نادر ابراهیمی داستان

  • بیمار

    بیمار

    .... آفتاب، بالای سر رهگذر تیغ می کشید. عقاب مثل یک لکه ی سیاه دور می شد. لاشخورها دور هم می چرخیدند و چنان اسب شیهه می کشیدند. یک لکه ابر قله ی دماوند را می سایید. مردک عرقهایش را پاک کرد.…