سه‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۰
با شکوه‏ترین شب زندگی
با شکوه‏ترین شب زندگی مرد تا دیر وقت بیدار بود. درباره تصمیمی که گرفته بود فکر می‏کرد. از پنجره چوبی کوچک اتاقشان به ستاره‏ها نگاه کرد. چشمش به ماه افتاد که همچون سینی نقره‏ای در دل آسمان قل می‏خورد و به جلو می‏رفت. انگار از میهمانی ستاره‏ها برمی‏گشت. نسیمی خنک، شاخه سبز درخت همسایه را به آرامی تکان می‏داد، مرد رو به همسرش کرد و گفت: بیداری؟ زن پلک‏هایش را گشود و گفت: اگر هم نبودم حالا هستم. - می‏دانی که دیشب‏ امیرالمومنین علیه‏السلام میهمان همسایه‏مان بوده است؟ - می‏دانم اما چرا می‏پرسی؟ مرد سکوت کرد. فکر کرد، چگونه فکری که او را خوشحال کرده بود، به همسرش بگوید. - راستش به فکرم رسید ما هم یک شب او را به خانه‏مان دعوت کنیم. زن با تعجب پرسید: اما این روزها اندوخته‏ای در خانه نداریم؛ چگونه از او دعوت کنیم؟ تازه مگر امیرالمومنین علیه‏السلام دعوت آدم‏های فقیری مثل ما را می‏پذیرد؟ مرد چند لحظه ساکت شد و درباره حرف‏های همسرش فکر کرد. بعد گفت: شاید! شاید بپذیرد! زن گفت: این آرزوی ماست. اگر بپذیرد، از هر جا که باشد بهترین غذاها را برایش خواهیم پخت. بهترین پذیرایی‏ها را از او خواهیم کرد. مرد و زن وقتی چشم گشودند، سپیده صبح سرزده بود. ستاره‏ها یکی‏یکی در دریای آبی آسمان ناپدید می‏شدند. سر از بستر برداشتند. مرد چشمش را مالید و گفت: عجب خوابی دیشب دیدم. امام علیه‏السلام از کوچه‏مان می‏گذشت. دستش را گرفتم و به خانه‏مان آوردم. چه صفایی داشت! زن خمیازه‏ای کشید و گفت: از بس به او علاقه‏ داری، در خواب هم رهایش نمی‏کنی. خورشید به میان آسمان رسیده بود که مرد به مسجد کوفه رسید. فریاد اذان ظهر مردم کوفه را به مسجد می‏کشاند. مرد با عجله خود را به مسجد رساند. صف‏ها تشکیل شده بود. مرد، نمازگزاران را ورانداز کرد. از میان صف‏های به هم فشرده، چشمش به عبای قهوه‏ای رنگ و دستار سبز مردی افتاد که وقت برخاستن و نشستن پیدا و پنهان می‏شد. یک لحظه ایستاد و زیرلب گفت: «آیا می‏پذیرد؟» و به نماز ایستاد. پس از نماز، دستان گرم امام علیه‏السلام به نمازگزاران حرارت و امید می‏بخشید. مرد نگاهی به چهره‏ زیبای امام علیه‏السلام انداخت؛ اما چیزی نپرسید. دور امام علیه‏السلام شلوغ بود. امام علیه‏السلام از میان جمعیت نگاهی به مرد انداخت و در چشمانش سوسوی نیازی را دید. ایستاد تا مردم رفتند و مسجد خلوت شد. مرد جلو آمد و در چهره امام علیه‏السلام نگاه کرد. آنقدر صمیمی بود که می‏توانست بی‏هیچ مقدمه‏ای خواسته‏اش را بگوید. - علی‏ جان! زمان درازی است من و همسرم آرزویی داشته‏ایم که به دست شما برآورده می‏شود. مرد لحظه‏ای ساکت شد و دوباره ادامه داد: من و همسرم از شما دعوت می‏کنیم که امشب به خانه ما بیایید و میهمان ما باشید. این آرزوی ماست. امام علیه‏السلام به چهره مرد نگاه کرد. صفا و سادگی را در آن دید. مرد منتظر پاسخ امام علیه‏السلام ماند. - می‏پذیرم اما با سه شرط. - با سه شرط؟ هر شرطی باشد می‏پذیرم. بگو چه شرطی؟ - شرط اول آنکه، هر چه در منزل داری بیاوری و از بیرون خانه چیزی تهیه نکنی. دوم آنکه، چیزهایی را که در منزل داری از میهمان پنهان نکنی. امام علیه‏السلام ساکت شد. به چهره مرد نگاه کرد. مرد نگاهش در نگاه امام علیه‏السلام دوخته شد. تبسمی کرد و خندید. می‏دانست که امام علیه‏السلام با این مزاح می‏خواهد او را به خود نزدیک کند. - چشم، آنچه در منزل داریم از میهمان عزیزمان پنهان نمی‏کنیم. - سوم آنکه، برای پذیرایی از میهمان، بر همسر و فرزندات سخت نگیری. اگر این شرایط را بپذیری من هم دعوت تو را خواهم پذیرفت. مرد با خوشحالی گفت: می‏پذیرم، می‏پذیرم. امام علیه‏السلام گفت: من هم میهمانی تو را پذیرفتم. آن شب، خدا دنیا را به زن داده بود. از خوشحالی سر از پا نمی‏شناخت. در بین اتاق‏های گلی و حیات کوچک خانه، مرتب در رفت و آمد بود. گاه آب می‏پاشید. زمانی جاروب می‏کرد؛ انگار شب عروسی آنها بود و هر دو جوان شده بودند. مرد هم مرتب به کوچه سرک می‏کشید. چند لحظه به انتظار می‏ماند و به خانه برمی‏گشت. زن پرسید: نیامد؟ - می‏آید! می‏آید! با هر صدایی، قلب مهربان زن و مرد به تپش در می‏آید. انتظار به سر رسید. مرد به خانه آمد و مژده آورد که: امام علیه‏السلام آمد. شاخه سبز درخت همسایه، به خانه مرد سرک کشیده بود. نسیمی خنک برگ‏هایش را نوازش می‏داد. مرد سفره پارچه‏ای کوچکشان را کنار دیوار زیر فانوس ماه گسترد. همسرش آمد. به امام علیه‏السلام سلام کرد و با شرم گفت: سفره را همان‏طور که گفته بودید چیدیم. نه چیزی از بیرون خریدیم و نه چیزی را که در خانه داشتیم، پنهان کردیم. امام علیه‏السلام لبخندی بر لب‏ها داشت. - من هم با همین شرط‏ ها پذیرفتم. زن به اتاق رفت. همه چیزهایی را که در خانه بود، یک‏جا آورد و در سفره گذاشت: چند دانه خرما، چند بوته سبزی، دو سه قرص نان ، کمی نمک و مقداری آب. این، همه سفره آنها بود. آن شب مرد و همسرش با شکوه‏ترین لحظه‏های زندگی خود را در کنار سفره ساده‏شان با پذیرایی از امیرالمومنین‏علیه‏السلام در زیر فانوس ماه به سر بردند. گروه کودک و نوجوان سایت تبیان مطالب مرتبط دوستت دارم! هفده شتر و سه برادر

پربازدیدها

پربحث‌ها