و بعد برادرت جمله‌ای می‌گوید كه همان یك جمله تو را زمین می‌زند و‎ ‎صیهه‌ات را به آسمان بلند ‏می‌كند‎. فبم تستحلون دمی؟‎ ‎پس چرا كشتن مرا روا می‌شمرید؟ پس ‍ چرا خون مرا مباح می‌دانید؟‎ این جمله، جگرت‎ ‎را به آتش می‌كشد. بیان هستی ات را می‌لرزاند...

شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶ - ۰۰:۰۰
عباس، زینب را دریاب! (آفتاب در حجاب 4)
آفتاب در حجاب 4 به بهانه‌ی محرم، ماه خزان اهل بیت عباس، زینب را دریاب! همین كه برادر، عمامه پیامبر را بر سر بگذارد، شمشیر پیامبر را در‎ ‎دست بگیرد و به سمت سپاه ‏دشمن حركت كند كافیست تا غم عالم بر دلت بنشیند. كافیست تا‎ ‎تمامی مصیبتهای پنجاه ساله بر ‏ذهنت هجوم بیاورد و غربت و تنهایی جاودانه پدر، از‎ ‎اعماق جگرت سر باز كند‎. اما برادر به این بسنده نمی‌كند، مقابل دشمن می‌ایستد،‎ ‎تكیه‌اش را بر شمشیر پیامبر می‌دهد و در ‏مقابل سیاه‌دلانی كه به خون سرخ او تشنه‎ ‎اند، لب به موعظه می‌گشاید‎: ‎‏“مردم! در آرامش، گوش ‏به‎ ‎حرفهایم بسپارید و شتاب نكنید تا من آنچه حق شما بر من است به جای آورم كه موعظت‎ ‎شماست و اتمام حجت بر شما‎. درنگ كنید تا من، انگیزه سفرم را به این دیار، روشن‎ ‎كنم. اگر عذرم را پذیرفتید و تصدیقم كردید و با ‏من از در انصاف درآمدید خوشا به‎ ‎سعادت شما، كه اگر چنین شود، راه هجوم شما بر من بسته ‏است.‏‎ اما اگر عذرم را‎ ‎نپذیرفتید و با من از در انصاف در نیامدید، دست به دست هم دهید و تمام قوا و شركاء ‎خود را به كار گیرید، به مقصود خود عمل كنید و به من مهلت ندهید. چه، می‌دانید كه‎ ‎در فضای روشن ‏و بی ابهام گام می‌زنید‎. به هرحال ولایت من با خداست و پشتیبان من‎ ‎اوست. هم او كه كتاب را فرو فرستاد و ولایت همه ‏صالحان و نیكوكاران را به عهده‎ ‎گرفت.‏‎ بندگان خدا! تقوا پیشه كند و از دنیا برحذر باشید. اگر بنا بود همه دنیا‎ ‎به یك نفر داده شود یا یكی ‏برای دنیا باقی بماند، چه كسی بهتر از پیامبران برای بقا‎ ‎و شایسته‌تر به رضا و راضی‌تر به قضا؟‎! اما بنای آفریدگار بر این نیست، كه او‎ ‎دنیا را برای فنا آفریده است.‏‎ تازه‌های دنیا كهنه است، نعمتهایش فرسوده و‎ ‎متلاشی شده و روشنایی سرورش، تاریك و ظلمت ‏زده.‏‎ دنیا، منزلی پست و خانه ای‎ ‎موقت است. كاروانسراست.‏‎ پس در اندیشه توشه باشید و بدانید كه بهترین ره توشه‎ ‎تقواست. تقوا پیشه كنید تا خداوند ‏رستگارتان كند‎...‎‏”‏‎ او‎ ‎چون طبیبی كه به زوایای وجود بیمار آگاه است، می‌داند كه مشكل این مردم، مشكل‎ ‎دنیاست، ‏مشكل علاقه به دنیا و از یاد بردن خدا و عالم عقبی. فقط علقه‌های دنیا می‌تواند انسان را اینچنین به ‏خاك سیاه شقاوت بنشاند. فقط پشت كردن به خدا می‌تواند،‎ ‎پشت عزت انسان را اینچنین به خاك ‏بمالد. فقط از یاد بردن خدا می‌تواند حجابهایی‎ ‎چنین ضخیم و نفوذناپذیر بر چشم و دل انسان بیفكند تا ‏آنجا كه آیات روشن خدا را منكر‎ ‎شود و خون فرزندان پیامبر خدا را مباح بشمرد‎. او همچنان با آرامش و حوصله ادامه می‌دهد و تو از شكاف خیمه می‌بینی كه دشمن، بی تاب و ‏منتظر، این پا و آن پا می‌كند‎ ‎تا پس از اتمام موعظه به او حمله ور شود و خونش را بر زمین بریزد‎: ‏“مردم! خداوند تعالی كه خود آفریننده دنیاست، آن را خانه نابودی و‎ ‎زوال قرار داده است. كار این خانه ‏این است كه حال دل بستگان به خویش‍ را دگرگون می‌كند‎. فریب خورده كسی است كه فریب او را بخورد و بخت برگشته كسی است كه در دام‎ ‎فتنه‌های او ‏بیفتد‎. مردم! دنیا شما را نفریبد، هر كه به دنیا تكیه كند، دنیا‎ ‎زیر پایش امیدش را خالی می‌كند و هر كه طمع ‏به دنیا ببندد، دنیا ناكامش می‌سازد‎. من اكنون شما را در كاری هم پیمان می‌بینم كه باعث برانگیختن خشم خدا شده.‏‎ خدای كریم از شما روی گردادنده و عذاب خویش را بر شما حلال كرده.‏‎ مردم!‏‎ ‎خدای ما خوب خدایی است و شما بد بندگانی هستید‎. به محمد پیامبر ایمان آوردید و‎ ‎طاعتش را گردن نهادید و سپس به فرزندان او هجوم آوردید و كمر به ‏قتل عترت او‎ ‎بستید‎. اكنون این شیطان است كه بر شما مسلط شده و عظمت حضور خدا را در دلهایتان‎ ‎به غیبت كشانده. ‏پس ننگ بر شما و مقصد و مقصود شما‎. ما از آن خداییم و به سوی‎ ‎او باز می‌گردیم اما پیش روی ما قومی است كه از پس ایمان، به كفر ‏رسیده است.‏‎ و‎ ‎قومی كه غرقه ستم است هماره از ساحل لطف و رحمت خدا دور باد‎...‎‏”‏‎ امید نه، كه آرزو داری این امت برگشته از امام، این قبیله‎ ‎پشت كرده به رائد، این قوم روبرتافته از قائد ‏با این كلام تكان دهنده و سخنان‎ ‎هشیاركننده، ناگهان به خود بیاید، آب رفته را به جوی بازگرداند و ‏حرمت شكسته را‎ ‎ترمیم كند‎. اما پاسخ، فقط صدای شیهه اسبانی است كه سم بر زمین می‌كوبند و بی‎ تابی سوارانشان را برای ‏هجوم تشدید می‌كنند‎. دوست داری حجاب از گوشهایشان برداری‎ ‎و صدای ضجه سنگ و خاك و كلوخ را به آنها بشنوانی و ‏بفهمانی كه از سنگ و خاك و كلوخ‎ ‎كمترند آنها كه چشم بر تابش آفتاب حقیقت می‌بندند‎. دوست داری پرده از چشمهایشان‎ ‎برداری و ملائك را نشانشان دهی كه چگونه صف در صف، گرداگرد ‏امام حلقه زده‌اند و‎ ‎اشك چشمهایشان شبنم آسا بر گلبرگ بالهایشان نشسته و گریه هایشان خاك ‏پای امام را ‌تر كرده است.‏‎ فرشتگانی كه ضجه می‌زنند‎: ‎ اتجعل فیها من یفسد فیها‎ ‎و یسفك الدماء (1) و امام با تكیه‎ ‎بر دستهای خدا، در ‏گوششان زمزمه می‌كند‎: انی اعلم ما لاتعلمون (2) دوست داری به انگشت اشاره ات، پرده از‎ ‎ظواهر عالم برداری و لشكر بینهایت اجنه را نشان این سپاه ‏بی مقدار دشمن دهی و‎ ‎تقاضای تضرع آمیز امدادشان را به دشمن بفهمانی و بفهمانی كه یك اشاره ‏امام كافیست‎ ‎تا میان سرها و بدنهایشان فاصله اندازد و زمین كربلا را از سرهایشان سیاه كند اما‎ ‎امام با اشاره مژگانش آنها را به آرامش می‌خواند و اشتیاق دیدارش با رسول الله را‎ ‎به رخشان ‏می‌كشد‎. دوست داری.‏‎.. ولی هیچ كدام از این كارها را كه دوست داری،‎ ‎انجام نمی‌دهی. فقط چشم از شكاف خیمه به امام ‏می‌دوزی و رد نگاه او را دنبال می‌كنی. امام، نگاهش را بر چهره پیرترها عبور می‌دهد و باز اراده سخن ‏گفتن می‌كند و‎ ‎تو با خود می‌اندیشی كه مگر هنوز حرفی برای گفتن مانده است؟ مگر هیچ رگی از ‏غیرت و‎ ‎هشیاری در این قوم باقی است كه بتوان بر آن تكیه كرد و احتمال تأثیر را بر آن بنا‎ ‎نهاد؟ ‏می‌دانی كه حسین به منفی بودن این پاسخ واقف‌تر است اما او فوق وظیفه عمل می‌كند و دلش ‏برای راهیان جهنم هم می‌سوزد‎. ‏“مردم! ببینید چه‎ ‎كسی پیش روی شما ایستاده است. سپس به وجدانهایتان مراجعه كنید و ببینید كه ‏آیا‎ ‎كشتن من و شكستن حریم من رواست؟‎ آیا من فرزندزاده پیامبر شما نیستم؟ و فرزند‎ ‎وصی او و پسرعم او و اولین ایمان آورنده به خدا تصدیق ‏كننده رسول او و آنچه از جانب‎ ‎پروردگار آمده؟‎ آیا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟ آیا جعفر طیار عموی من نیست؟‎ آیا مادر من، فاطمه دختر پیامبر شما نیست؟‎ آیا جده‌ام خدیجه، اولین زن‎ ‎اسلام آورده نیست؟‎ آیا پیامبر درباره من و برادرم نفرموده كه ما سید جوانان اهل‎ ‎بهشتیم؟‎ آیا انكار می‌كنید كه پیامبر جد من است؟ فاطمه مادر من است؟ علی پدر‎ ‎من است و...؟‎ بغض، راه گلویت را سد می‌كند، اشك در چشمهایت حلقه می‌زند و قلبت‎ ‎گر می‌گیرد. می‌خواهی از ‏همان شكاف خیمه فریاد بزنی: برادر! همین افتخارات ما‎ ‎جرائم ماست. اگر تو فرزند علی نبودی، اگر ‏جد تو پیامبر نبود كه سران این قوم با‎ ‎تو دشمنی نمی‌كردند و چنین لشكری به جنگ با تو ‏نمی‌فرستادند! عداوت اینها به احد‎ ‎برمی گردد، به بدر، به حنین.‏‎ ‎كینه اینها كینه خندقی است. بغض ‏اینها، بغض خیبری‎ ‎است.‏‎ مسأله اینها، مسأله پیامبر و علی است. برادرم! همین فرداست كه سر مقدس‎ ‎تو را پیش روی یزید ‏بگذارند و یزید مست و لایعقل زمزمه كند‎:‎ لعبت هاشم بالملك فلا‎ ‎ خبر جاء و لا وحی نزل‎ ‎ و از بنیان، منكر خدا و وحی و پیامبر شود. اینها پیامبری را حكومت و پادشاهی می‌بینند و درپی‎ ‎جبران ‏آن سالها از دست رفته‌اند‎. برادرم! عزیزدلم! اینها اكنون محصول سقیفه را‎ ‎درو می‌كنند. اینها فرزندان همانهایند كه پدرمان علی را ‏خانه نشین كردند. تو به علی‎ ‎افتخار، چه می‌كنی؟ آری برادر! جرم ما همین افتخارات ماست.‏‎ می خواهی فریاد‎ ‎بزنی و این حرفها را به گوش برادرت برسانی. اما بغضت را فرو می‌خوری و دم ‏برنمی‎ ‎آوری. دوست داری ماجرای جمل‎ (3) ‎را برای برادرت مرور‎ ‎كنی.‏‎ جمل مگر همین دیروز نبود؟ طلحه و زبیر‎(4) ‎ از سر كینه با عدالت علی، عایشه را سوار بر شتر،‎ ‎علم ‏كردند و به جنگ با ولایت كشاندند‎! عایشه ابتدا وقتی فهمید كه نام شتر، عسگر‎ ‎است، تردید كرد و به یاد این كلام پیامبر افتاد كه:‏‎ ‎‏“مبادا‎ ‎بر شتری عسگر نام سوار شوی و به جنگ روی.”‏‎ اما طلحه و‎ ‎زبیر لباس و زینت همان شتر را عوض كردند و عایشه را بر آن نشاندند. و عایشه، دعوی‎ ‎جنگ با علی كرد: بهانه چه بود؟ خونخواهی عثمان!‏‎ و خودشان بهتر از هر كس می‌دانستند كه این بهانه تا كجا مضحك است.‏‎ مروان حكم، سعید عاص را به همراهی در‎ ‎جنگ دعوت كرد. سعید عاص ‍ پرسید‏‎: ‎‏“همراهان تو ‏كیانند؟”‏‎ گفت:‏‎ ‎‏“طلحه و زبیر عوام و عایشه و سعد و‎ ‎عبدالرحمن و محمد بن طلحه و عبدالرحمن اسید و ‏عبدالله حكیم و‎...‎‏”‏‎ سعید عاص گفت:‏‎ ‎‏“چه بازی غریبی! اینها‎ ‎كه همه خود، دستشان به خون عثمان آلوده است!”‏‎ مروان حكم،‎ ‎سكوت كرد و از او گذشت.‏‎ ام سلمه‎ (5) ‎با اتكاء به آنچه از پیامبر شنیده بود اعلام كرد‎: ‎‏“بدانید هر كه به جنگ با علی رود، كافر ‏است و عصیانگر بر دین‎ ‎خدا‎.‎‏”‏‎ اما فریاد او در ازدحام جمعیت گم شد‎. مالك اشتر‎ ‎نامه نوشت به عایشه كه از خدا بترس و حریم پیامبر را نگاه دار‎. عایشه پاسخ داد‎: ‎‏“تو هم لابد شریك قتل عثمانی كه با من مخالفت می‌كنی.”‏‎ امیر مؤمنان، ناخواسته پا به این عرصه گذاشت و با هفتصد سوار‎ ‎به‎ ‎‏“ذی قار”‏‎ ‎فرود آمد‎. و عایشه وقتی‎ ‎این را شنید، نامه نوشت به حفصه‎(6) ‎كه‎ ‎‏“علی به ذی قار فرود آمده‎ ‎است، نه راه پس ‏دارد، نه راه پیش.”‏‎ حفصه با دریافت این‎ ‎پیام، مطریان و مغنیان را جمع كرد و دستور داد كه این مضمون را به شعر درآورند ‏و‎ ‎با دف و تنبك بنوازند و بخوانند تا مگر علی بدین واسطه خفیف و استهزاء شود‎. تو‎ ‎خبر را كه شنیدی، احساس كردی كه دیگر جای درنگ نیست. از خانه بیرون شدی و با رویی‎ ‎پوشیده و ناشناس به خانه حفصه درآمدی.‏‎ خانه شلوغ بود. مغنیان می‌نواختند،‎ ‎كودكان كف می‌زدند و زنان دم می‌گرفتند‎: ماالخبر ماالخبر‎ علی فی‎ ‎سقر‎ كالفرس الاشقر‎ ان تقدم عقر‎ و ان تأخر نحر‎. راه را شكافتی تا به‎ ‎مقابل حفصه رسیدی كه در بالای مجلس نشسته بود. وقتی درست مقابل او ‏قرار گرفتی،‎ ‎چهره ات را گشودی، غضبناك نگاهش ‍ كردی، دندانهایت را به هم ساییدی و گفتی:‏‎ ‎‏“راست گفت رسول خدا كه‎ ‎‏“البغض یتورات‎ ‎‏“، كینه موروثی است.‏‎ ای دختر عمر! كه اكنون با دختر‎ ‎ابوبكر همدست شده ای برای كشتن پدر من. پیش از این نیز با ‏پدرانتان همدست شده‎ ‎بودید برای كشتن پیامبر. اما خدا پیامبرش را از مكر خاندان شما آگاه و كفایت‎ ‎كرد‎.‎ با پدرانتان در قتل پیامبر ناكام ماندید و‎ ‎اكنون كمر به قتل وصی و برادر او بسته اید. شرم كنید‎. همین آیه قرآنی برای‎ ‎رسوایی همیشه تان بس نیست؟‎ ‎و ان تظاهرا علیه فان الله هو مولیه و جبریل و صالح ‏المؤمنین و‎ ‎الملائكة بعد ذلك ظهیر‎.(7) ‎دوست داری به‎ ‎برادرت یادآوری كنی كه این آتش از زمان پیامبر در ‏زیر خاكستر خفته است. اینها اگر‎ ‎جرأت می‌كردند، پیامبر را از میان برمی داشتند. نتوانستند، سر از ‏سقیفه در آورند،‎ ‎بیست و پنج سال خورشید را به بند كشیدند و در شهر كوران، پادشاهی كردند و بعد ‏بر‎ ‎شتر نشستند و بعد، سر از نهروان‎(8) ‎درآوردند، به لباس ابوموسی اشعری درآمدند و دست‎ ‎آخر، ‏شمشیر را به دست ابن ملجم دادند. و كدام آخر؟ معاویه از همه گذشتگان پلیدتر‎ ‎مكارتر بود. نیش ‏معاویه بود كه زهر را به جان برادرمان حسن ریخت.‏‎ دوست داری‎ ‎فریاد بزنی:‏‎ ‎‏“برادرم! تو كه اینها را می‌دانی چرا اتصالت را‎ ‎به خدا و پیامبر علم می‌كنی؟”‏‎ اما فریاد نمی‌زنی، شكوه‎ ‎هم نمی‌كنی. فقط مثل باران بهاری اشك می‌ریزی و تلاش می‌كنی كه ‏آتش دل را به آب‎ ‎دیده خاموش كنی. چه، می‌دانی كه او بهتر از تو این قوم را می‌شناسد و این ‏گذشته‎ ‎را ملموس‌تر از تو می‌داند. اما به كوفه نگاه می‌كند، به شام. كه تو را و كاروانت‎ ‎را به نام ‏اسرای خارجی در شهر می‌گردانند. می‌خواهد در میان این قاتلان كسی نباشد‎ ‎كه بگوید ما گمان ‏كردیم با دشمن خارجی روبروییم. با مخالفان اسلام می‌جنگیم. می‌خواهد كه در قیامت كسی نباشد ‏كه ادعا كند ما مقتول خویش را نشناختیم و هویت سپاه‎ ‎مقابل را در نیافتیم.‏‎ در مقابل این اعتراف كه امام از اینها خشم و لعنت و غضب‏‎ ‎ابدی را تحویلشان می‌دهد. همه آنها كه ‏صدای امام را می‌شنوند، با فریاد یا زمزمه‎ ‎زیرلب یا هیاهو و بلوا اعلام می‌كنند كه:‏‎ یه خدا اینچنین است.‏‎ انكار نمی‌كنیم!‏‎ می دانیم كه فرزند پیامبری!‏‎ می دانیم كه پدرت علی است!‏‎ قابل‎ ‎انكار نیست!‏‎ و بعد برادرت جمله‌ای می‌گوید كه همان یك جمله تو را زمین می‌زند و‎ ‎صیحه‌ات را به آسمان بلند ‏می‌كند‎. فبم تستحلون دمی؟‎ ‎پس چرا كشتن مرا روا می‌شمرید؟ پس ‍ چرا خون مرا مباح می‌دانید؟‎ این جمله، جگرت‎ ‎را به آتش می‌كشد. بیان هستی ات را می‌لرزاند. انگار مظلومیت تمامی مظلومان ‏عالم با‎ ‎همین یك جمله بر سرت هوار می‌شود‎. این ناخنهای توست كه بر صورت خراش می‌اندازد و‎ ‎این اشك توست كه با خون گونه ات آمیخته ‏می‌شود و این صدای ضجه توست كه به آسمان‎ ‎برمی خیزد‎. امام رو بر می‌گرداند. به عباس و علی اكبر می‌گوید‎: ‎‏“زینب را دریابید‎.‎‏”‏‎ 1-‎ (پروردگارا) آیا كسانی را (در زمین ) خواهی گماشت كه فساد‏‎ ‎كنند و خونها بریزند؟ (سوره بقره، ‏بخشی از آیه 20‏‎) 2- ‎من چیزی می‌دانم كه شما نمی‌دانید(سوره بقره، بخش پایانی آیه 20‏‎) 3- ‎اشاره به جنگ جمل،‎ ‎اولین جنگ دوران خلافت علی (علیه السلام ) با مخالفین و در رأس ‍ آنها ‏عایشه (دختر‎ ‎ابوبكر، زن پیامبر‎) 4- ‎نام دو تن از صحابی پیامبر كه بنای مخالفت با حضرت علی (علیه السلام‎ ( ‎را گذاردند‎. 5- ‎یكی از زنان پیامبر‏‎ 6- ‎نام یكی از زنان پیامبر (دختر عمر‎) 7- ‎سوره تحریم، بخشی از‏‎ ‎آیه 4:... و اگر شما دو تن (حفصه و عایشه ) با هم، علیه او اتفاق كنید، ‏باز خدا‎ ‎نگهبان او (حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم “ است و جبرئیل امین و مردان‏‎ ‎صالح و ‏فرشتگان حق، مددكار اویند‏‎. 8- ‎نام جنگی كه امام علی (علیه السلام ) با خوارج كرد و آنان را‎ ‎به سختی شكست داد‏‎.‎ آفتاب در حجاب؛ پرتو چهارم؛ سید مهدى شجاعى

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها