حلمی بیگ داستان دیوانه شهر دوست

  • در جستجوی شهری بدون دیوانه

    در جستجوی شهری بدون دیوانه

    سپس سرِ دستة جارو را به دهان نزديك مي‌كرد و آواز مي‌خواند. او از يك طرف پيچ و تابي به كمرش مي‌داد و از طرف ديگر شانه‌هايش را بالا و پايين مي‌انداخت و داد مي‌زد: «دَهَرولَه. دَم دَم رولَه...»...