايش مثل گل‌گندم، روشن و آبي و کاملاً تهي از انديشه. در هيئتي بي‌شکل و ناساز نشسته بود، زنده‌‌اي بدون ذهن و جسمي بدون شعور، با اين‌همه در صورت تهي و وارفته‌اش، چشم‌هايي بود که با آبي هيجان‌آوري…