طلبه شهيد، جعفر آهنگري روشناوند، در سال 1349 در روستاي كوچك و زيباي «روشناوند» از توابع شهرستان گناباد، چشم به جهان گشود. قبل از رفتن به دبستان فراگيري قرآن را به اتمام رساند و بر زورق علم و معرفت تحصيل را آغاز كرد.

جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷ - ۰۰:۰۰
شهيد جعفر آهنگري
طلبه شهيد، جعفر آهنگري روشناوند، در سال 1349 در روستاي كوچك و زيباي «روشناوند» از توابع شهرستان گناباد، چشم به جهان گشود. قبل از رفتن به دبستان فراگيري قرآن را به اتمام رساند و بر زورق علم و معرفت تحصيل را آغاز كرد.
از همان سال‌هاي آغازين، علاقه خويش را به فراگيري علوم ديني ابراز نمود و در سال 1362 به مدرسه علميه گناباد عزيمت نمود و پس از چند سال، بر خوان كرامت ثامن‌الحجج، امام رئوف، حضرت علي‌بن موسي‌الرضا عليه‌السلام نشست و به ادامه تحصيل پرداخت.

این طلبه جوان، در ساليان تحصيل همواره مي‌ديد كه فرزندان اين مرز و بوم دست از جان و تن شسته و در كوه‌هاي سر به فلك كشيده غرب و خاك نيلگون جنوب به دفاع از خاك پاك ميهن در برابر تجاوز ددمنشانه رژيم بعث مي‌پردازند.

خود همواره در صدد فرصتي بود تا به جرگه آنان بپيوندد و اداي دين كند؛ ولي سن كم، بهانه‌اي بود كه او را از رسيدن به آرزوي ديرينه باز مي‌داشت. پانزده ساله بود كه شيريني حضور در عمليات «والفجر9» را چشید. لباس بسيجي به تن كرد و به مسلخ جان‌هاي افلاكي پا نهاد.

سرانجام این طلبه مبارز، در 25 فروردين سال 1365 با اصابت تركشی به سر مباركش، خونين‌بال از مريوان به دیار معشوقش نينوا پر کشید و پیکر مبارکش طی مراسمی با شکوه در زادگاهش در جوار قبور شهدا آرمید.

وصیت‌ شهید:
از برادران و خواهرانم مي‌خواهم كه مرا حلال كنند و براي آمرزش گناهانم دعا كنند و در دعاها مرا ياد كنند./ هميشه خدا را در پيش روي خودتان داشته باشيد و ذكر خدا بر لب بياوريد و از نيايش غافل نباشيد كه «الا بذكرالله تطمئن‌القلوب».

خاطره‌ای از مادر شهید:
زماني که مي‌خواست راهي شود، تا سه روز مرتب مي‌گفت: مادر جان! مرا حاضر کن که مي‌خواهم بروم. به او گفتم: خوب چه چيزي لازم داري تا برايت مهيا کنم؟ وسايلت که آماده است. بعد به او گفتم تو قصد رفتن به جبهه را داري. تو در مشهد و حوزه علميه نمي‌ماني. پس راست و حسيني خودت بگو که قصد رفتن به جبهه را داري؟ جعفر رو به من کرد و گفت: آره مادر جان! مي‌خواهم به جبهه بروم. وقتي چنين گفت، رو به قبله کردم و گفتم: خدايا! فرزندم را آماده کرده‌ام، خودت بپذير. جعفر با مشت به سينه‌اش کوبيد و گفت آمين! البته من با اين دعا، قبولي دعاي او را از خدا مي‌خواستم، ولي او با آمين، قبولي جانش را از خدا طلب مي‌کرد.



منبع: وبسایت افق حوزه

پربازدیدها

پربحث‌ها