رهبران حلقه مرکزی سازمان، هم نمیخواستند اسلام را کنار بگذارند و هم دلباخته مارکسیسم شده بودند؛ التقاط اسلام و مارکسیسم بزرگترین اشتباه سازمان بود که البته یکی از دلایل شکستشان هم شد.
زمانیکه محمد حنیف نژاد و دوستانش در مواجهه با کشتار حکومت در روز 15 خرداد 42، به فکر نجات مردم به وسیله قیام مسلحانه افتادند و سازمانی را برای مبارزات خود تشکیل دادند، شاید فکرش را هم نمیکردند که وارثان این سازمان، خودکامگانِ تمامیت خواهی همچون مسعود رجوی باشند، که در کشت و کشتار مردم بی گناه، روی محمدرضا شاه و ساواک را هم سفید کرده و چندین هزار نفر از مردم ایران را برای رسیدن به حکومت و قدرت به خاک و خون خواهند کشید. آری رجوی وارث ناخلفی بود که مجاهدینِ مبارز و فدایی خلق را مقابل خلق قرار داد و ماهیت مجاهدین را به منافقین تبدیل کرد. شکلگیری نطفه مریض سازمان سال 44 تعدادی از دانشجویان طرفدار نهضت ملی، از جمله محمد حنیف نژاد، سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان به این فکر افتادند که دیگر روشهای منفعلانه ملیگراها کارگشا نیست و نمیتواند کارگر خرد شده زیر فشار سرمایه داری و فساد سلطنتی را نجات دهد؛ به همین دلیل گروهی را تشکیل دادند که در بین خودشان به سازمان معروف بود و اسم خاصی نداشت. کتابهایی که تالیف اعضای سازمان بود، از جمله کتابهای متدولوژی، راه انبیاء راه بشر و کتاب تکامل که همگی درون مایه مارکسیستی داشتند. برای آنکه پشتوانه فکری سازمان تامین شود، به مطالعات گسترده در کتب اسلامی و مارکسیستی روی آوردند و از همین جا اولین خشت کج را بنا نهادند. اولین اشکال این است که اسلام را در لابلای کلمات بازرگان جستجو میکردند و بدون آنکه با اسلامشناسان در ارتباط باشند، خودشان با مطالعه چند کتاب دینی، اسلام را تفسیر میکردند. بنیانگذاران سازمان اعتقاد چندانی به حوزه و روحانیت نداشتند و به طور مثال رسالههایعملیه را محصول شرایط دوره فئودالیسم میدانستند. اشکال دیگر کار آنها در این بود که هم به مارکسیسم گرایش داشتند و هم به اسلام؛ در حقیقت ایدئولوژی التقاطی و آمیزش آموزههای اسلامی با باورهای مارکسیستی، به خصوص در راهبردهای عملی، نظیر ترور شخصیتها، بستر کجرویها و تندرویهای خطرناکی را فراهم کرده بود. تمایلات مارکسیستی اعضای سازمان! حنیف نژاد در سال 50 در زندان گفته بود: «یک مارکسیست خوب نمیتواند مسلمان خوبی نباشد.»؛ هم او در کتاب راه انبیاء راه بشر ص 241 نوشته است: «بدون آشنایی با فرهنگ انقلابی عصر حاضر، درک عظمت آیات قرآن هیچ ممکن نیست.»؛ این جملات بیانگر این واقعیت است که اعضای سازمان به مارکسیسم تمایل داشتند. همچنین کتابهایی که تالیف اعضای سازمان بود، از جمله کتابهای "متدولوژی"، "راه انبیاء، راه بشر" و کتاب "تکامل" که همگی درون مایه مارکسیستی داشتند. شکست سازمان با اشتباه التقاط اسلام و مارکسیسم همانطور که گذشت، رهبران حلقه مرکزی سازمان هم نمیخواستند اسلام را کنار بگذارند و هم دلباخته مارکسیسم شده بودند؛ التقاط اسلام و مارکسیسم بزرگترین اشتباه سازمان بود که البته یکی از دلایل شکستشان هم شد. خود اعضای سازمان هم به این نتیجه رسیده بودند که مارکسیسم در ایران جواب نمیدهد، به همین دلیل به دنبال حمایت روحانیون محبوبی مانند آیت الله طالقانی بودند. در این التقاط چند اشتباه رخ داد که میتوان با چند رویکرد آن را بررسی کرد. یکی اشتباه معرفت شناسی اعضای سازمان بود که نفهمیدند اسلام و مارکسیسم تفاوت مبنایی شدید دارند. ساختار اندیشه مارکسیسم بر ماتریالیسم بنا شده و همین مادی نگری باعث شده مارکسیستها به همه چیز از منظر اقتصادی نگاه کنند و تمام پدیدههای اجتماعی را با تقسیم سطحی مردم به پرولتاریا و برژاو و خردهبرژوازی تفسیر کنند و در حقیقت اقتصاد را زیر بنای همه شئونات انسانی تلقی کنند و حال آنکه اسلام در نقطه مقابل آنها قرار دارد؛ اسلام حقیقتی ورای ماده و مادیات برای عالم قائل است و توحید و فرهنگ توحیدی را زیر بنای زندگی معرفی میکند و اقتصاد را روبنای جامعه انسانی میداند. یکی دیگر از اشتباهات التقاط، توجه نکردن به تفاوت جامعه دینی ایران با جوامعی بود که انقلابهای مارکسیستی در آن جواب داده بود. ایران جایی نبود که مارکسیسم بتواند در آن نفوذ کند و امثال حزب توده و فداییان خلق، گروههایی بودند که قبل از سازمان در ایران شکست خورده بودند؛ علاوه بر اینکه شاه ایران به واسطه هم پیمانی با آمریکا هر اقدام مارکسیستی را در نطفه خفه میکرد . البته خود اعضای سازمان هم به این نتیجه رسیده بودند که مارکسیسم در ایران جواب نمیدهد، به همین دلیل به دنبال حمایت روحانیون محبوبی مانند آیت الله طالقانی بودند. روحانیتی که آبشان با مجاهدین در یک جوی نرفت سازمان استراتژی کسب اعتبار از روحانیون را از همان ابتدا به کار گرفت و حتی بعد از انقلاب هم به دنبال مصادره آیت الله طالقانی بودند تا از این طریق برای خود مشروعیت بخرند. مهم ترین مخالف سازمان خود محروم امام بود که هیچگاه مهر تایید بر سازمان مجاهدین نزد و حتی حاضر نشد به جهت مصلحتاندیشی با مجاهدین همراهی کند اما در این بین بودند کسانی که با اطلاع از حقیقت گرایشهای مارکسیستی اعضای سازمان، هیچگاه فریب پروژه کسب اعتبار از روحانیت را نخوردند. شهید مطهری یکی از کسانی بود که در شرائطی که حتی بسیاری از روحانیون دل به مبارزات مجاهدین خوش کرده بودند، با انتقادها و حملات خود به این جریان و تفکر التقاطی آن ها مورد اعتراض قرار میگرفت . در خاطرات آیت الله مهدوی کنی آمده است که آقای لاهوتی به شهید مطهری اعتراض کرد که الان وقت یکی شدن ما با مجاهدین است چراکه ما هدف مشترک داریم، اما شهید مطهری جواب داد: « شما اشتباه میکنید، اتفاقا باید حالا صفهایمان را جدا کنیم ما با کمونیستها هدف مشترک نداریم. دشمنی کمونیستها با شاه روی یک جهت است و دشمنی ما با شاه روی جهت دیگر است. اصلا جهت، جهت واحد نیست. اگر الان جهتگیریهای ما مشخص نشود، فردا که انقلاب انشاءالله پیروز بشود، اینها میآیند و میگویند : «حاجی انا شریک». همچنین مسعود رجوی، زمانیکه برای صحبت با آیتالله بهشتی آمده بود، مرحوم بهشتی به او گفت: اختلاف ما با شما اختلاف عمیقی است که از اعتقادات ما سرچشمه میگیرد. مهم ترین مخالف سازمان خود مرحوم امام(ره) بود که هیچگاه مهر تایید بر سازمان مجاهدین نزد و حتی حاضر نشد به جهت مصلحتاندیشی با مجاهدین همراهی کند تا با این قدرت مضاعف، شکست شاه قطعی شود. بیشتر بخوانیم: پاسخ امام خمینی به نماینده مجاهدین خلق از فروغ جاویدان تا جهنم مرصاد امام و ماجرای هواپیما ربایی مجاهدین خلق پدر طالقانی، حامی کدام مجاهدین بود؟ شاید بعید نباشد اگر بگوییم نام آیت الله طالقانی بیشترین مشروعیت را به سازمان مجاهدین داده بود و همین موضوع سوالی را ایجاد میکند که آیا واقعا آیت الله طالقانی حامی مجاهدین بوده است؟ روابط مجاهدین و آیت الله طالقانی چند دوره دارد؛ یکی در ابتدای تشکیل سازمان بود که او به مجاهدین از لحاظ فکری کمک میکرد و حتی کتاب تفسیر پرتوی از قرآن به عنوان یکی از منابع اسلام شناسی در سازمان تدریس میشد. آیت الله طالقانی به واسطه اعتقادی که به صداقت بنیانگذاران سازمان داشت، میخواست با حضورش و حمایتش جلوی انحرافات سازمان را بگیرد که البته موفق نشد و در سال 54 و در پی تغییر ایدئولوژیک سازمان، حمایت خود را از این گروه برداشت. تقی شهرام پس از تصمیم به تغییر ایدئولوژی سازمان، این موضوع را با آیت الله طالقانی در میان گذاشت که با واکنش تند آیت الله مواجه شد و به همین دلیل شهرام مرحوم طالقانی را تهدید به مرگ کرد و او در پاسخ گفت: « من عمری از توپ و تانک رژیم امریکایی شما نترسیدم، توقع دارید. اکنون از یک اسلحه قراضه شما بترسم. »؛ همچنین آیتالله طالقانی در این ملاقات به آنها توصیه کرد که در مورد اعلام رسمی تغییر ایدئولوژی جدید بیشتر فکر کنند و دیگر روی حمایتهای من نیز حساب نکنند. بنابر این چرخیدن پروانه وار دور آیت الله طالقانی فقط برای بهره گیری سیاسی از ایشان بود و اینکه او را پدر طالقانی میخواندند حقیقتی جز کسب مشروعیت از او نداشت. تغییر ایدئولوژیک، نمود زیربنای سازمان مجاهدین همانطور که گذشت اعضای سازمان مجاهدین علاوه بر اسلام به مارکسیسم هم اعتقاد داشتند، اما بعد از سال 49 که بنیانگذاران سازمان دستگیر و اعدام شدند، افرادی وارد سازمان شدند که تمایلشان به مارکسیسم بیشتر بود. همین موضوع سبب شد تا تقی شهرام تغییر ایدئولوژیک سازمان از اسلام به مارکسیسم را اعلام کند و اعضای مذهبی سازمان از جمله مجید شریف واقفی را بکشد و جسدش را به آتش بکشد. این یک واقعیت تاریخی تلخ برای طرفداران سازمان است که نمیخواهند باور کنند در سالها و ماههای پایانی منتهی به انقلاب، به دلیل دستگیری و اعدام حلقه مرکزی سازمان، مجاهدین نقش جدی و تاثیر گذاری نداشتند این تغییر ایدئولوژیک فقط رو بازی کردن بعضی از اعضای ساده سازمان بود و گرنه عجیب نیست ساختاری که با زیر بنای مارکسیسم بنا شده باشد، تمایل خود به این تفکر را علنی اعلام کند و اگرچه عده ای از اعضای سازمان از جمله رجوی با آنها همراه نشدند و خود را مسلمان میخواندند، ولی همانطور که بارها گفته شد این خانه از پایبست ویران بود؛ شاهد دروغ ادعای مسلمان بودن سازمان، عملیاتهای مسلحانه و وحشیانه این گروه پس از انقلاب علیه مردم بی گناه بود که از یک مسلمان واقعی چنین کشتار بیرحمانهای انتظار نمیرود. سهم خواهی از انقلابی که سهمی در آن نداشتند در پی دستگیری سیزده نفر از اعضای مرکزی سازمان در سال 54 و اعدام همه آن ها به جز مسعود رجوی و همچنین تغییر ایدئولوژی بخشی از سازمان که به از بین رفتن اتحاد تشکیلات ختم شد، سازمان مجاهدین عملا در همان سال شکست خورد و بیرون از زندان تشکیلات سازمان یافته ای وجود نداشت. این یک واقعیت تاریخی تلخ برای طرفداران سازمان است که نمیخواهند باور کنند در سالها و ماههای پایانی منتهی به انقلاب، به دلیل دستگیری و اعدام حلقه مرکزی سازمان، مجاهدین نقش جدی و تاثیر گذاری نداشتند و نقش آنها بیش از شرکت در راهپیمایی ها همانند مردم عادی نبود. اما این طبیعت انقلاب است که گروههای مختلف به دنبال سهم خواهی باشند. مجاهدین همه تلاش خود را کردند که با طرفدار امام جلوه دادن خود، به خصوص در مراسم استقبال از امام ، که با بصیرت شهید مطهری خنثی شد و بعد از آن حمایت از بنی صدر در ریاست جمهوری ، وارد بازی قدرت شوند، ولی زمانیکه موفق نشدند و با عزل بنی صدر همه رویاهایشان نقش بر آب شد، راهی دیگر را برگزیدند. یا من یا هیچکس پس از تظاهرات ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و عزل ابوالحسن بنیصدر سازمان هدف خود را سرنگونی نظام جمهوری اسلامی ایران عنوان کرد. در حقیقت مسعود رجوی میخواست یا او رهبر ایران شود یا هیچیک از گروههای انقلابی دیگر در قدرت نباشند. به همین جهت مبارزات مسلحانه علیه حکومت را کلید زدند که نتیجهای نداشت جز کشته شدن صدها نفر انسان بیگناه، که بیشترشان هیچ نقشی در سیاست نداشتند. اما این مبارزات مسلحانه هم کار به جایی نبرد و با کشته شدن موسی خیابانی عملا کار سازمان در ایران تمام شده بود ، برای همین مسعود رجوی به کشورهای فرانسه و عراق و.. پناه برد تا بتواند با کمک آنها رویای خود را تحقق ببخشد. مجاهدین خلق مقابل خلق مسعود رجوی که زمانی عضو سازمانی با آرمان مبارزه علیه امپرالیسم و سرمایهداری غربی و نجات خلق محروم و مظلوم بود، با پشت پا زدن به آرمانهای سازمان، به امپریالیسم پناه برد تا علیه خلقی بایستد که نمیگذاشتند او قدرتمند باشد. انقلابی که به رهبری امام خمینی شکل گرفت با انقلاب مارکسیستی مجاهدین فرسنگها فاصله دارد. اولین تمایز و برتری انقلاب امام، زیربنای فکری و جهانبینی صحیح بود؛ مسعود رجوی سازمان مجاهدین را به منافقینی تبدیل کرد که با همپیمان شدن با صدام، در عملیاتهای مختلفی از جمله "فروغ جاویدان" که در ایران به عملیات مرصاد معروف است، هزاران نفر را به خاک و خون کشیدند. تفاوت تفکر انقلابی امام خمینی با مجاهدین انقلابی که به رهبری امام خمینی شکل گرفت با انقلاب مارکسیستی مجاهدین فرسنگها فاصله دارد. اولین تمایز و برتری انقلاب امام، زیربنای فکری و جهانبینی صحیح بود؛ انقلاب در نگاه امام ابتدا برای سعادتمند شدن انسانها، به واسطه گسترش تفکر الهی و توحیدی بود و سپس به مباحث روبنایی اقتصادی اهمیت می دادند؛ در مقابل مجاهدین انقلاب ماتریالیستی را دنبال میکردند که هدف اصلیاش برابری اقتصادی بود و جهانبینی اش بسیار بسیط و بی روح و منحصر در مادیات بود. امام هیچگاه مردم و طرفدارانش را به خشونت و کشتار و ترور کسی ترغیب نکرد و صرفا در اعلامیههایش مردم را به آمدن در خیابان توصیه میکرد. به تعبیر دیگر امام انقلاب را به هر قیمتی نمیخواست؛ در مقابل اما مجاهدین قبل از انقلاب حتی به رفیقهای خودشان هم رحم نمیکردند و با تئوری حذف سازمانی، بسیاری از جوانان از جمله مجید شریف واقفی را از بین میبردند. سبک امام و یارانش همچون شهید مطهری، شهید بهشتی و مرحوم طالقانی، در همراه کردن مردم، برهان و دلیل منطقی و دینی بود، درحالی که مجاهدین از روشهای فریب دادن و شست و شوی مغزی استفاده میکردند. همچنین باطن زندگی امام خمینی همانگونه بود که در ظاهر نشان میداد؛ اما رهبران گروهک منافقین این گونه نبودند؛ به طور مثال مسعود رجوی در حالی که همه اعضا را از ازدواج کردن نهی میکرد، زنهای زیادی را به عقد با خود مجبور کرد. منابع: - کتاب سازمان مجاهدین، پیدایی تا فرجام؛ تالیف موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی؛ - مقاله " بازشناسی سازمان مجاهدین خلق، پیدایش و شکل گیری هویت " به قلم حجت الاسلام رسول جعفریان؛ - یادداشت " پاسخ شهید بهشتی به مسعود رجوی/ انتقادات مبنایی آیتالله بهشتی به اصول ایدئولوژیک سازمان منافقین"، به نقل از مرکز اسناد انقلاب؛ - بررسی 3 دوره از زندگی آیتالله طالقانی در برخورد با «سازمان مجاهدین خلق»؛ به نقل از مرکز اسناد انقلاب.


