غم دنیا زنون حكیم ، مردى را بر ساحل دریا، اندوهگین دید كه بر دنیا غم مى خورد. حكیم ، او را گفت : بر دنیا غم مخور! اگر در نهایت توانگرى ، در كشتى بودى و كشتیت در دریا شكسته بود، و در حال غرق بودى ، آیا نهایت آرزوى تو، آن نبود، كه نجات یابى و همه ثروت را از دست بدهى ؟ گفت : اگر بر دنیا فرمانروایى داشتى و همه پیرامونیانت قصد كشتن ترا داشتند، آیا آرزوى تو نجات یافتن از دست آنان نبود؟ حتى به بهاى از دست رفتن هر آن چه دارى ؟ گفت : بلى ! گفت : تو اكنون همان توانگرى و اینك همان پادشاه ! مرد به سخن او آرام شد.