شیخ فضل الله در سال 1259 هـ.ق در نور مازندران دیده به جهان گشود. پس از طی مراحل ابتدایی تحصیل، برای تكمیل دروس خود در اوایل جوانی به نجف اشرف رفت و در سال 1292 هـ.ق با مهاجرت به سامرا در زمره ی شاگردان درجه ی اول میرزای شیرازی، قرار گرفت
شيخ فضل الله نوري زند گي نامه بررسي اعمال و گفتار شيخ شهيد از هجرت به قم تا فتح تهران نحوه ي شهادت شيخ فضل الله نوري انتقال مخفيانه جنازه شهيد به قم پس از شهادت شيخ نظرات بزرگان درباره ي شيخ شهيد زندگي نامه شيخ فضل الله در سال 1259 هـ.ق در نور مازندران ديده به جهان گشود. پس از طي مراحل ابتدايي تحصيل، براي تکميل دروس خود در اوايل جواني به نجف اشرف رفت و در سال 1292 هـ.ق با مهاجرت به سامرا در زمره ي شاگردان درجه ي اول ميرزاي شيرازي، بزرگ مرد و قهرمان مبارزه با استعمار انگلستان در آمد و از محضر وي استفاده هاي فراوان برد. سرانجام نيز در سال 1300 هـ.ق جهت تبليغ معارف اسلامي عازم ايران شد و در تهران اقامت گزيد. نيم نگاهي به اعترافات دشمنان شيخ، خالي از لطف نيست: حاجي شيخ فضل الله اگر چند ماهي در عتبات توقف کند. شخص اول علماي اسلام خواهد گرديد، چه هم حسن سلوک دارد و هم مراتب علميّه و هم نکات رياست را بهتر از ديگران دارا است شيخ فضل الله مقام علمي اش بالاتر از سيّدين مسند نشين است، طلاب و بيشتر اهل منبر دور او را دارند (1) متفکر مشروطيت مشروعه شيخ فضل الله نوري از علماي طراز اول است که پايه اش را در اجتهاد اسلامي برتر از طباطبائي و بهباني شناخته اند. (2) رهبري و پيشتازي شيخ در نهضت مشروطه زبانزد خاص و عام است چنان که دشمنان قسم خورده ي وي نيز به آن اذعان مي کنند. در اول ظهور مشروطيت حاج شيخ فضل الله با ساير روحانيون مشروطه خواه هم فکر و هم قدم بود و با اين که با عين الدوله صدراعظم وقت دوست بود، در مهاجرت به حضرت عبدالعظيم و قم شرکت کرد و تا صدور فرمان مشروطيت و افتتاح مجلس شوراي ملي، کوچک ترين مخالفتي از او مشاهده نشد و عين الدوله از حرکت حاج شيخ فضل الله (مهاجرت به قم) بي اندازه ضعيف شد. حرکت حاج شيخ فضل الله خيلي امر آقايان را قوت داد چه، مراتب علميه ي او از ديگران بهتر و سلوکش نسبت به طلاب و اهل علم از ديگران خوش تر بود. و پس از پيشرفت مشروطه و باز شدن مجلس، ديگران هر يکي بهره اي جسته به کنار رفتند ولي دو سيد و حاج شيخ فضل الله همچنان بازماندند و چون مشروطه را پديد آورده ي خود مي شماردند، از نگهباني باز نمي ايستادند. ولي حاج شيخ فضل الله رواج شريعت را مي طلبيد (3) اين حقيقتي است که با آغاز مخالفت شيخ شهيد با مشروطه خواهان بسياري از عالمان اسلامي نيز که تا ديروز در راه استواري مشروطه با همه ي نيرو و توان مبارزه مي کردند راه خود را از عناصري که خود را آزادي خواه و مشروطه خواه مي خواندند جدا کردند و به مخالفت با آنان برخاستند تا آنجا که بنا بر نوشته ي کسروي از عالمان اسلامي هيچ کس نماند در ميان مشروطه خواهان، مگر آنان که به يکباره از پيشه ي ملائي و درآمد و شکوه آن چشم پوشيدند (4) آري شيخ از نخستين عالمان اسلامي آن دوران بود که به نقشه ي استعمار در جهت اسلام زدايي و جايگزين ساختن حکومت لائيک تحت پوشش مشروطه و قانون اساسي پي برد و سعي کرد تا اجازه ندهد ملي گرايي به جاي اسلام گرايي بنشيند و به نام آزادي و دموکراسي، بي بند و باري غربي در جامعه ي اسلامي ايران حاکم شود. چنانکه کسروي نيز به آن اشاره مي کند چنانکه گفتيم چون پيشگامان جنبش، ملايان بودند تا ديري سخن از شريعت و رواج آن مي رفت و انبوهي از مردم مي پنداشتند که آنچه خواسته مي شود همين است. سپس کم کم گفتگو از کشور و توده و ميهن دوستي و اين گونه چيزها به ميان آمد و گوش ها به آن آشنا گرديد و بدين سان يک خواست ديگري پيدا شد که آزادي خواهان ميانه ي آن و اين، دو دل گرديدند و خود ناسازگاري اين درخواست بود که آزادي خواهان و ملايان را از هم جدا مي گردانيد چيزي که هست آزادي خواهان درخواست خود را که کوشيدن به پيشرفت کشور و توده باشد، راه روشني در پيش نمي داشتند و هر گامي را به پيروي از اروپا بر مي داشتند. علت مخالفت شيخ با مشروطه را از کلام خود شيخ بشنويم. و بعد همين که مذاکرات مجلس شروع شد و عناوين داير به اصل مشروطيت و حدود آن در ميان آمد از اثناء نطق ها و لوايح و جرايد، اموري به ظهور رسيد که هيچ کس منتظر نبود و زايدالوصف مايه ي وحشت و حيرت رؤساي روحاني و ائمه جماعت و قاطبه مقدسين و متدينين شد؛ از آن جمله در منشور سلطاني که نوشته بود مجلس شوراي ملي اسلامي داديم لفظ اسلامي گم شد و رفت که رفت و ديگر در موقع اصرار دستخط مشروطيت از اعليحضرت اقدس شاهنشاه در حضور هزار نفس بلکه بيشتر صريحاً گفتند: ما مشروعه نمي خواهيم و در فرازي ديگر آمده است: شما که بهتر مي دانيد که دين اسلام اکمل اديان و اتم شرايع است و اين دين دنيا را به عدل و شورا گرفت آيا چه افتاده است که امروز بايد دستور عدل ما از پاريس برسد و نسخه شوراي ما از انگلستان بيايد . من آن مجلس شوراي ملي را مي خواهم که عموم مسلمانان آن را مي خواهند به اين معني که البته عموم مسلمانان مجلسي مي خواهند که اساسش بر اسلاميت باشد و برخلاف قرآن و برخلاف شريعت محمدي(ص) و برخلاف مذهب مقدس جعفري، قانوني نگذارند. من هم چنين مجلسي مي خواهم. بررسي اعمال و گفتار شيخ شهيد در بررسي ميان گفتارها و نوشتارهاي شهيد در مي يابيم که: 1- شيخ فضل الله از نخستين کساني بود که عليه استبداد قيام، و همراه ديگر رهبران مشروطه به قم مهاجرت کرد و تا حصول نتيجه از اقدام خود صرف نظر نکرد. 2- شهيد، خود، از آرزومندان حکومت عدل بود چنانچه در پيامش آمده است: خدا گواه است کسي ضديّت با عدل ندارد و چه شده است کسي که اول، مقدّم در اين امور بوده است، اقدام بر ضديّت يا تخريب اين اساس مقدس مَعْدِلَتْ را قصد کند که نه عقلاً و نه شرعاً جايز، بلکه حرام است. مقصود تطبيق اين مجلس است با قانون محمدي (ص) 3- آغاز مبارزه ي شيخ با عناصر مشروطه خواه به هنگام تصويب متمم قانون اساسي بروز کرد. 4- آنچه روشنفکران، از جامعه ي آن روز مي خواستند ريشه کن کردن ظلم و برقراري حکومت مردمي نبود. بلکه مي خواستند ريشه ي اسلام را از بيخ و بن برکنند و حکومت لائيک را در جامعه برقرار سازند. آنان در جهت هدفي که داشتند شيخ فضل الله را به دار کشيدند، باند سيد حسن تقي زاده ي روشنفکر اقدام به ترور بهبهاني کرد و از سيد محمد طباطبائي خواستند تا در سياست دخالت نکند وگرنه به سرنوشت بهبهاني دچار خواهد شد. اين همه نشانه ي انحراف نهضت مشروطه از مسير اصلي و با وجود مجلس، حاکميت بي قانوني در کشور بود. 5- انگيزه ي شيخ از بست نشيني، مبارزه با اسلام زدايي و غربزدگي بود و بر آن بود تا از حکومت ديکتاتوري تحت لواي مشروطه جلوگيري کند و در اين راه جان خويش را فدا کرد. 6- انگلستان که از حرکت شيخ، سخت به وحشت افتاده بود دست به جوسازي عليه وي زد و حداقل توفيقي که به دست آورد، مردم آن روز را از دريافت رهنمودهاي وي بي بهره ساخت و اسارت پنجاه سال سلطنت دودمان پهلوي را براي ملت ايران به ارمغان آورد. 7- انگلستان و روشنفکرهاي تحت فرمانش اقدام به جعل تلگراف از نجف کردند که شيخ توسط علما تکفير شده بود؛ جعلي بودن اين تکفير، خود، پرده از حقايق بر مي دارد. در تلگرافي که نقل مي کنند و نويسندگان مي نويسند آمده است: حجت الاسلام بهبهاني، طباطبائي، تلگراف ثاني و اصل، نوري چون مخل آسايش و مفسد است تصرفش در امور حرام است. (محمد حسين نجل ميرزا خليل، محمد کاظم خراساني، عبدالله مازندراني) و از سوي ديگر نقل کرده اند که شيخ نيز در جهت مقابله، چنين گفته است: شيخ فضل الله تکفير کرده است حجج اسلاميه عتبات عاليات را واز جناب حاج ميرزا حسين و جناب آخوند ملاکاظم و آقاي شيخ عبدالله مازندراني بد مي گويد و آنها را تکفير کرده است. دلايل جعلي بودن اين تلگراف و آن ادعاها بسيار واضح است چون: 1- سازنده ي تلگراف آن قدر بي سواد بوده که نمي دانسته در خطاب به دو تن از علما عنوان حجت الاسلام، نادرست است. 2- اعلام "تصرفش در امور حرام" درباره ي يک مجتهدي که از نظر علمي همطراز آنهاست نافذ نيست و مشکل را حل نمي کند. 3- اگر چنين چيزي صحت داشت، انگلستان و هوادارانش آن چنان طبل رسوايي شيخ را به صدا در مي آوردند که صدايش تمام عالم را پر مي کرد. 4- اگر اين تلگراف از سوي علماي نجف صادر شده بود، بي ترديد سيد کاظم يزدي که اعلم علماي آن روز نجف بود و موضع همساني با شيخ داشت در برابر آن سکوت نمي کرد و واکنش تندي از خود نشان مي داد. 5- علماي اسلامي وارسته تر از آن هستند که از روي مخالفت يا موافقت با مشروطه يکديگر را تکفير کنند. در جريان مشروطه علماي ايران و نجف چه آنان که در راه برقراري مشروطه تا آخرين نفس ايستادند و چه آنان که در برابر قانونگذاري مجلس شوراي ملي به مخالفت برخاستند و شعار مشروطه ي مشروعه را سر دادند و چه آنان که از آغاز، نسبت به اين حرکت روي خوش نشان ندادند، همگي يک هدف را دنبال مي کردند و آن برقراري عدالت و قانون در چارچوب قوانين اسلامي بود، اما برخي از آنان چون شيخ فضل الله به سبب تيزهوشي و ژرف نگري ويژه ي خود زود دريافتند که دست هاي مرموز نامرئي در راه ريشه کن ساختن اسلام و کنار زدن عالمان اسلامي به کار افتاده است و علماي ما اگر چنانچه از يک حکومت جور حمايت کنند در واقع پيشگيري از خطر کفر و الحاد که نابود کننده ي اسلام است، مي کنند. به طور مثال شيخ فضل الله در حضور محمدعلي شاه، درست در شرايطي که مجلس به توپ بسته شده و مشروطه خواهان سرکوب شده اند و مردم کوچه و بازار به مشروطه بد مي گفتند و به خيال شاه، مشروطه در باغشاه ذبح شده است، مي گويد: "مشروطه خوب لفظي است، شاه دستخط مشروطيت را دادند، شاه مرحوم دستخط داده اند، مشروطه بايد باشد ولي مشروطه ي مشروعه و مجلس محدود، نه هرج و مرج." به هر حال ايستادگي شيخ تا پاي چوبه ي دار و شهادتش، گوياي بسياري از ابهامات و ياوه سرايي هاي مخالفين وي به اصطلاح روشنفکران مترقي است. از هجرت به قم تا فتح تهران شيخ فضل الله که در هجرت علما به قم نقش مؤثر و سازنده اي داشت، تا تسليم شدن شاه و دولت دست از تحصن برنداشت و تا هنگامي که فرمان مشروطه صادر شد، خيلي محکم و جدي در راه اعتلاي مشروطه گام برداشت. زماني که مشاهده کرده در مجلس انحراف وجود دارد و نقشه ي طرد اسلام و جايگزيني غرب را در سر دارند به مخالفت برخاست. شيخ براي اين که صداي خود را به مردم برساند در سوم تيرماه 1286 به حرم حضرت عبدالعظيم پناهنده شد. در اين هجرت حدود 500 نفر او را همراهي کردند، او مشروطه ي مشروعه را در اينجا مطرح نمود. شيخ فضل الله در دوران استبداد صغير، همچنان به مخالفت خود با مشروطه ادامه مي داد. او در نهم دي ماه 1287 توسط شخصي به نام کريم دواتگر که از سوي دشمنان شيخ، اجير شده بود، مورد سوء قصد قرار گرفت وليکن ضارب موفق نشد که شيخ را از بين ببرد. و شيخ پس از مدتي ضارب خود را مورد عطوفت اسلامي قرار داد و بخشيد. پس از فتح تهران به دست مشروطه خواهان و سرنگوني حکومت استبداد محمدعلي شاه، به دليل انحرافات زيادي که در ميان آنان وجود داشت و دست هاي خارجي که آنها را هدايت مي کرد، منزل شيخ فضل الله نوري را که از رهبران اصلي مشروطيت و از نخستين قيام کنندگان براي ايجاد عدل و برچيدن بساط ظلم بود محاصره کردند. تاريخ نويسان، مواردي را که در خانه شيخ گذشت چنين نوشته اند: " يک نفر از سفارت روس وارد شد و با حاج شيخ مذاکره و او را دعوت به سفارتخانه نمود، حاج شيخ جواب داد: مسلمان نبايد پناهنده ي کفر شود، آن هم مثل من. بعد آن شخص اظهار کرد که اگر حاضر نمي شويد بياييد بيرق را بالاي سر در خانه نصب نماييد و بيرق را نشان داد و اجازه خواست سر در عمارت قرار دهند، در اين قسمت هم حاج شيخ فضل الله جواب داد: که اسلام زير بيرق کفر نخواهند رفت. آن شخص گفت: براي شما خطر جاني خواهد داشت. جواب دادند: زهي شرافت و آرزومندم." شيخ که مي توانست همچون محمدعلي شاه و بسياري از رجال به سفارتخانه اي پناهنده شود و جان خود را حفظ کند، ترجيح داد تا در منزل بماند و زير بار ننگ نرود در حالي که حق با او بود وقتي اطرافيان به او پيشنهاد کردند که در خانه اي پنهان شود و مخفيانه به عتبات برود گفت(5): "اگر من پايم را از اين خانه بيرون بگذارم، اسلام رسوا خواهد شد." او در مقابل پيشنهاد ديگري که خواستند به سفارتي پناهنده شود با خونسردي پرچم خارجي را که برايش فرستاده بودند را نشان داد و فرمود: "اين را فرستاده اند که من بالاي خانه ام بزنم و در امان باشم. اما رواست که من پس از هفتاد سال که محاسنم را براي اسلام سفيد کرده ام حالا بيايم و بروم زير بيرق کفر؟" پس از اين گفتگوها شيخ همه ي اطرافيان را مرخص کرد تا مبادا به آنها آسيبي برسد. در 8 مرداد 1288 وي را دستگير و با درشکه به اداره ي نظميه بردند و زنداني کردند. حکم اعدام از قبل توسط انگليسي ها صادر شده بود، اما براي صحنه سازي سه روز او را نگاه داشتند و سپس او را توسط شيخ ابراهيم زنجاني، روحاني نمايي بي سواد و لامذهب و چند نفر از ايادي انگليس، حدود يک ساعتي بازجويي کردند. در اين بازجويي شيخ به زنجاني گفت: "تو کوچک تر از آني که مرا محاکمه بکني." و مجدداً گفت: "عالم را با جاهل بحثي نيست." او را در روز ميلاد حضرت علي(ع) به کاخ گلستان بردند و بار ديگر به بازجويي پرداختند. شيخ در جلسه ي دادگاه برخاست و خطاب به يپرم خان ارمني گفت: "مشروطه تا ابدالدهر حرام خواهد بود، مؤسسين اين مشروطه، همه لامذهبين صرف هستند و مردم را فريب داده اند." نحوه ي شهادت شيخ فضل الله نوري جالب اين جاست که وقتي محاکمه صورت مي گرفت، در بيرون مشغول آماده سازي جايگاه اعدام وي بودند. هنگامي که مي خواستند او را براي اعدام ببرند، اجازه ي خواندن نماز عصر را به وي ندادند و ايشان را به سوي جايگاه اعدام راهنمايي کردند. وقتي به در نظيمه رسيد رو به آسمان کرد و گفت: "افوّض امري الي الله ان الله بصير بالعباد"(6) و حدود يک ساعت و نيم به غروب روز سيزده رجب 1327 قمري بود. وقتي به پايه ي دار نزديک شد، برگشت و مستخدم خود را صدا زد و مهرهاي خود را به او داد تا خرد کند، مبادا بعد از او به دست دشمنانش بيفتد و براي او پرونده سازي کنند. پس از آن عصا و عبايش را به ميان جمعيت انداخت و روي چهارپايه رفت و قريب ده دقيقه براي مردم صحبت کرد و فرمود: "خدايا، تو خودت شاهد باش که من آنچه را که بايد بگويم به اين مردم گفتم" خدايا تو خودت شاهد باش که من براي اين مردم به قرآن تو قسم ياد کردم، گفتند قوطي سيگارش بود. خدايا تو خودت شاهد باش که در اين دم آخر باز هم به اين مردم مي گويم که مؤسس اين اساس لامذهبين هستند که مردم را فريب داده اند" اين اساس مخالف اسلام است. محاکمه ي من و شما مردم بماند پيش پيغمبر محمد بن عبدالله(ص)" آن گاه عمامه را از سر برداشته و فرمود: "از سر من اين عمامه را برداشتند، از سر همه بر خواهند داشت." (7) در آستانه ي اعدام يکي از رجال وقت با عجله براي او پيغام آورد که شما اين مشروطه را امضا کنيد و خود را از کشتن برهانيد و او در جواب فرمود: "ديشب رسول خدا را در خواب ديدم، فرمودند: فردا شب مهمان مني. من چنين امضايي نخواهم کرد" طناب دار به گردن وي انداخته شد و لحظاتي بعد پيکر بي جان وي برفراز دار باقي مانده بود. دسته موزيک شروع به نواختن کرد و مردم از جمله پسر شيخ کف مي زدند و شادي مي کردند. و چه بي احترامي هايي که به جنازه ي شيخ نکردند. انتقال مخفيانه جنازه شهيد به قم خانواده ي وي، جنازه ي شيخ را مخفيانه به منزل بردند و در اتاقي در حالي که غسل و کفن شده بود گذاشتند و آن را تيغه کردند و براي اين که کسي بويي نبرد مراسمي ظاهري گرفتند و جنازه اي غير واقعي را در قبرستان دفن کردند و صورت قبري براي آن ساختند. پس از هيجده ماه که مردم کم کم با خبر شده بودند، مي آمدند و پشت ديوار فاتحه مي خواندندو مي رفتند. احتمال خطر از هر سو مي رفت، جنازه ي مطهر شيخ را بدون آن که کم ترين آسيبي ديده باشد از آن اتاق در آورده و مخفيانه به قم انتقال دادند. سپس در مقبره اي که قبلاً در صحن مطهر تدارک ديده بود، دفن کردند. عاش سعيداً و مات سعيداً. استعمار انگليس، از شهادت شيخ بهره هاي فراوان برد. در واقع به تمامي مقاصد خود بدون هيچ مخالفت اساسي جامه ي عمل پوشاند که همان دوران طولاني سيطره ي جباران بر اين مرز و بوم بود که با انقلاب اسلامي اين رشته، گسيخته شد. استعمار با حذف کلمه اسلامي از مجلس و مشروعه از مشروطه که از شعارهاي شهيد شيخ فضل الله نوري بود، کم کم قيد دين و اسلام را از قوانين مدونه زدود و روح ملي گرايي را به جاي اسلام خواهي و دينداري نشاند و به هدف خود رسيد. پس از شهادت شيخ با شهادت شيخ فضل الله مراجع نجف به اين قطعيت رسيدند که مشروطه از مسير خود منحرف شده است، از آن تبرّي جستند. تا آن جا که بزرگ ترين مرجع تقليد عصر، آيت الله آخوند خراساني، تصميم گرفت شخصاً به تهران بيايد و از نزديک مشروطه خواهان را ببيند تا در صورت علم به اين که بيگانه پرست ها نهضت مشروطه را قبضه کرده اند، طي فتوايي آن را به کلي تحريم کند، اما قبل از حرکت، در دهم ذي حجه 1329 يعني 16 ماه پس از دار زدن شيخ فضل الله، شبانه او را در همان نجف اشرف به طرز مرموزي مسموم کردند. پس از مدتي در 24 تير 1289 شمسي قريب يک سال پس از شهادت شيخ، يکي ديگر از سران روحاني مشروطه يعني سيد عبدالله بهبهاني را به دستور همان مجاهديني که شيخ را به شهادت رسانده بودند، به جرم مخالفت با قوانين ضد اسلامي که در مجلس به تصويب مي رسيد و جلوگيري از رشد فرهنگ غرب در منزلش، به شهادت رساندند و سيد محمد طباطبايي را نيز تهديد به مرگ کرده و از گردونه خارج ساختند. نظرات بزرگان درباره ي شيخ شهيد در وصف خصايل و فضايل شيخ، سخن هاي بسياري گفته شده و علامه اميني صاحب الغدير در کتاب شهداء الفضيله مي نويسد: " تا دسته اي از تبهکاران او را که دشمن زشتکاري و فريب و کفر بود، مانع خويش يافتند و او را به دار آويختند و شهيد دست ظلم و تجاوز گشت، قرباني راه تبليغ دين، شهيد راه خدا، شهيد مبارزه با زشتي و تباهي و فريب؛ شد" زنده ياد جلال آل احمد در کتاب خدمت و خيانت روشنفکران مي نويسد: " از آن روز بود که نقش غرب زدگي را همچون داغي بر پيشاني ما زدند و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمي مي دانم که به علامت استيلاي غربزدگي پس از دويست سال کشمکش بر بام سراي اين مملکت افراشته شد" امام خميني" قدس سره" در سخنراني هاي بسياري از شيخ فضل الله نام برده و از او به عنوان سمبل مبارزه عليه استعمار ياد کرده است. ايشان در جمع مردم قم مي فرمايد:"لکن راجع به همين مشروطه و اين که مرحوم شيخ فضل الله رحمة الله ايستاد که "مشروطه بايد مشروعه باشد، بايد قوانين موافق اسلام باشد." در همان وقت که ايشان اين امر را فرمود و متمم قانون اساسي هم از کوشش ايشان بود. مخالفين و خارجي هايي که قدرتي را در روحانيت مي ديدند کاري کردند که براي شيخ فضل الله مجاهد مجتهد و داراي مقامات عاليه يک دادگاه درست کردند و يک نفر منحرف روحاني نما، او را محاکمه کرد و در ميدان توپخانه، شيخ فضل الله را در حضور جمعيت به دار کشيدند."(8) و در جاي ديگر مي فرمايد: "جرم شيخ فضل الله بيچاره چه بود؟ جرم شيخ فضل الله اين بود که قانون بايد اسلامي باشد. جرم شيخ فضل الله اين بود که احکام قصاص غير انساني نيست. انساني است او را دار زدند و از بين بردند و شما حالا به او بدگويي مي کنيد." (9) و در جاي ديگر مي فرمايند: "آنها جوسازي کردند به طوري که مثل مرحوم آقا شيخ فضل الله را که آن وقت يک آدم شاخص و مورد قبول بود همچو جوسازي کردند که در ميدان، علني ايشان را به دار زدند و پاي آن هم کف زدند و اين نقشه اي بود براي اين که اسلام را منعزل کنند و کردند و از آن به بعد مشروطه ديگر نتوانست يک مشروطه اي باشد که علماي نجف مي خواستند. قضيه مرحوم آقا شيخ فضل الله را در نجف هم يکجور بدي منعکس کردند که آن جا هم صدايي از آن در نيامد. اين جوي که در ايران ساختند و ساير جاها اين جو اسباب اين شد که مرحوم آقا شيخ فضل الله را با دست بعضي از روحانيون خود ايران محکوم کردند و بعد او را آوردند و به دار کشيدند و پاي آن هم کف زدند و شکست دادند اسلام را در آن وقت و مردم غفلت داشتند از اين عمل حتي علما هم غفلت داشتند"(10) از شيخ شهيد دو اثر گرانبها از مجموعه آثارش به يادگار مانده است: 1- الصحف المهدويه. 2- تذکرة الغافل و ارشاد الجاهل. علامه ي اميني در مقام علمي او مي گويد: "از اکابر مجتهدين و فقهاي اماميه و بزرگ ترين رهبر مذهبي پايتخت که فضل و دانش از اطراف و جوانبش موج مي زد و بر لا به لاي سخنان و سطور نگارشاتش مي ريخت.� پي نوشتها: 1- شهداي روحانيت شيعه در يکصد ساله اخير ، علي رباني خلخالي، جلد اول ، ص 115. 2 و 3- ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران ، ج 1 - 429. 4- تاريخ مشروطه ي ايران ، احمد کسروي. 5- شهداي روحانيت شيعه در يکصد ساله اخير ، علي رباني خلخالي ، جلد اول ، ص 116. 6- همان. 7- همان، ص 118. 8- صحيفه نور ، جلد 13 ، ص 175 - 182 (27/8/1359) 9- صحيفه نور ، جلد 15 ،ص 10 - 21 (25/3/1360) 10- صحيفه نور ، جلد 18 ، ص 181 - 187 (26/9/1361 منبع: وبلاگ آقاي دکتر ميرهادي حسيني استاد علوم سياسي تهيه و تنظيم: فريادرس گروه حوزه علميه


