چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰
انگیزه های گردشگر
انگیزه های گردشگر این سوال که چرا مردم سفر می کنند، برای هر گونه درک و شناختی از تجربه گردشگری، پیامدهای آن و از جمله جغرافیای گردشگری بدیهی و اساسی است. هرچند توافق عمومی بر این است که انگیزه اصلی گردشگری تفریحی، نیاز واقعی یا احساس شده برای فرار موقت از وضعیت معمول محل زندگی، محل کار و محیط های کالبدی و اجتماعی روزمره است، اما نظریه های متعددی درباره انگیزه گردشگر وجود دارند که می توانند تفسیرها و توضیحات کاملاً متفاوتی در تبیین رفتارها و الگوهای گردشگری ارایه نمایند. مثال هایی از سه نوع نظریه انگیزشی، ممکن است به روشن شدن این نکته کمک کند.گروه اول تعدادی از نظریه هایی هستند که بر تحلیل الگوهای رفتاری گردشگران به عنوان ابزاری برای نشان دادن انگیزه های آنان تمرکز دارند. یکی از جالب‌ترین این نظریه ها توضیح گرابورن درباره «وارونگی گردشگر» (دور شدن موقت الگوهای رفتاری گردشگر از الگوهای رفتاری متداول وی و سوق یافتن آن به سمت وضعیت کاملا ًمخالف با آن) است. این امر می تواند در زمان طولانی شدن اوقات فراغت (در مقابل زمان کار) به شکل افزایش مصرف مواد غذایی، افزایش خرید نوشیدنی ها و کالاهای مصرفی، سفر به محیط ها، اقالیم ها و مکان هایی متفاوت از م حل زندگی فرد؛ یا پوشیدن لباس راحت و غیررسمی خود را نشان دهد. گرابورن معتقد است که وارونگی های رفتاری گردشگر تحت چند عنوان یا «بعد» متفاوت از جمله؛ محیط، سبک زندگی، میزان رسمی بودن و سلامت اتفاق می افتد. گرابون تاکید می کند که در بطن هر بازدید مجزا، به طور معمول تنها بعضی از این ابعاد دچار وارونگی می شود و این موضوع به ما در تبیین این که چگونه همان مردم ممکن است در زمان ها و مکان هایی متفاوت، انواع متفاوتی از گذران تعطیلات را انتخاب نمایند، کمک می کند. این امر نیز صادق است که الگوهای رفتاری در عالم واقعیت، به جای این که کاملاً برعکس شوند و به قطب مخالف راه ببرند، معمولاً درجات متفاوتی انحراف از هنجار را نشان می دهند. این نظریه در مورد افرادی صادق است که الگوهای رفتاری‌شان به عنوان گردشگر، تفاوت اندکی با ابعاد معمولی زندگی‌شان دارد، هرچند هنوز بر این ایده که «گریز» و «تباین» عنوان انگیزه اصلی گردشگری است، تاکید می ورزد. گروه دوم نظریه های انگیزشی، بر این عقیده تاکید دارند که جابجایی های گردشگران نتیجه ترکیبی از عوامل ا ست که گردشگران را به ترک محل کنونی و دیدار مکانی دیگر ترغیب می کنند «اثر رانشی- کششی» این عقیده در بسیاری از نظری های انگیزشی تلویحاً آمده است اما احتمالاً روشن‌ترین بیان آن، در مدل روانشناسی اجتماعی گردشگری ایزواهولا دیده می شود. در این دسته از نظریه ها، عوامل گریز از محیط های معمول و روزمره، به طور سنجیده‌ای در کنار مزایای ذاتی محیطی که قرار است بازدید شود، قرار می گیرند. با تجسم این عناصر کلیدی به عنوان محورهای یک ماتریکس، می توان خانه های جدول حاصله را تصور کرد که عناصر «گریز» و «لذت» بر حسب شرایط خاص و اهدافی که در زمان خاص وجود دارد می توانند به طرق مختلفی ترکیب شوند و انگیزه های گردشگری در یکی از این خانه های جدول قرار گیرد. همانند نظریه گرابورن مدل ایزواهولا نیز کیفیتی بسیار پویا دارد؛ چرا که هنگام تغییر یا افت و خیز نیازها و انگیزه ها، محل فرد چه در طول یک سفر و چه از سفری به سفر دیگر می تواند جای خود را از خانه‌ای به خانه دیگر جدول تغییر دهد. هرچند مدل ایزواهولا بر ابعاد اجتماعی – انگیزشی تمرکز می کند، اما ایده آل آن است که برای این ماتریکس یک محور سومی نیز قایل شویم و آن هم محیط فیزیکی است. چرا که شواهد تجربی زیادی وجود دارد که هر تغییری د رمحیط برای مثال تغییر چشم انداز، آب و هوا و غیره اگر اهمیتی بیش از عوامل اجتماعی نداشته باشند، اهمیتشان از عامل اجتماعی کمتر نیست. نهایتاً گروه سومی از نظریه های انگیزشی وجود دارند که رویکرد آن ها بر تبیین الگوهای گردشگری، ارتباط دادن این الگوها به ویژگی های شخصیتی افراد است. معمول‌ترین مثال مورد استفاده، رویکرد نیمرخ روانشناسی پلاگ است. پلاگ بر این باور است که انسان در یک طیف شخصیتی قرار می گیرند. در یک سر این طیف سایکوسنتریک ها (افرادی که غالباً دارای منع درونی و غیرماجراجو هستند) قرار دارند در حالی که در سر دیگر این طیف آلوسنتریک ها قرار دارند که شخصیتی درست برعکس گروه اول دارند (افراد دارای اعتما به نفس که طبیعتاً ماجراجو، تنوع طلب و دنبال تجربه های جدید هستند). در بین این دو سر طیف، گروه های حد واسطی قرار دارند تمایل کم و بیشی به آلوسنتریک بودن یا سایکوسنتریک بودن دارند. ظبق نظر پلاگ میان ویژگی های شخصیتی فرد با ویژگی های مسافرتی وی همبستگی وجود دارد، نظریه این است که افراد سایکوسنتریک به طرف مقاصد آشنا جذب می شوند و به احتمال زیاد طالب استفاده از آن دسته از خدمات گردشگری هستند که با الگوهای معمول مصرفی آنان تطابق دارد و برعکس گردشگران آلوسنتریک بیشتر ترجیح می دهند که به طور مستقل عمل نمایند و طالب مقاصد ناشناخته، نو و اشکال متفاوتی از تجربه هستند. بر اساس این چارچوب نظری، پلاگ معتقد است که می توان بین الگوهای مقصد و الگوهای شخصیتی گردشگران مشابهت و تطابقی یافت. وی بر پایه یک مطالعه بر روی گردشگران امریکایی طیف روانشناختی اساسی را برای نمایش مقاصد احتمالی گروه های متفاوت گردشگران، ترسیم و تفسیر کرد.

پربازدیدها

پربحث‌ها