موضوع جانشيني علي(ع) از آن چنان جايگاه و اهميّتي برخوردار بود كه اصحاب‏ راستين پيامبر(ص) به تأسّي از آن حضرت، در هر مناسبت و رويداد مرتبط با اين مسئله، آن‏را مطرح و براي اثبات امامت حضرت علي(ع) بدان استناد مي‏ كردند.

شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰

جانشينان پيامبر(ص)
سيره و روش هر پيامبري از پيامبران الهي، تعيين وصّي و جانشين براي خويش بوده است تا پس از رحلت وي كارها و مسئوليت هاي او را به انجام رساند.
زمامِ امر تعيين وصي، هم چون تعيين خود پيامبر به دست خداست و پيامبر به امر خدا اقدام به تعيين و معرفي جانشين مي‏ كند؛ چنان كه وقتي رئيس يكي از قبايل معروف عرب به‏ رسول خد(ص) پيشنهاد كرد در صورت واگذاري مسئوليت رهبري جامعه اسلامي پس ازخود به آن قبيله، وي حاضر است همه نيروها و امكانات قبيله خود را در اختيار آن حضرت‏ بگذارد، رسول خد(ص) با صراحت فرمود:«اَلْاَمْرُ اِلي اللَّه يَضَعُهْ حَيْثُ يَشَاءُ؛ امر امامت و جانشيني پس از من به دست خداست كه هر كجا بخواهد قرار مي‏دهد».(402)
آخرين پيامبر الهي، حضرت محمد بن عبداللَّه(ص)، در طول حيات بيست و سه ساله ‏نبوت، بارها با بيانات مختلف و در مناسبت هاي گوناگون، موضوع وصايت و جانشيني خود را مطرح و وصي، بلكه اوصياي خود را تعيين و به مردم معرفي كردند.
آن حضرت در اجراي اين سياست، با استناد به سيره پيامبران پيشين فرمودند: «لِكُلِّ نَبِي وَصِي وَ وارثٌ وَ اِنَّ عَلَياً وَصيّي وَ وارِثي؛ براي هر پيامبري، وصّي و وارثي است؛ و علي، وصّي و وارث من است».(403)
رسول خد(ص) در اين سخن نوراني، حضرت علي(ع) را به طور مطلق وصّي و وارث‏ خود معرفي كرده، و اين، بدان معنا است كه همه اختياراتي كه در دوران حياتش داشته،حضرت علي(ع) پس از رحلت پيامبر(ص) دارا مي ‏باشد.
موضوع جانشيني علي(ع) از آن چنان جايگاه و اهميّتي برخوردار بود كه اصحاب‏ راستين پيامبر(ص) به تأسّي از آن حضرت، در هر مناسبت و رويداد مرتبط با اين مسئله، آن‏را مطرح و براي اثبات امامت حضرت علي(ع) بدان استناد مي‏ كردند.(404)
ابوذر در دوران خلافت عثمان در مسجد رسول خد(ص)، حديث وصايت رابراي مردم‏ بازخواني مي‏ كرد.(405) خود حضرت علي(ع) هنگام بيعت مردم با آن حضرت، مكّرر مي ‏فرمود:«من وصّي رسول خدايم».(406) و نيز بر اين نكته تأكيد داشت كه موضوع وصايت در ميان ‏اهل بيت پيامبر(ص) خواهد بود نه بيرون از آن.(407)
شيعه در اثبات جانشيني حضرت علي(ع) و يازده فرزند او - به ترتيب: حسن بن علي،حسين بن علي، علي بن حسين، محمد بن علي، جعفر بن محمد، موسي بن جعفر، علي بن‏ موسي، محمد بن علي، علي بن محمد، حسن بن علي و حجة بن الحسن المهدي (عليهم ‏السلام)- ضمن برشمردن خصال و كمالات اين امامان معصوم، بر اين اصل استوار تأكيد مي ‏كند كه ازعدالت و لطف خدا نسبت به بندگانش به دور است كه مسئله جانشيني پيامبر(ص) و رهبر ي‏پس از او را مُهمل گذارد و بندگان خود را در بلا تكليفي و سر در گمي رها كند، چه آنكه همان‏ ملاحظات عقلي كه فرستادن پيامبران را ايجاب مي‏ كند، امر امامت و رهبري پس از ايشان را براي عهده ‏داري ولايت پيروانشان، الزام مي ‏نمايد.
افزون بر اين، هدايت و رهبري الهي جامعه، عميق ‏تر و پيچيده ‏تر از آن است كه زمام آن به‏ مردم واگذار گردد. افراد بشر هر چند نخبه باشند، بر اثر محدوديت هاي علمي و شناختي و وابستگي ها و گرايش هاي فكري، سياسي، قومي و.... چه بسا اشخاصي را براي جانشيني‏ پيامبر(ص) و رهبري جامعه برگزينند كه هيچ سنخيتي با پيامبر و آرمان هاي او نداشته باشند. تنها خداست كه از صلاحيتهاي افراد و لغزش ناپذيري و عصمت آنان آگاه است و مي‏ تواند با شناساندن اين افراد توسط رسولان خويش، راه پيامبران را تداوم و آرمان هاي آنان را تحقق ‏بخشد.
در كنار ادلّه عقلي، ادلّه نقلي از جمله آيات فراواني در شأن حضرت علي(ع) و وصايت ‏ايشان پس از پيامبر(ص) دلالت دارد، از قبيل آيه تبليغ،(408) آيه ولايت،(409) آيه اولي الامر،(410) آيهصادقين(411) و آيه ذوي القربي.(412) روايات اثبات كننده جانشيني حضرت علي(ع) از رسول‏خدا(ص) نيز بسيارند؛ از جمله: حديث غدير،(413) حديث منزلت،(414) حديث دار،(415) حديث‏اُخوّت،(416) حديث سدّ ابواب(417) و حديث نجوا.(418)
علاوه بر آن افتخارات و امتيازات آن حضرت در طول زندگي پر بركتش با رسول ‏خدا(ص) نيز مؤيّد اين حقيقت مي ‏باشد كه علي(ع) شايسته ‏ترين فرد براي جانشيني ‏پيامبر(ص) مي ‏باشد. برخي از اين افتخارات عبارت است از: تربيت در دامن رسول ‏خدا(ص)،(419) پيشي گرفتن در اسلام،(420) خوابيدن در بستر پيامبر(ص) در ليلة المبيت،(421) امين ‏رسول خدا(ص) در انجام دادن سفارش ها و بازگرداندن امانت هاي مردم(422) و مجاهدت در جنگ ها و پرچم داري آنها به ويژه جنگ هاي بدر، احد، خندق و خيبر.(423)
با توجه به اين دلايل و شواهد بسيار روشن است كه شيعه، حضرت علي(ع) و يازده‏ فرزند او را جانشينان بلافصل رسول خد(ص)، و امامت آنان را تداوم رسالت پيامبر(ص) وتأمين كننده اهداف و آرمان هاي آن حضرت مي‏ داند.


خاتم اوصياء

آخرين جانشين و وصي رسول خد(ص)، همانا حضرت مهدي(عج) مي ‏باشد كه نام ايشان‏ در روايات شيعه و سني مطرح و معرفي شده است. او آخرين حجّت و ذخيره الهي است كه با ظهورش جهان را پر از عدل و داد مي ‏سازد. در اين جا به نکاتی از زندگاني و احوالات ایشان اشاره مي‏ شود.

1. خصوصيات فردي‏

حضرت مهدي(عج) در پانزدهم شعبان سال 255 هجري در شهر سامرّا ديده به جهان‏ گشود.(424) نام و كنيه آن حضرت، نام و كنيه رسول خدا حضرت محمد(ص) است.(425) اين هم نامي‏ بي ‏دليل نيست، بلكه گوياي اين حقيقت است هم چنان كه پيامبر(ص) با طلوع رسالت خود جهانيان را از جهل و گمراهي نجات داد، دوازدهمين جانشين وي نيز با ظهور خود بشريت را از تاريكي و ضلالت خواهد رهانيد.
سيره امامان معصوم بر ذكر نكردن نام آن حضرت بود و براي معرّفي ايشان به ذكر القاب ‏حضرت بسنده مي ‏كردند و به شيعيان هم سفارش شده است از بردن نام آن بزرگوار خودداري ورزند.(426)
القاب ايشان بنابر آنچه در روايات بيان شده عبارت است از: مهدي - مشهورترين لقب ‏ايشان - ، قائم، منتظَر، حجت، صاحب الزمان، خلف صالح، بقيةاللّه، ولي عصر.(427) نام پدر ايشان امام حسن عسكري(ع) و نام مشهور مادر آن حضرت نرجس دختر يشوعا پسر قيصر روم است كه يكي از پارساترين زنان روزگار خود بود.(428)


2. امام مهدي(عج) در روايات‏

2 - 1. روايات شيعه‏
وجود امام مهدي(عج) و امامت آن حضرت پس از امام حسن عسكري(ع)، از مسائل مسلّم و غير قابل انكار نزد عالمان شيعه است كه آن را با تكيه بر روايات قطعي و صحيح در كتابهاي‏ خود آورده ‏اند كه به نمونه‏ هايي اشاره مي ‏كنيم:
ابوبصير از امام صادق(ع) و آن حضرت از پيامبر(ص) نقل كرده كه فرمود:« مهدي از فرزندان من است، نامش نام من و كنيه ‏اش كنيه من است، از نظر اخلاق و خلق ت‏شبيه ‏ترين مردم به من است. براي او غيبت و حيرتي خواهد بود تا اين كه مردم در آيين ‏شان،دچار گمراهي شوند. در آن زمان مهدي مانند ستاره فروزان به مردم رو مي‏ نمايد و زمين را ازعدل و داد پر مي ‏كند؛ آن سان كه از ظلم و ستم پر شده است».(429)
اصبغ بن نُباته مي ‏گويد: روزي نزد اميرمؤمنان علي(ع) آمدم، او را متفكّر و خيره شده به ‏زمين يافتم. عرض كردم: يا امير المؤمنين! چگونه است كه شما را متفكر و خيره شده به زمين ‏مي‏ بينم، آيا نسبت به آن راغب شده ‏اي؟! حضرت فرمودند:«نه، سوگند به خدا، هرگز حتي براي يك لحظه به زمين و دنيا رغبت و ميلي نداشتم؛ ولي به‏ مولودي مي‏ انديشيدم كه پس از من و يازدهمين از فرزندان من است؛ همان مهدي كه زمين رااز عدل و داد پر مي ‏كند، آن سان كه از ظلم و ستم پر شده است».(430)
عبدالعظيم حسني مي ‏گويد: بر آقايم امام جواد(ع) وارد شدم و مي‏ خواستم از قائم سؤال ‏كنم كه آيا او همان مهدي است يا غير اوست. حضرت قبل از سؤال من، سخن آغاز كرد و فرمود: «اي ابوالقاسم! قائم ما همان مهدي است كه لازم است در غيبت او انتظارش را بكشند و درهنگام ظهورش اطاعتش كنند و او سومين نسل‏ از فرزندان من است».(431)
2 - 2. روايات اهل سنت‏
بسياري از دانشمندان و بزرگان اهل سنت، ضمن اشاره به نام و لقب حضرت مهدي(ع) ولادت ونسب، صفات، ظهور، جايگاه و نقش ايشان را در ادامه امامت و رهبري مورد تأكيد قرار داده ‏اند،(432) به پاره‏اي از احاديث آنها اشاره مي‏ كنيم:
ابو سعيد خِدري مي‏ گويد: پيامبر(ص) فرمود: «مهدي از من است. او داراي پيشاني باز و روشن و بيني كشيده‏ اي است، زمين را پر از عدل و داد مي‏ كند، آن سان كه از ظلم و ستم پر شده است، هفت سال فرمانروايي مي‏ كند».(433)
هم او نقل مي ‏كند كه پيامبر فرمود: «شما را به مهدي مژده دهم، او در حال اختلاف مردم و وقوع زلزله‏ ها، در ميان امّتم ‏برانگيخته مي ‏شود، زمين را از عدل و داد پر مي‏ كند، آن گونه كه از ظلم و جور پر شده است. ساكنان آسمان و زمين از او خشنود مي ‏شوند، ثروت را به طور صحيح تقسيم مي‏ كند».(434)
ابن عباس نقل مي‏ كند كه پيامبر(ص) فرمود: «جانشينان و اوصياي من و حجت هاي خدا بر آفريدگانش بعد از من، دوازده نفرند؛ اولين آنها علي‏ و آخرين آنان فرزندم مهدي است. روح خدا عيسي بن مريم فرود آمده، پشت سر مهدي نمازمي‏ گزارد و زمين به نور پروردگارش روشن و تابناك مي‏ گردد و - شعاع - سلطنت و حكومتش ‏شرق و غرب زمين را فرا مي‏ گيرد».(435)
هم او از پيامبر(ص) نقل مي ‏كند:«من آقاي پيامبران هستم و علي بن ابي‏طالب سرور اوصياست؛ اوصياي من دوازده نفرند؛ اولين ‏آنها علي بن ابي طالب و آخرين شان مهدي(عج) است».(436)
محمد بن حنفيه از پيامبر(ص) چنين نقل مي‏ كند:«مهدي از ما اهل بيت است، خداوند كار او را در يك شب اصلاح مي‏ كند».(437)
ابو سلمه - چوپان شتران پيامبر(ص) - مي ‏گويد: از پيامبر(ص) شنيدم كه فرمود: «شبي كه خداوند مرا در آسمان ها سير داد، به من فرمود... اي محمد! من، تو و علي، فاطمه، حسن، حسين و امامان از فرزندان او را، از نور خود آفريدم... سپس فرمود: به طرف راست عرش‏ توجه كن كه من متوجه آن ناحيه شدم، ناگهان ديدم علي، فاطمه، حسن، حسين و فرزندان او تامهدي را كه در ميان انبوهي از نور ايستاده و نماز مي ‏گزارند و مهدي در وسط آنها بود، انگار ستاره درخشاني است، خداوند فرمود: اي محمد! آنان حجت هاي من‏ هستند و از ميان عترتت، مهدي انتقام گيرنده است. سوگند به عزت و جلالم، او حجت اوليايم و انتقام گيرنده از دشمنان م‏است».(438)


3. تاريخ و علت غيبت‏

پنج سال نخست عمر شريف امام زمان(ع)، با زندگاني امام حسن عسكري(ع) همراه بود وپس از شهادت ايشان در سال 260 هجري قمري، آن حضرت نيز از نظرها پنهان و دوره غيبت‏ وي آغاز شد. اين دوره شامل دو بخش است: غيبت صغري و غيبت كبري. غيبت صغري ازسال 260 تا 329 هجري، به مدت 69 سال ادامه داشته است. در اين مدت، شيعيان بيشتر به ‏وسيله نائبان خاص امام زمان(ع) با ايشان ارتباط داشته‏ اند. پس از رحلت چهارمين سفير و نايب خاص آن حضرت در سال 329 هجري قمري، غيبت كبري آغاز شده و تا كنون ادامه‏ دارد.(439)
براي غيبت امام زمان(ع) دلايل چندي شمرده شده است، از جمله حفظ جان امام، آزمايش مردم و... كه در ادامه شرح مختصر هر كدام مي ‏آيد.
3 - 1. حفظ جان امام(ع)
ادامه زندگي امام زمان(ع) و در امان بودن از خطر دشمنان، از اصلي‏ ترين دلايل غيبت آن‏ حضرت به شمار آمده است.
بر پايه روايات متعدد پيش از تولد حضرت مهدي(عج)، سخت‏گيري ها و مراقبت هاي‏ ويژه‏اي از سوي دستگاه حاكم صورت گرفت تا از تولد ايشان جلوگيري نمايند، اما به فضل ‏پروردگار موفق به اين كار نشدند.(440)
اگر مسأله غيبت امام مهدي(عج) نبود، حاكمان ستمگر او را نيز مانند پدران بزرگوارشان‏ شهيد مي‏كردند و زمين از حجّت خداوند خالي مي ‏شد.
بنابراين، پنهان شدن امام زمان(ع) از ديدگان مردم، بهترين تدبير براي حفظ جان آن‏ حضرت بود كه از سوي خداوند متعال صورت گرفت، چنان كه در روايات بسياري اين ‏مطلب بيان شده است.(441)
3 - 2. آزمايش مردم‏
در برخي روايات، آزمايش مردم، دليل غيبت امام عصر(ع) قلمداد شده است. غيبت امتحان ي‏است كه خداوند شيعيان را در معرض آزمايش قرار داده تا معلوم شود چه كسي ثابت ‏قدم و استوار، بر امامت امام دوازدهم باقي مي ‏ماند. ثقة الاسلام كليني در بخشي از كتابشان (الكافي) به اين موضوع پرداخته ‏اند و رواياتي را ذكر كرده ‏اند،(442) از جمله:
امام صادق(ع) فرمودند:«اين امر - فرج امام عصر(ع) - پيش نخواهد آمد، مگر پس از نا اميدي و به خدا سوگند اين كار رخ‏ نخواهد داد، مگر آنكه شما از يكديگر شناخته شويد و مورد آزمايش قرار گيريد تا آنكه سعادتمند به سعادت برسد و شقاوتمند به شقاوت».(443)
امام باقر(ع) در پاسخ به اين سؤال كه فرج مهدي(عج) كي خواهد بود، فرمود:«فرج و ظهور حضرت اتفاق نمي‏ فتد، مگر آن‏كه شيعيان به شدت در امتحان الهي وارد شوند».(444)
امام كاظم(ع) نيز فرمودند:«اين غيبت، آزمايشي است از سوي خداوند كه خدا با آن مردم را مي‏ آزمايد».(445)
3 - 3. آزادي از يوغ بيعت امام عصر(ع) با طاغوتهاي زمان‏
اگر آن حضرت ظهور داشتند، بايد به رسم زمانه با حاكم زمان خود - كه در روايات طاغوت‏ خوانده شده - بيعت مي ‏نمودند و چون بيعت تعهدآور است، پس غيبت ايشان راهي است‏ براي عدم تحقق بيعت ایشان با طاغوت چرا كه حضرت مأمور به تقيه هم نبودند؛ از اين رو، آن ‏حضرت در هنگام ظهور، از آزادي عمل بيشتري برخوردارند، بدون آنكه به كسي تعهدي‏ داشته باشند. امام رضا(ع) مي ‏فرمايد:«براي آن حضرت غيبت واقع شد، تا هنگامي كه با شمشير قيام كند، بيعت هيچ كس بر گردنش ‏نباشد».(446)
حضرت ولي عصر در توقيعي براي اسحاق بن يعقوب، درباره علت غيبت چنين‏ نوشته اند: «اما درباره علت غيبت، خداوند متعال مي‏ فرمايد: اي كساني كه ايمان آورده‏ ايد! از چيزهايي ‏پرسش نكنيد كه اگر - پاسخ آن - بر شما آشكار شود، برايتان ناخوشايند باشد. همه پدران من ‏تقيه نمودند و با طاغوتيان زمان بيعت نمودند، ولي من در پس پرده غيبت قرار گرفته ‏ام تابيعت طاغوتيان بر گردنم نباشد و در هنگام خروج آزادانه قيام نمايم».(447)
3 - 4. رازي از رازهاي خداوند
برخي از روايات نيز غيبت آن حضرت را رازي از رازهاي خداوند بر شمرده ‏اند. امام‏ صادق(ع): «او - امام عصر(ع) - غيبتي خواهد داشت كه بايد واقع شود و هر اهل باطلي در آن ترديد خواهد كرد. پرسيدم: براي چه؟ فرمود: حكمت غيبت ايشان، همان حكمت غيبت حجت هاي پيش از ايشان است، حكمت اين غيبت آشكار نخواهد شد، مگر پس از ظهور ايشان، هم چنان كه‏ حكمت كارهاي خضر(ع) مانند سوراخ كردن كشتي، كشتن پسر بچه و برداشتن ديوار، پس از جدا شدن آن دو براي موسي(ع) آشكار شد».(448)
رسول خد(ص) به جابر بن عبداللَّه انصاري فرمود: «اي جابر! اين امر - غيبت امام دوازدهم - رازي از رازهاي خداوند بوده كه بر بندگانش مخفي‏ است».(449)
3 - 5. آماده پذيرش نبودن جامعه جهاني‏
حضرت مهدي(عج) به تقدير الهي به ظلم در جهان پايان مي‏ بخشد و عدالت را در پهنه زمين‏ مي‏گستراند. چون اجراي اين طرح بزرگ، بدون آمادگي فرهنگي مردم امكان نمي‏ پذيرد، و آنها بايد به طور واقعي در طلب مصلح كل بر آيند و خواهان او گردند؛ خداوند نيز فرموده:«إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّي‏ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ ؛ خداوند وضع هيچ قومي را تغيير نمي‏دهد تا اين كه آنان خود را تغيير دهند». (رعد،آیه11)
خواجه نصيرالدين طوسي در اين باره مي ‏گويد: وُجُودهُ لُطفٌ و تَصَرفُهُ لُطْفٌ اَخَرُ وَ عَدَمُهُ مِنّا؛ وجود امام، لطف خداوند است و تصرف او (بودنش در ميان مردم و تدابير امور ايشان) لطف‏ ديگري است و نبودن آشكار او (در ميان ما) از ناحيه ماست.(450)
از اين رو بر شيعه است كه با عملكرد صحيح خود زمينه ظهور آن حضرت را فراهم‏ نمايد، و منتظر آمدن چنين مصلحي باشد كه در روايات، انتظار فرج بهترين عمل قلمداد شده ‏است.(451)

امامت، منصبي الهي‏

امامت در لغت به معناي پيشوايي، پيشروي و رهبري، و امام به معناي پيشوا، جلودار واقتدا شونده است.(452) راغب مي‏ گويد: امام، پيروي ‏شونده است؛ چه انسان باشد كه به سخن و عمل او اقتدا شود و يا نوشته يا غير آن، حق باشد يا باطل.(453) ليكن مراد ما از امام و امامت در اين بحث، پيشوايي و پيشواي حق است. امامت از منظر شيعه در يك تعريف كوتاه و گويا چنين است: «الإمامةِ رئاسَةً عامَّةً إلهيَّةً في أُمُورِ الدّين و الدّنيا؛ امامت، رياست همه جانبه الهي در امور دين و دنياي امّت است».(454)
اسلام در راستاي الفباي اين رياست همه جانبه امام‏(عليه السلام) براي او شئوني قائل شده تا بتواند به نحو احسن از عهده اين مسئوليت برآيد؛ شئوني هم چون رهبري جامعه، مرجعيت ديني‏مردم، قضاوت و داوري و ولايت باطني و وساطت در فيض. در حقيقت، امام از همه شئون‏پيامبر(صلي الله عليه وآله) جز نبوت و دريافت وحي برخوردار مي‏ باشد. حديث منزلت گوياي اين حقيقت ‏است.(455) جايگاه رفيع امامت در ميان ديگر معارف ديني در بيان پيشواي هشتم، علي‏ بن‏موسي‏ الرضا(عليه السلام) اين‏ گونه ترسيم شده است: «إنَّ الإمامَةَ هِي مَنْزِلَةُ الأنبِياء وَ إرْثُ الأوْصِياء. إنَّ الإمامَةَ خِلافَةُاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ خِلافَةُالرَّسولِ... إنَّ الإمامَةَ أُسُّ الإسلامِ النّامي‏ وَ فَرْعُهُ السَّامي ؛ امامت، مقام و منزلت پيامبران و ارث جانشينان انبيا است. امامت جانشيني خدا و رسول او است... امامت، پايه و اساس اسلام رشد يابنده و شاخه سربلند آن است».(456)
با توجه به اين جايگاه بلند امامت و شئون الهي امام‏(عليه السلام) شيعه منصب امامت را هم چون‏نبوت، منصبي الهي و تعيين امام(‏عليه السلام) را به امر خدا و نصّ و معرفي پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي ‏داند و معتقد است مسئله جانشيني پيامبر(صلي الله عليه وآله) و رهبري امت پس از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) از موضوعاتي نيست‏ كه امت در آن وارد شده و اظهارنظر نمايند و با پيشنهادِ فردي يا شورا يا انتخابات و يا هر راهي ديگر، كسي را به امامت برگزينند.
براي اثبات اين ادّعا علاوه بر آنچه گفته شد، دلايل و مستندات فراواني از كتاب و سنّت‏ وجود دارد كه ما به يك آيه و يك گزارش تاريخي از سيره و سخن پيامبر(صلي الله عليه وآله) بسنده مي‏كنيم.گوياترين آيه براي اثبات الهي بودن منصب امامت، آيه 124 سوره مباركه بقره است:«وَإِذِ ابْتَلَي‏ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَتِي قَالَ لاَ يَنَالُ‏عَهْدِي الظَّالِمِين ؛ به يادآور هنگامي كه خداوند ابراهيم را با كلماتي آزمود و او به خوبي از عهده آنها برآمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم. ابراهيم گفت: آيا از نسل من نيز اماماني قرار خواهي داد؟ خداوند فرمود: عهد من مقام امامت به ستمكاران نمي ‏رسد».(بقره،آیه 124)
آيه ياد شده دربردارنده چند نكته است:
1. امامت آخرين مرحله از سير تكاملي حضرت ابراهيم بوده است؛ زيرا وي پسر از پيامبري و طي مراحل سخت و آزمايش‏ هاي گوناگون دوران نبوت به مقام امامت رسيده ‏است.
2. درخواست حضرت ابراهيم از خداوند مبني بر استمرار امامت در فرزندانش به ‏صورت كلّي پذيرفته نشده است، زيرا خداوند در پاسخ او با اين جمله كه: «لاينال عهدي الظالمين؛ عهد و پيمان من به ستمكاران نمي‏ رسد»، به او فهماند كه اين مقام زيبنده هر كس نيست.
3. امامت هم چون نبوّت، عهد و منصبي الهي است و امام همانند پيامبر فقط توسط خداوند تعيين و نصب مي‏ گردد. در آيه شريفه، دو فراز بر اين نكته تأكيد دارد: يكي جمله: «اني جاعلك للناس اماما»كه خداوند جعل و نصب را به خود نسبت داده است‏ و ديگري جمله «لاينال عهدي الظالمين» كه از امامت به عهد الهي تعبير كرده كه زمام آن تنها در دست خدا است. امّا سيره و سخن پيامبر(صلي الله عليه وآله) در اين رابطه: رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در اوايل بعثت نزد قبيله بني‏ عامر بن صعصعه كه از قبايل بزرگ و متنفذ عرب بود، رفت و آنان را به اسلام فراخواند. رئيس قبيله، با استفاده از اين فرصت به افراد قبيله گفت: اگر من اين جوان را از قريش ‏بگيرم به دست او بر عرب چيره خواهيم شد. در پي اين طرح، در پاسخ به دعوت پيامبر(صلي الله عليه وآله) ‏گفت: اگر دست بيعت به تو دهيم و در پرتو حمايت ما خدا تو را بر مخالفانت چيره ساخت، آيا امر حكومت و زمام داري بعد از تو از آنِ ما خواهد بود؟ رسول خدا(صلي الله عليه وآله) فرمود:«إنَّ الأمْرَ إلي‏اللَّه يَضَعُهُ حَيث يَشاء؛ امر امامت و جانشيني من به دست خدا است؛ هر جا كه بخواهد قرار مي ‏دهد». رئيس قبيله با دريافت اين پاسخ صريح و قاطع رسول خدا(صلي الله عليه وآله)، از رسيدن به هدف خود مأيوس شد و گفت: آيا ما گردن‏هايمان را براي تو هدف تيرهاي عرب قرار دهيم، ولي بعد از پيروزي تو، حكومت از آن ديگري باشد؟! هرگز چنين كاري نمي‏ كنيم.(457)


جمع ‏بندي و نتيجه ‏گيري‏

- امام به عنوان كسي كه رياست همه جانبه الهي در امور دين و دنياي مردم را برعهده دارد، داراي همه شئون پيامبر(صلي الله عليه وآله) جز نبوت است و شيعه با توجه به اين جايگاه رفيع، امامت رامنصبي الهي مي ‏داند. دلايل نقلي بسياري اعم از آيات و روايات بر الهي بودن منصب امامت دلالت دارد، ازجمله: از آيات، آيه 124 سوره مباركه بقره و از روايات، سخن رسول خدا(صلي الله عليه وآله)خطاب به‏ رئيس قبيله بني‏ عامربن صعصعه كه زمام امر رهبري پس از من به دست خدا است. نتيجه‏آنكه: امامت هم چون نبوت، منصبي الهي است و تعيين و نصب امام از حوزه اختيار مردم ‏خارج مي‏باشد./ح
--------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
402) السيرة النبوية، ابن هشام، ج 2، ص 66.
403) اصول كافي، ج 1، ص 355.
404) انساب الاشراف، ج 3، ص 43؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 179؛ مروج الذهب مسعودي، ج 2، ص 428 و 430 و ج 3،ص 12؛ مستدرك، حاكم، ج 3، ص 172.
405) تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 171.
406) الاحتجاج، طبرسي، ج 1، ص 231.
407) نهج البلاغه، خ‏2.
408) مائده(5)، آيه 67.
409) مائده(5)، آيه 55.
410) نساء(4)، آيه 59.
411) توبه(9)، آيه 119.
412) شوري(42)، آيه 23.
413) مسند احمد حنبل، ج 4، ص 281.
414) شواهد التنزيل، ج 1، ص 191؛ مسند احمد، ج 1، ص 185.
415) تاريخ طبري، ج 2، ص 34؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 63 .
416) انساب الاشراف، ج 1، ص 217 و 318 و ج 10، ص 63؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 300.
417) خصال، صدوق، ص 552.
418) همان.
419) نهج البلاغه، خطبه 193.
420) الطبقات الكبري، ابن سعد، ج 3، ص 258.
421) السيرة النبوية، ابن هشام، ج 2، ص 121.
422) فروغ ابديت، ج 1، ص 357 به نقل از سيره حلبي، ج‏2، ص‏3.
423) صحيح بخاري، ج 4، ص 5 و 12؛ انساب الاشراف، ج1، ص 429؛ فروغ ابديت ج2، ص 649.
424) اصول كافي، كليني، ج 1،ص 580 ؛ ارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 339.
425) همان؛ كشف الغمه، اربلي، ج 3، ص 235.
426) اصول كافي، ج 1، ص 580 ؛ كمال‏الدين و تمام النعمه، ص 381 252 و 393.
427) اعلام الوري، طبرسي، ص 418؛ بحارالانوار، ج 51 ، ص 30.
428) مروج الذهب، مسعودي، ج 2، ص 145؛ تاريخ الاسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 3، ص 451 - 446؛ ارشاد، شيخ‏مفيد، ج 2، ص 339.
429) بحارالانوار، ج 51، ص 72.
430) كتاب الغيبه، نعماني، ص 42 - 41.
431) بحارالانوار، ج 51، ص 156.
432) ر.ك: الكامل في التاريخ، ج 7، حوادث سال 260؛ تذكرة الخواص، ابن جوزي، ص 325؛ وفيات الاعيان، ابن‏ خلكان، ج 4، ص 176.
433) سنن ابي داوود، با حواشي محمد محيي الدين عبد الحميد، ج 4، ص 107.
434) مسند احمد حنبل، ج 3، ص 37.
435) ينابيع الموده، ج 1 - 3، جزء سوم، ص 108.
436) همان.
437) سنن ابن ماجه، با حواشي محمد فؤاد عبدالباقي، ج 2، ص 1367.
438) فرائد السمطين، ابراهيم بن محمد شانعي، ج 2، ص 320 - 319.
439) تاريخ الغيبه الصغري، سيد محمد صدر، ص 345، دارالتعارف للمطبوعات.
440) الغيبه، نعماني، ص 134.
441) كمال الدين و تمام النعمة، ص 481؛ الغيبة، شيخ طوسي، ص 203.
442) ر.ك: الكافي، ج 1، ص 431.
443) همان، ص 481.
444) بحارالانوار، ج 52 ، ص 133.
445) همان، ص 204.
446) كمال الدين و تمام النعمة، ص 480.
447) الاحتجاج، طبرسي، ج 2، ص 471.
448) كمال الدين و تمام النعمة، ص 482.
449) بحارالانوار، ج 51، ص 73.
450) كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، علامه حلي، ص 385.
451) منتخب الاثر، ص 498 - 496.
452) فرهنگ فارسي، ج 1، ص 346؛ قاموس قرآن، ج 1،ص 121.
453) الإمام المُؤتَمّهُ به إنساناً كان يُقْتَدي بقوله أو فعله، أو كتاباً أو غير ذلك محقّاً كان أو مبطِلاً. المفردات، ص 24).
454) الهيات، سبحاني، ج 2، ص 510؛ ألفين علامه حلّي، ص 2.
455) سخن پيامبر(صلي الله عليه وآله) خطاب به حضرت علي(‏عليه السلام): «أفَلا يَرضي ياعلي أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسي إلّا أنّه‏لانبي بعدي؟»، السيرة النبوية، ابن ‏كثير، ج 4، ص 13 - 12؛ سيره ابن ‏هشام، ج 4، ص 136).
456) بحارالانوار، ج 25ص 123 - 122.
457) السيرة النبويّه، ابن‏ هشام، ج 2، ص 66.
منبع:سراج نت

پربازدیدها

پربحث‌ها