تاج الملوک می گوید: آقای محمدعلیخان فروغی بود که خیلی با سواد بود و علاوه بر آنکه طرف مشورت رضا قرار میگرفت ساعتها مینشست و برای رضا از تاریخ گذشته ایران تعریف میکرد و حتی او را تعلیم خط میداد و سواد میآموخت...
همکاری روشنفکران برجسته ایرانی همچون محمدعلی فروغی، سیدحسن تقیزاده، علیاکبر داور و عبدالحسین تیمورتاش با رضاشاه پهلوی و برنامه تجدد آمرانه او همواره محل بحثهای فراوانی در تاریخ معاصر ایران بوده است. از دیدگاه دکتر زیباکلام استاد دانشگاه تهران، روشنفکران ایرانی به وسیله رضاشاه دو آرمان مهم مشروطه یعنی حرکت به سمت تجدد و همچنین ایجاد یک دولت مرکزی نیرومند را محقق ساختند. حقیقت این است که تعداد قابل توجهی از نخبگان سیاسی و فکری که سرآمدان این مملکت محسوب میشدند و محمدعلی فروغی یکی از آنها بود در روی کار آمدن و تثبیت رضاخان مشارکت داشتهاند. واقعیت آن است که بدون فروغی، تدین، داور، تیمورتاش و سیدحسن تقیزاده، رضاخان تبدیل به رضاشاه نمیشد و نمیتوانست نظام پهلوی را در ایران مستقر سازد. ساختاری که رضاشاه پهلوی خلق کرد بسیار بالاتر از تواناییهای فردی، جهانبینی و سواد رضاخان بود. او یک نظامی در هنگ قزاقها بود و دانش او فراتر از آنچه در هنگ قزاق آموزش داده میشد، نمیرفت. نباید فراموش کنیم که رضاشاه فاقد تحصیلات آکادمیک بود اما ساختاری که خلق کرد، مدرن بود. پس این نظام نمیتواند صرفاً زاییده فکر یک فرمانده قزاق باشد. این نظام به معنای دقیق کلمه بیش از اینکه مولود جهانبینی رضاشاه باشد، مولود اندیشه سیاسی روشنفکرانی چون داور، تیمورتاش، فروغی و... بود؛ اگرچه در رأس آن رضاشاه نشسته بود. همچنین باید بپذیریم رضاخان میرپنج به هیچ وجه این روشنفکران را مجبور نکرده بود. او هیچ وقت آنها را تهدید نکرده بود که اگر برای روی کار آمدن من تلاش نکنید شما را نابود میکنم یا شکنجه میکنم. روشنفکران عصر پهلوی اول با شوق و فراغ بال به سمت رضاشاه رفتند و به او در ساختن نظام سیاسی جدید کمک کردند. حال سوال شما این است که چرا چنین کردند؟ برای پاسخ به این سوال در درجه اول باید به عصر بعد از مشروطه بازگشت. انقلاب مشروطه گفتمان سیاسی، فکری، اجتماعی و فرهنگی جدیدی را در ایران پایهگذاری کرد اما امیال و آرزوها و اهداف این انقلاب محقق نشد. از سوی دیگر این انقلاب اگرچه نتوانست اهداف خود را محقق ببیند اما شکاف بزرگی در حکومت استبدادی ۱۳۰ ساله قاجاریه در ایران ایجاد کرد. به عبارت دیگر انقلاب مشروطه قدرت سیاسی در کشور را دو پاره کرد. در یک طرف این شکاف، الیگارشی قبلی یعنی قاجارها، رجال دربار، اشراف و ملاکین قرار داشتند و در طرف دیگر این نهال تازه تولد یافته، مشروطه قرار داشت. کشمکشی در میان این دو سوی شکاف وجود داشت که اوج آن را در دوره استبداد صغیر میبینیم. خلاء قدرت و وجود این دوپارگی موجب شد دولت مرکزی در ایران شدیداً تضعیف شود، یعنی قدرت مرکزی که ۱۳۰ سال توانسته بود ثبات نسبی در ایران ایجاد کند به دلیل این دوپارگی ضعیف شد و بیثباتی و هرج و مرج و ناامنی کشور را فرا گرفت. همچنین قدرتهای گریز از مرکزی در غیاب یک دولت مرکزی مقتدر در نقاط مختلف کشور شکل گرفت. بعضی از این قدرتها مانند نهضت جنگلیها در گیلان، کلنل پسیان در خراسان و یا شیخ محمد خیابانی در تبریز نگاهی ملی داشتند و برخی از این قدرتها مانند شیخ خزعل و یا اکراد در کردستان به دنبال نابودی دولت مرکزی و تجزیه کشور بودند. بنابراین در ۱۵ سال پس از مشروطه تا برآمدن رضاخان اگر منحنی اقتصاد، ثبات، امنیت و پیشرفت را ترسیم کنیم همه رو به افول است. حدس زده میشود که در این ۱۵ سال دو میلیون نفر از جمعیت ایران به دلایلی چون وبا، خشکسالی و قحطی از میان رفتهاند. دست شما را میگیرم و در ماههای قبل از کودتای رضاخان در اسفند ۱۲۹۹ به گوشه کنار ایران میبرم تا اوضاع کشور در آن روزها روشنتر شود. در سیستان و بلوچستان قدرت مرکزی نفوذی ندارد و بلوچها و طایفه ریگی کنترل اوضاع را در دست دارند. از سیستان که به سمت شمال حرکت کنیم به خراسان میرسیم، در شهر مشهد قدرت در دست کلنل محمدتقیخان پسیان است که عملاً حساب خود را از حساب دولت مرکزی جدا کرده است. از خراسان که به سمت گیلان برویم، جنبش میرزا کوچکخان جنگلی را داریم که اگر به نام حکومتی که میرزا کوچکخان در شهر رشت تاسیس کرد توجه کنید به میزان فاصلهای که این جنبش از دولت مرکزی گرفته پی میبرید. نام این حکومت جمهوری سوسیالیستی شورایی گیلان است. این نام به تنهایی نشان میدهد که گیلان از دست حکومت مرکزی خارج شده است. از گیلان به سمت آذربایجان حرکت میکنیم و در تبریز میبینیم که شیخ محمد خیابانی معتقد است در تهران یک مشت خائن به وطن موجب بهمریختگی وضع کشور شدهاند و رجال درستکار در تهران نیست. در کردستان قدرت در دست اسماعیلآقا سمیتقو است. در خوزستان سالهاست که عوامل دولتی توسط شیخ خزعل بیرون انداخته شدهاند و او خود را حاکم عربستان ایران به پایتختی محمره میداند. ببینید تقریباً هیچ بخشی از ایران خود را تابع دولت مرکزی نمیداند و هر بخش کشور یک مدعی دارد. البته من نمیخواهم بگویم که ذات حرکت میرزا کوچکخان در گیلان با ذات حرکت اسماعیل سمیتقو یا شیخ خزعل یکسان است، قطعاً تفاوتهای جدی میان این دو طیف وجود دارد اما از دیدگاه دولت مرکزی هیچ کدام از این افراد اطاعت از دولت مرکزی نداشتند و ادامه این وضعیت قطعاً موجب جدایی بخشهای مهمی از خاک ایران میشد. این وضعیت از چشمان رجال سیاسی ایران در آن روزگار همچون سیدحسن مدرس، دکتر مصدق، موتمنالملک، وثوقالدوله، مشیرالدوله، فروغی، داور، تقیزاده و خیلیهای دیگر دور نبود. بنابراین در حول وحوش سال ۱۳۰۰ همه رجال سیاسی به این نتیجه رسیده بودند که ایران دارد از میان میرود و باید به دنبال یک دولت مقتدر مرکزی رفت. کودتای سید ضیاء - رضاخان هم دقیقاً با همین هدف صورت گرفت. روح دولت انگلستان هم از کودتای سوم اسفند باخبر نبود. آنچه بود تلاشهای برخی فرماندهان نظامی انگلیسی چون آیرونساید بود که تلاش داشتند در ایران قدرت مرکزی نیرومندی به وجود آید. واقعیت دیگر آن است که رضاخان چکمه از پا در نیاورد تا زمانی که تمامی مدعیان در گوشه و کنار را سرکوب کرد. این اصطلاح ناجی که برای رضاخان به کار برده میشد حقیقت داشت، چرا که او تمامی قدرتهای ضد دولت مرکزی را سر جای خود نشاند. ببینید در آن مقطع خیلی از رجال از جمله مصدق، مدرس و ملکالشعرای بهار هم از اقدامات سردار سپه در تقویت دولت مرکزی حمایت میکردند و سوال این است که اصلاً چه کسی با این اقدامات میتوانست مخالف باشد؟ تمام کسانی که درد ایران داشتند از او حمایت میکردند، اما مدرس و مصدق به دلیل تجربه سیاسی که داشتند رضاخان را شمشیری دو دم میدانستند. آنها میدانستند که این قدرت فزاینده سردار سپه میتواند به استبداد منجر شود. یعنی میدانستند که رضاخان سردار سپه همانطور که اسماعیلآقا سمیتقو را سرکوب و منکوب میکند، این توانایی را دارد که مخالفانش در پارلمان را هم نابود کند. تاریخ نشان داد که مدرس و مصدق درست فکر میکردند. ا ما اینکه چرا روشنفکرانی چون فروغی به کمک رضاخان شتافتند، دلیل آن است که رضاخان با اقداماتش بخشی از آرزوها و اهداف نهضت مشروطه را محقق میساخت. حکومت مبتنی بر قانون تنها خواست مشروطهخواهان نبود. علاوه بر حکومت قانون، نهضت مشروطیت خواهان پیشرفت و ترقی ایران و ایجاد نهادهایی مدرن همچون ارتش، آموزش و پرورش مدرن، دانشگاه و صنایع زیربنایی نیز بود. تاجالملوک از خاطرات فروغی می گوید تاجالملوک ـ ملکه مادر و همسر دوم رضاشاه ـ در پاسخ به این پرسش که چه خاطراتی از سیاستمداران و رجال معروفی که نزد رضاشاه میآمدند دارید؟ چنین میگوید: همه میآمدند. یکی و دو تا نبودند که به یادم مانده باشند. مثلاً مرحوم آقای محمدعلیخان فروغی بود که خیلی با سواد بود و علاوه بر آنکه طرف مشورت رضا قرار میگرفت ساعتها مینشست و برای رضا از تاریخ گذشته ایران تعریف میکرد و حتی او را تعلیم خط میداد و سواد میآموخت. ما هم در آن موقع مینشستیم و صحبتهای محمدعلیخان را گوش میکردیم. واقعاً تاریخ را خوب میدانست و وقتی صحبت میکرد چنان قشنگ حرف میزد که ما صدای چکاچک شمشیر نادرشاه را میشنیدیم!* فروغی علت همه بدبختی ایرانیان را اعراب پیرامون ایران میدانست و ایران را مادر همه ادیان الهی و وحدانی آئین زرتشت است و بقیه ادیان به ترتیب از روی آئین باستانی ایرانیان تقلید شدهاند. بنده باید عرض کنم که مرحوم محمدعلیخان فروغی که مدتها وزیر فرهنگ و معارف بود و خیلی خدمات به فرهنگ مملکت ما کرد به تاریخ بسیار وارد بود و همین روایتهای تاریخی او بکلی ضمیر رضا را عوض کرد. پی نوشت: 1- تاریخ ایرانی 2- موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران


