دوستم می‌گفت: قبل از محرم سال 1369 «محمد» به بعضی از دوستان كه می‌رسید می‌گفت: هر وقت به ایران برگشتید، سلام مرا به پدر و مادرم برسانید و قبر امام عزیز را از طرف من زیارت كنید! شب قبل از شهادتش به یكی از همشهریانش گفته بود: «به ایران كه برگشتید به پدر

یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶ - ۰۰:۰۰
اسارت در راه عقیده عین آزادی است
اسارت در راه عقیده عین آزادی است دوستم می‌گفت: قبل از محرم سال 1369 «محمد» به بعضی از دوستان كه می‌رسید می‌گفت: هر وقت به ایران برگشتید، سلام مرا به پدر و مادرم برسانید و قبر امام عزیز را از طرف من زیارت كنید! شب قبل از شهادتش به یكی از همشهریانش گفته بود: «به ایران كه برگشتید به پدر و مادرم بگو، همان طور كه در شهادت برادرم صبر كردید در شهادت من هم صبور باشید؛ هر چند كه سخت است. می‌دانم كه مدت‌ها صبر كردید تا مرا دوباره ببینید؛اما مرا نخواهید دید». آن روز گرم تابستان سال 69، چند روز مانده به محرم، ساعت 3 بعد از ظهر محمد هم با تیمشان عازم میدان كوچك فوتبال شد؛ خیلی سالم و سرحال.پانزده دقیقه از بازی گذشته بود كه آمد گوشه‌ای نشست و گفت: «سرم گیج است». چند قطره خون از بینی‌اش آمد. بعد هم روی زمین افتاد. محمد را روی تخت بهداری بردند. همه‌ اردوگاه در سكوتی غمبار فرو رفته بود. همه دلشان می‌خواست برایش اتفاقی نیفتاده باشد؛ اما «محمد صابری»، جوان دوست داشتنی خیبری، شهید شده بود. همه‌ بچه‌ها ازدحام كرده بودند و اشك می‌ریختند. به رغم مخالفت بعثی‌ها، پیكر محمد روی دست‌های اسیران غریب قرار گرفت. بچه‌ها او را با لااله‌الاّالله و اشك تشییع كردند. آنجا قفسی بود كه جسم محمد و دوستانش را هفت سال در خود جا داده بود. وقتی او را بردند، چشمها به زمین خیره شد و دلها در خاطرات دوست داشتنی پرواز كرد. بعد هم، وقت آمار، چند لحظه سكوتی سنگین‌تر، كه ناگهان از بلندگوی اردوگاه آیات قرآن پخش شد. قاری مشهور، شیخ بدوی، آیات سوره‌ی مباركه حدید را تلاوت می‌كرد: «ما اصاب من مصیبة... . به ناگاه صدای هق هق گریه، سكوت را شكست. پس از آن، كیسه‌ انفرادی محمد را كه باز كردند، وصیت‌نامه كوچكی به دست آمد: "... اسارت در راه عقیده، عین آزادی است". تهیه و تنظیم: مؤسسه‌ فرهنگی پیام آزادگان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها