دموکراسی به مفهوم حکومت مردم توسط مردم، به عنوان یکی از اشکال شناخته شده حکومتداری در قرن بیستم مورد توجه بسیاری از حکومتهای دنیا قرار گرفت.

پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷ - ۰۸:۰۹
دموکراسی در قرن بیستم
کلمـه دموکراسی یک کلمـه یونانـی بوده که به مفهـوم «حکومت مردم» میباشد. مفکوره دموکراسی برای هزاران سال مـورد بحث بوده است، اما هیـچ نـوع تعریف مشخـص از برداشت دموکراسی در میـان مـردم جهـان وجـود ندارد که همـه با آن موافـق باشند. درمیان سایر چیزها، دموکراسی موضـوع است که همیشـه در حـال تغییر و تـکامل یافتن است. اگر چـه، چیزهـای وجـود دارد که بسیـاری معتقـد اند به دموکراسی مرتبط میباشد، مانند برابری انسان ها در مرتبت و حقوق، آزادی عقیده، آزادی مطبوعات و آزادی بیان و برگزاری انتخابات آزاد که تمام اینها نزد قانون برابر است. دریک جامعه دموکراتیک که انتخابات عمومی و آزاد برگزار میشود، مردم میتوانند به سیاستمداران و احزاب که از آنها در ساختن پالیسی به سطـح کشور، منطقه و محل نمایندگی میکنند رأی بدهند.سیاستمداران و احزاب که زیـادترین آراء را بدسـت بیـاورنـد کسانـی خواهنـد بـود که بیشتر در تصمیم گیری سهیم هستند. اصل بنیادی در جامعـۀ دموکراتیک این است که قـدرت با در نظر گرفتن احترام به حقوق انسان اعمال میگردد. به این معنـی که کسانیکه تصمیم گیرنده نباید افراد و گروه های مخالف را سرکوب کنند. تمامی افراد جامعه حق اظهار نظر دارند. دموکراسی در قرن بیستم ساموئل هانتینگتون در تعریف از دموکراسی قرن نوزدهم و بیستم از سه موج مردم‌سالاری صحبت نموده است. وی معتقد است اولین موج دموکراسی از قرن نوزدهم شروع شد و تا سال 1919، پس از جنگ جهانی اول به طول انجامید. این دوره، زمانی بود که خیلی از مردم‌سالاریهای قدیمی‌تر اروپای غربی و آمریکای شمالی پدید آمده بودند. با این حال به‌تدریج رشد مردم‌سالاریها متوقف شد و در طول دوره بین دو جنگ جهانی، قبل از موج دوم مردم‌سالاری که پس از جنگ جهانی دوم در سال 1945 شروع گردید، کاهش یافت. در موج دوم، دولتهای متعددی به بازسازی دموکراسی پرداخته و یا در امتداد صفوف مردم‌سالار قرار گرفتند. البته مهم است که توجه داشته باشیم که بخشهایی از اروپای مرکزی، شرقی و جنوب به نظامهای اقتدارگرای آن زمان تبدیل شدند. سپس موج سوم مردم‌سالاری در سالهای 1960 آغاز گردید و می‌توان گفت تا به امروز نیز به اجرا درآمده است. با این توصیف کلی از مراحل دموکراسی، فارغ از موج اول که با حکومت رضاشاه مصادف بود، می‌توان گفت محمدرضاشاه پهلوی در هیچ‌یک از ادوار دموکراسی، به این نوع حکومت علاقه‌مند نشد. این موج در مبارزه با استعمار کشورها در آفریقا و شرق میانه آغاز شد و ظهور مردم‌سالاری در جنوب اروپا و آمریکای لاتین و همچنین ظهور مردم‌سالاریهای جدید در مرکز و شرق اروپا پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را در برمی‌گرفت. وی برداشت و تعریف خاصی از دموکراسی داشت. تعریف محمدرضاپهلوی از دموکراسی تعریف شاه از دموکراسی در عمل و نظر کاملاً متناقض و عجیب بود. البته این تناقض متأثر از منافع سیاسی وی و نیز شرایط کشور بود. شاه که حکومت خود را مدیون تلاشهای آمریکا و انگلیس می‌دانست در ظاهر از اصول آن کشورها به خصوص دموکراسی نیز تعریف می‌نمود و اهداف کشور را با کشورهای دموکراتیک یکسان می‌پنداشت. «هدفهای اساسی ما و ملل دموکراسی غرب یکسان و این تساوی آرمانها مایه افتخار ما و ملل مغرب زمین است». شاه دموکراسی غرب را به دلایل خاصی چون احترام به آزادی بیان، تمجید کرد و بارها در ستایش از آن صحبت نمود. در یک نمونه در مصاحبه‌ای با اوریانا فالاچی که از آن به عنوان بدترین مصاحبه وی نیز یاد می‌شود گفته بود: «کشورهایی که شیفته دموکراسی حقیقی هستند همواره عقیده دانشمندان و صالحان را محترم داشته آن را به کار می بندند». از سویی دلبستگی شاه به دموکراسیهای غربی و به‌خصوص آمریکایی به این دلیل بود که به گفته شاه این کشور برخلاف امپراتوریهای سابق هیچ‌گاه در اندیشه تصرف و تسلط بر ملت ما نبوده است... شاه با اظهار این نکته که روابط فرهنگی و سیاسی و اقتصادی ایران با دموکراسیهای غربی چندین قرن سابقه دارد معتقد بود حال که مردم و دولتهای کشورهای آزاد غربی ابراز علاقه کرده‌اند ما را یاری دهند چرا باید از این کمک محروم بود؟ اما وجه تناقض اعتقادات شاه به دموکراسی از آنجا ناشی می‌شد که محمدرضاشاه در رابطه با مردم ایران به چنین نوعی از حکومت اعتقاد نداشت. البته دیدگاه وی در رابطه با دموکراسی در ایران را می‌توان به دو دوره زمانی تفکیک نمود: شاه که اقدامات خود را کاملاً دموکراتیک می‌دانست در ستایش آن در کتاب "مأموریت برای وطنم" نوشت: «چون شاه مشروطه هستم دلیلی نمی‌بینم که مشوق تشکیل احزاب نباشم و مانند دیکتاتورها تنها از حزب دست نشانده خود پشتیبانی نمایم... حزب ملیون حزب محافظه‌کار است و حزب مردم باید نقش چپ را بازی کند». شاه در مصاحبه با فالاچی در رابطه با حکومت سلطنتی و اعمال قدرت بر مردم گفته بود: «برای انجام کارها قدرت لازم است، برای نگهداری قدرت هیچ احتیاجی به اجازه یا مشورت با کسی نیست و نباید با کسی در مورد تصمیمها بحث کرد». دوره اول از زمان آغاز پادشاهی تا اوایل دهه 40 است. در این دوره شاه ظاهراً تلاشهایی برای استقرار حکومت دموکراتیک نمود. درواقع ایدئولوژی رسمی ــ و البته نه واقعی ــ دولت شاه بر آن بود که سرانجام هدف نهایی و غایی از نوسازی و توسعه اجتماعی نیل به مشارکت سیاسی گسترده خواهد بود. به گفته شاه، «اصلاحات ارضی، آزادی زنان و سهیم شدن کارگران در سود کارگاهها تنها مقدمه بودند. هدف ما برقراری حکومت مردم به وسیله مردم و دستیابی به دموکراسی قانونی واقعی بود». بر این اساس وی به شکلی ظاهراگرایانه و دستوری در راستای گسترش مشارکت سیاسی که لازمه دموکراسی بود، اقدام به تأسیس دو حزب ملیون به رهبری اقبال و حزب اقلیت به رهبری علم نمود که می‌توان گفت هر دو حزب عملاً زیر نظر شاه عمل کرده و از او تبعیت می نمودند.اما در عمل همین اقدامات محدود و دستوری شاه در راستای ایجاد احزاب سیاسی، از درون ساخت قدرت بود نه بیرون از آن. از این رو می‌توان گفت هیچ یک از آن اقدامات نمادین در راستای حکومت دموکراتیک نبود. درواقع وی اعتقادی به دموکراسی در ایران نداشت. این موضوع در عمل بعد از دهه 40 وسعت و قدرت بیشتری یافت و اندک نهادهای دموکراتیک نیز به‌تدریج حذف گشت و یا در نهادهای دویتی ادغام شد. ضرورت قدرت غیردموکراتیک در ایران: دهه 40 و 50 برخلاف تفکرات شاه در دهه 20 و 30 که بر استقرار نهادهای شبه دموکراتیک متمرکز بود، در دهه 40 و 50 عکس این دیدگاه را شاهد هستیم. شاه در این دوره به این باور رسید که دموکراسی برای ایران زود است و حذف حکومت سلطنتی نتیجه‌ای جز هرج و مرج نخواهد داشت. وی حکومت سلطنتی را تنها شکل منطقی و موجه برای مردم ایران می‌دانست که ریاست آن هم با شخص خود شاه باشد. درواقع شاه نیاز داشت برای حفظ و تداوم قدرت خود، به چنین توجیحاتی دست زند. از دیگر ادعاهای وی در خصوص ضرورت حکومت سلطنتی، ظل‌اللهی بودن تخت و تاج پادشاهی بود که به وسیله آن سعی می‌کرد مردم را به اطاعت از خود وادار کند و حکومت خود را مشروع و الهی جلوه دهد. «شاه ادعا می‌کرد به خدا اعتقاد دارد و در حقیقت به وسیله او به منظور انجام یک رسالت انتخاب شده است». نتیجه این سیاست در نهایت شکست مفتضحانه وی و همراه شدن مردم با موج انقلاب جهت مبارزه با استعمار و استبداد داخلی بود که خود را در قالب انقلاب اسلامی نمایان ساخت. پی نوشت: 1- شاهی که از دموکراسی منزجر بود، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران 2- سایت informationsverige

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها