آيا اين سخن صحت دارد كه پيامبر اكرم(ص) در طول زندگي مباركشان و در طول همه جنگهايشان حتي يك نفر را هم نكشتند؟ لطفا شرح كاملي داشته باشيد.

شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰

 

وبگردی؛معارف،پیامبرواهل بیت،پرسمان آیا پیامبر(ص) کسی را کشته؟

آيا اين سخن صحت دارد كه پيامبر اكرم(ص) در طول زندگي مباركشان و در طول همه جنگهايشان حتي يك نفر را هم نكشتند؟ لطفا شرح كاملي داشته باشيد.

پاسخ: ما تا حال نديدهايم كه پيامبر اكرم (ص) در جنگهاكسي را كشته باشد و آن حضرت در سخت ترين لحظات جنگ پناهگاه اصحاب خويش بوده است چنانكه از اميرالمومنين علي (ع) نقل شده كه مي فرمايد: «وقتي كه جنگ و نبرد شدت ميگرفت و نبرد تن به تن آغاز مي شد به رسول خدا(ص) پناه مي برديم و او را سپر خويش قرار مي‌داديم و در اين هنگام هيچ كدام از ما از او نزديك تر به دشمن نبود.») بيهقي، ابوبكر احمد بن حسين، دلائل النبوه، تحقيق عبدالمعطي قلعجي، بيروت، دارالكتب العلميه، 1405ق، چاپ اول، ج3 ص69-70 ؛ تاريخ طبري، ج2 ص426)
و نيز عمران بن حصين گويد: «پيامبر(ص) در برابر لشكري قرار نگرفت، مگر اينكه او اول كسي بود كه ضربه مي زد.»( صالحي شامي، محمد بن يوسف، سبل الهدي و الرشاد، بيروت، دارالكتب العلميه، 1414ق، چاپ اول، ج7 ص47)
در ادامه به سه نمونه از شجاعتهاي حضرت اشاره مي كنيم:
1. نمونه اي از شجاعت و دليري رسول خدا(ص) كه منجر به اسلام آوردن عده اي از مشركان گرديد، در نبرد غطفان بود. در طول مسير ،حضرت به محلي به نام «ذي امر» رسيد. باران شديدي گرفت. پيامبر(ص) كه براي قضاي حاجت رفته بود گرفتار باران شده و خيس شد. حضرت كه نهر «ذي امر» را ميان خود و اصحابش فاصله قرار داده بود، جامه هاي خود را در آورده و فشرد و براي اين كه خشك شود بر درختي افكند و خود زير آن دراز كشيد. اعراب مشرك كه متوجه همه كارهاي پيامبر(ص) بودند، به دعثور كه سرور و سالارشان بود گفتند: « اكنون به محمد دسترسي داري. چون او از ياران خويش جدا مانده است پس اگر از آنها كمك بخواهد، كسي نيست تا او را نجات دهد. برو و او را بكش. او در حالي كه شمشيرش را كشيده بود حركت كرد و بالاي سر حضرت رسيد و گفت: اي محمد! اكنون چه كسي تو را از من حفظ مي كند؟ فرمود: خدا. در اين لحظه جبرئيل چنان به سينه دعثور كوفت كه شمشير از دستش رها شد، پيامبر(ص) شمشير را برداشت و بر سر او ايستاد و فرمود: حالا چه كسي تو را از من حفظ مي كند؟ گفت: هيچ كس، و اشهد ان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله و سوگند به خدا از اين پس هيچ جمعي را بر ضد تو گرد نمي آورم. پيامبر(ص) شمشير را پس دادند. دعثور نزد قوم خود برگشت. به او گفتند: چه ميگفتي شمشير در دست تو و او در اختيارت است؟ گفت: به خدا تصميم من همان بود كه گفتم ولي مردي سفيد چهره و بلند قامت در نظرم آمد كه چنان به سينه ام كوفت كه به پشت در افتادم و دانستم كه او فرشته است. پس شروع به دعوت قوم خود به اسلام نمود و آيه ي 14 سوره ي مائده درباره او نازل شد.) واقدي، محمد بن عمر، المغازي، تحقيق مارسدن جونس، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1409ق، چاپ سوم، ج1، ص196 و بلاذري، احمد بن يحيي، انساب الاشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلي، بيروت، دارالفكر، 1417ق، چاپ اول، ج1 ص311)
2.همچنين در غزوه حنين هنگامي كه ترس و اضطراب در دل مسلمانان افتاده بود، و عده ي بسياري از آنها فرار كرده و بسياري كشته و زخمي شده بودند، پيامبر(ص)(ص) در جاي خود محكم ايستاده و از چپ و راست با شمشيرش با دشمن مبارزه نموده و با صداي بلند مي فرمود: انا النبي لا كذب، أنا ابن عبد المطلب، يعني: من پيامبر(ص) هستم و دروغي در كار نيست و من پسر عبدالمطلب هستم. (تاريخ طبري، ج3 ص76 ؛ بيهقي، ابوبكر احمد بن حسين، پيشين، ج1 ص177 و واقدي، محمد بن عمر، پيشين، ج3 ص902(مسلمانان بانگ وي را شنيده و شجاعت خود را بازيافته و بار ديگر پيرامون پيامبر(ص) گرد آمده و مبارزه كردند، تا اينكه به پيروزي دست پيدا كردند. بدينسان همه پيامبر(ص) را شجاعترين مردمان ميدانستند و صحابه از ايشان درس شجاعت و شهامت مي آموختند.
3. همچنين نقل شده است: ابي بن خلف كه از سران شرك و كفر بود؛ روزي به پيامبر(ص) گفت: من اسبي دارم كه هر روز به او علف ميدهم تا چاق و چالاك شوم و سرانجام سوار بر آن شده و تو را ميكشم. پيامبر(ص) در پاسخ او فرمود: «بلكه به خواست خدا من تو را ميكشم.»
هنگامي كه جنگ احد رخ داد ابي بن خلف ميگفت: محمد كجاست؟ سرانجام آن حضرت را شناخت و به سوي او حمله كرد. گروهي از مسلمين جلوي او را گرفتد؛ اما پيامبر(ص) به آنان فرمود: «بگذاريد جلو بيايد.» پيامبر(ص) نيزه حارث بن صمه را گرفت و به سوي ابي بن خلف حمله كرد و نيزه را بر گردن او فرود آورد؛ خراشي بر گردن او پديد آمد و نعره كشيد و ميگفت: محمد مرا كشت. يارانش او را دلداري ميدادند و ميگفتند: چرا بيتابي ميكني؛ اين خراشي بيش نيست. گفت: آري، اگر اين زخم از دودمان ربيعه و مضر وارد ميشد؛ حق با شما بود.( طبري، محمد بن جرير، تاريخ الامم والملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالتراث، 1387ق، ج2 ص518-520 ؛ مقدسي، مطهر بن طاهر، البدء و التاريخ، بيروت، دار الفكر، 1407ق، ج2 ص32-35.)


منبع:پرسمان دانشجویی

پربازدیدها

پربحث‌ها