اروپاییها ديگر تنوع نژادی، قومی، مذهبی و فرهنگی به سرپرستی نخبگان آمریکایی را تقديس نميكنند؛ ديگر با خارجيها و مهاجران نيز به عنوان انسان رفتاري عادلانه ندارند و خواستار حقوق ويژه براي خود هستند.
اروپاييان و آمريكاييان دائما از اهداف ليبرال خود دورتر و دورتر ميشوند. اما در ظاهر امر خود را مصمم و راسخ در اقامه اصول ليبرالي نشان ميدهند و اين گونه نمايش ميدهند كه به دنبال اهداف ليبرالي هستند، اما واقعيت امر چيز ديگري است. هسته باورهاي ليبراليسم در ميان ملت هاي اروپايي بسيار كم رنگ شده است؛ هرچند كه در اين ميان نخبگان آمريكايي سعي ميكنند اين موضوع را ناديده بگيرند و همچنان خود را نجات دهنده نسل بشر بدانند. پاتریک جی بوکانان در مقاله اي با عنوان "Is Liberalism a Dying Faith?" ليبراليسم را ايماني در حال احتضار مي داند كه با وجود نشانههاي بسيار، نخبگان آمريكايي آن را باور نميكنند و همچنان در دفاع از آن يقه چاك ميكنند. در ادامه ترجمه اين مقاله به تفصيل ميآيد. تثلیث مقدس دولت سکولار پس از مسیحیت اگر از ليبرالها بپرسيد مانيفست آنها از سال 1776 چه بوده است و چه چيزي را دنبال ميكنند؟ همگي ميگويند ما به دنبال آن بودهايم كه یکسانتر، متنوع تر و دموكراتيكتر بشويم و مدلي براي آيندهي بشريت باشيم. در واقع برابری، كثرتگرايي، دموکراسی، تثلیث مقدس، دولتِ سکولارِ پس از مسیحیت است که لیبرال ها آن را پرستش می کند. اما جماعتي كه اين خدايان را پرستش ميكند؛ روز به روز در حال كوچكتر شدن است و حتي به نظر ميرسد اروپاييها هم دست رد به سينه آمريكاييها زدهاند و دست از خداي سهگانهشان برداشتهاند. بیشتر بخوانیم: ليبراليسم و رؤياي كسب جايگاه همتراز دين گونه هاي مختلف ليبراليسم بنيان هاي نظري فرهنگ غرب در بوته نقد ترامپ زاییده تناقضات درونی لیبرالیسم ايمان به كثرتگرايي هر روز كمتر و كمتر ميشود ايمان به كثرتگرايي هر روز كمتر و كمتر ميشود. ليبرال ها همواره ادعا ميكردند كه افراد بشريت بايد بدون جنگ و خونريزي يكديگر را تحمل كنند و از در مدارا با يكديگر كنار بيايند. فيلسوفان روشنگري كثرتگرايي را سوغات نهضت روشنگري ميدانستند. در نگاه فيلسوفان روشنگري ما بايد جامعهاي ايجاد كنيم كه افراد بدون آنكه به اعتقادات و دين و مذهب يكديگر كار داشته باشند بتوانند در كنار يكديگر زندگي كنند. فرهنگ كثرتگرا مهاجران را ميپذيرد و براي آنان ارزش قائل ميشود. با مهاجران هم چون شهروندان عادي و داراي حقوق شهروندي برخورد ميكند، اما اكنون اروپا اين اصل را زير پا گذاشته است. در واقع آنچه اكنون در تمام اروپا به چشم ميخورد؛ چيزي نيست جز رد كردن، پس زدن و عقبنشيني از تنوع و كثرتگرايی؛ آنچه در چند قوميتي، چند فرهنگي و چند نژادي بودن خلاصه ميشود. كاتالونيا به جدايي از اسپانيا رأي داده است و مردم باسک و گالیسی اسپانیا با علاقه زیادی به بحران جدایی کاتالونیها میپردازند.حزب راستي اتريش با 60 درصد آرا زمام كشور را به دست گرفته و مسئوليت را به سباستین کورز 31 ساله سپرده است، كسي كه شعارش مهاجرستيزي است و خلاصه ميشود در "اتریش برای اتریش!" لومباردي و ونتو نيز به دنبال جدايي و استقلال از رم هستند. حتی سیسیلها در مورد جدایی صحبت میکنند. همه دم از برابري ميزنند و در عمل همه چيز ناعادلانه است نهتنها كثرتگرايي بلكه انديشه برابري نيز رو به زوال است. از نظر مليگرايان قومي در اروپا و آمريكا تمامي اقوام با يكديگر برابر نيستند، بلكه هموطنان آنها در برخورداري از حقوق برتري دارند. در ظاهر همه با توماس جفرسون و آن قول معروفش "همه بشريت برابر آفريده شده" موافقند و در تأييدش سر تكان مي دهند، اما اينها همه حرف است و چيزي از عمل در آنها نمي بينيم. در واقع همه دم از برابري ميزنند و در عمل همه چيز ناعادلانه است. نخبگان آمريكايي مأموريت خود را در نجات آينده بشريت با ليبراليسم ميبينند در واقع آنچه اكنون در تمام اروپا به چشم ميخورد؛ چيزي نيست جز رد كردن، پس زدن و عقبنشيني از تنوع و كثرتگرايی؛ آنچه در چند قوميتي، چند فرهنگي و چند نژادي بودن خلاصه ميشود. در اين ميانه اما نخبگان آمريكايي هم چنان مأموريت خود را در نجات آينده بشريت با ليبراليسم ميبينند. فارغ از آن كه همفكران اروپاييشان دست از ليبراليسم كشيدهاند. ترس قدیمی بومیان اروپا؛ باختن میهن به مسلمانان در اروپا سنتهاي مليگرايانه زيادي وجود دارد. مسلما هریک از این جنبشهای ملیگرای سنتی در اروپا، منحصر به فردند، اما همه آنها یک علت مشترک دارند. در قلب مردم بومی اروپا ترسي قديمي است: از دست دادن میهن به مهاجمان مسلمان. در واقع به نظر می رسد، به طور فزاینده، مردم بومی اروپا مرگ ملت ها و قاره هایشان را مي بينند. اين مسئله براي اروپاييان نه مشكلي قابل حل بلكه بحراني هسستي شناختي و وجودي محسوب مي شود كه به راحتي نمي توانند از دست آن خلاص شوند. به نظر میرسد اروپاییها ديگر تنوع نژادی، قومی، مذهبی و فرهنگی به سرپرستی نخبگان آمریکایی را تقديس نميكنند؛ ديگر با خارجيها و مهاجران نيز به عنوان انسان رفتاري عادلانه ندارند امروزه مردم و احزاب اروپایی از ابزارهای دموکراتیک برای رسیدن به اهدافي "غیر دموكراتيك" استفاده میکنند. با ظهور احزاب و شخصيتهاي اين چنيني كه ليبراليسم را بازيچه قرار داده و عملا از آن عدول كرده اند؛ نخبگان اروپایی میتوانند این احزاب و افراد جدید را به عنوان "غيرليبرال" یا فاشیستی محکوم کنند اما چيزي كه روز به روز بيشتر و بيشتر آشكار ميشود؛ آن است که شايد لیبرالیسم متعلق به دیروز و زمانهاي گذشته بوده واكنون نميتواند ايدئولوژي خوبي باشد! اين موضوع براي بسیاری از اروپاییها حكايت از تغییری غیرقابل برگشت دارد. كشورهايي كه در آينده قرار است نوادگانشان به ارث برند به احتمال زياد با پايان تمدن و فرهنگ غربي مواجه خواهد شد. چرا اروپاییها با مهاجران به عنوان انسان رفتاري عادلانه ندارند؟ در نهايت ميتوان گفت همچنان كه به نظر میرسد اروپاییها ديگر تنوع نژادی، قومی، مذهبی و فرهنگی به سرپرستی نخبگان آمریکایی را تقديس نميكنند؛ ديگر با خارجيها و مهاجران نيز به عنوان انسان رفتاري عادلانه ندارند و از سرزمينشان به عنوان قطعه اي كه تنها براي نژاد و قوميت و مليت آنها ساخته شده دفاع ميكنند و خواستار حقوق ويژه براي خود هستند. بنابراین، چرا لیبرالیسم درحال مرگ است؟ همان طور كه جیمز بورنهام در كتاب 1964 خود ليبراليسم را "خودکشی غرب" نامید. ميتوانيم ليبراليسم را "ایدئولوژی خودکشی غرب" بناميم. آنچه که امروز در اروپا شاهد آن هستیم، افرادی هستند که به تدریج این مسئله را میفهمند و روز به روز در برابر خاموش شدن نور ليبراليسم و عملا مرگ آن خشمگينتر ميشوند.


