سال 65 بود که برادرم در مرز شلمچه مفقود شد. از همان زمان که 32 سال میگذرد، چشمانتظارم تا او بیاید. پدر و مادرمان که مرحوم شدند، ولی من هنوز منتظرم داداش محمد در را باز کند و به خانه بیاید
شهید وصیتنامه نداشت، اما یک دستنوشته از شهید مانده که من فکر میکنم این یادداشت زبان حال تمام شهدای ماست! این یادداشت را شهید در دوران تحصیل در دانشگاه نوشته بود، گویا حس میکرد خیلی درگیر دنیا…
خواهر شهید طنوریان میگوید: منطقه رملی بود و پیدا کردن پیکرش سخت بود. خودش هم همیشه میگفت جوری میروم که پیدایم نکنند. دوست نداشت اثری از خودش به جا بگذارد و گمنامی را دوست داشت.
برادرم بعد از اینکه پسرش محمودرضا به دنیا آمد، پیام کوتاهی برای پسرش میفرستد و میگوید بابا محمودرضا! من الان بعد از صد روز به فرودگاه دمشق آمدم تا بیایم کرمان و تو را ببینم ولی دو ساعت…
همیشه در حال و هوای شهادت بود. با شهادت هر کدام از دوستانش بههم میریخت. حتی در پروفایلهایش در شبکههای مجازی یاد و خاطره شهدا و رفقایش را زنده نگه میداشت. وقتی یکی از جوانها به رحمت خدا…