تأثیرپذیری پیامبر(ص) و قرآن از فرهنگ زمانه عرب صدر اسلام نمونه ادعای «نقد قرآن»
دکتر سها این مبنا را در بسیاری از شبهات کتاب خویش تکرار می کند و آن را اساس اشکالات متعدد بر قرآن قرار داده است.ایشان مطلب را تحت عنوان محیط زندگی مطرح کرده و می نویسد:
«قرآن به شدت تحت تأثیر فرهنگ و سنت ها و زبان عربی است. مثلاً فهم بسیاری از کلمات و مفاهیم قرآن نیاز به آشنایی به فرهنگ و سنن عربی در زمان محمد دارد. بسیاری از آداب و رسوم عربی به عنوان احکام قرآن و اسلام مطرح شده است مثل ماه های حرام، برده داری، تحقیر زن، کاروان زنی، و نحوه برخورد با دشمنان. مثلاً بت پرستی در محیط مکه بسیار رایج بوده است در حالی که در ایران خدای واحد پرستش می شد و در روم مسیحیت رایج بود. ولی محمد تحت تأثیر شدید محیطش، محور اصلی قرآن را مبارزه با بت پرستی قرار داده است غافل از اینکه این همه بحث از بت پرستی به درد نقاط دیگر جهان و یا آینده بشریت نمی خورد.
مثال دیگر کشتی های بادبانی است که در زمان محمد رایج بوده است. بارها در قرآن به نقش باد در پیش راندن کشتی اشاره شده و آن را خواست خدا دانسته است. مثل:
هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ (یونس/ 22)؛
ترجمه: او کسی است که شما را در خشکی و دریا می گرداند تا وقتی که در کشتی ها باشید و آنها با بادی خوش آنان را به پیش براند.
غافل از اینکه به زودی موتورهای متنوع جای باد را می گیرند این امر هم مؤید آن است که قرآن کار محمد است نه خدا چون خدا از آینده خبر دارد.
بخش عمده ای از قرآن در پاسخ به حوادث روزمره محیط مدینه و مکه نازل شده است. مثلا واقعه ای اتفاق می افتاد یا جنگی در می گرفت و محمد پس از آن حوادث آیاتی را در مورد آنان نازل می کرد. حتی بسیاری از آیات در توضیح زندگی خصوصی محمد است مانند آیات افک که در مورد تهمت زنا به عایشه به طور تفصیل سخن می گویند در صورتی که این ریزه کاری های جزئی فائده ای برای اعصار دیگر ندارد.
در مجموع محمد قادر نشده است که کتابی فرافرهنگی و همگانی بیاورد».
و نیز دکتر سها سحر را یکی از خرافات فرهنگ عرب می داند که به قرآن راه یافت و می نویسد:
« وَمِن شَرِّ النَّفَاثَاتِ فِي الْعُقَدِ (فلق/ 4)؛
«ترجمه: (بگو پناه می برم) از شر دمندگان افسون در گره ها».
وَاتَّبَعُوا مَا تَتْلُوا الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيَمانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمانُ وَلكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُمْ بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنْفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ (بقره/ 102)؛
«ترجمه: و آنچه را که شیطان ها در سلطنت سلیمان خوانده بودند پیروی کردند و سیلمان کفر نورزید لیکن آن شیطان ها به کفر گراییدند که به مردم سحر می آموختند و آنچه بر آن دو فرشته هاروت و ماروت در بابل فرو فرستاده شده بود با اینکه آن دو هیچ کس را تعلیم نمی کردند مگر آنکه می گفتند ما آزمایشی هستیم پس زنهار کافر نشوی و آنها از آن دو چیزهایی می آموختند که به وسیله آن میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند هرچند بدون فرمان خدا نمی توانستند به وسیله آن به احدی زیان برسانند و چیزی می آموختند که برایشان زیان داشت و سودی بدیشان نمی رسانید و قطعا دریافته بودند که هر کس خریدار این باشد در آخرت بهره ای ندارد و چه بد بود آنچه خود را به آن فروختند اگر می دانستند».
ـ اعراف: قَالُوا يَامُوسَى إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَإِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ * قَالَ أَلْقُوا فَلَمّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُو بِسِحْرٍ عَظِيمٍ * وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنْ أَ لْقِ عَصَاكَ فَإِذَا هِيَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ (اعراف/ 115ـ117)؛
«ترجمه: گفتند ای موسی آیا تو می افکنی و یا اینکه می افکنیم گفت شما بیفکنید و چون افکندند دیدگان مردم را افسون کردند و آنان را به ترس انداختند و سحری بزرگی در میان آوردند و به موسی وحی کردیم که عصایت را بینداز پس ناگهان آنچه را به دروغ ساخته بودند فرو بلعید».
آیات فوق به صراحت وجود حقیقی سحر را تأیید می کنند در حالی که هیچ دلیل یا مشاهده علمی وجود واقعی سحر را تأیید نکرده است. سحر از خرافه های دنیای باستان است».
بررسی
از مطالب دکتر سها در این مورد چند پیش فرض، پرسش و شبهه قابل برداشت است:1ـ فرهنگ عرب صدر اسلام کلاً خرافه و باطل بوده است.
2ـ پیامبر(ص) و قرآن تحت تأثیر کامل فرهنگ عرب بوده اند.
3ـ مطالب خرافی و باطل فرهنگ عرب وارد قرآن شده است.
4ـ هر کتابی که از عناصر فرهنگی زمان خویش بهره ببرد محکوم است، از این رو قرآن قابل قبول نیست.
5 ـ نمونه های متعددی از تأثیرپذیری قرآن از فرهنگ زمانه وجود دارد. از جمله شأن نزول ها (در جنگ و زندگی خصوصی پیامبر) و توجه به محیط (بت پرستی، ماه های حرام و آداب و رسوم عرب).
6 ـ قرآن کتابی زمان مند و مکان مند است، پس فرافرهنگی و همگانی (جهانی و جاودانی) نیست.
تذکر: لازم به یاد آوری است که سرچشمه این مطلب (تأثیرپذیری قرآن و پیامبر(ص) از فرهنگ زمانه) در سخنان خاورشناسان (مستشرقان) یافت می شود و قرآن پژوهان مسلمان در ایران و جهان عرب بارها به این مطلب پاسخ داده اند لیکن دکتر سها به این پاسخ ها توجه نکرده یا اطلاع نداشته است و دوباره همان اشکالات را مطرح کرده است.
پاسخ تفصیلی
برای روشن شدن مطلب لازم است نخست رابطه قرآن با فرهنگ زمانه عرب قبل اسلام توضیح داده شود سپس به نمونه های مطرح شده توسط دکتر سها بپردازیم.البته با توجه به اینکه این بحث قبل از دکتر سها در بین نویسندگان معاصر مطرح بوده است در اینجا به سخنان آنها (همچون دکتر سروش و ...) نیز اشاره می کنیم.
ديدگاه ها
صاحب نظران در مورد ارتباط قرآن با فرهنگ عرب قبل از اسلام ديدگاه ها و رويکردهاي متفاوتي ارائه کرده اند که مي توان آن ها را در سه دسته اساسي تقسيم بندي کرد.ديدگاه اول: عدم ارتباط قرآن با فرهنگ عرب (تأثير ناپذيري کامل)
برخي از صاحب نظران برآنند که قرآن کريم به هيچ وجه تحت تأثير فرهنگ عرب قبل از اسلام قرار نگرفته و قرآن با فرهنگ عرب ارتباط ندارد.
دکتر مجيد طالب تاش در اين مورد بعد از تأکيد بر عربي بودن فرازماني و فرامکاني بودن قرآن مي نويسد:
«قرآن، نه تنها از اينکه تحت تأثير فرهنگ عربي واقع شده باشد، سخني به ميان نياورده و ازجاي گرفتن در تنگناي فرهنگ عربي آن روز خبر نداده است که پيوسته فرهنگ عرب ها را نقد نموده و در راستاي فرهنگ سازي براي آنها تلاش کرده است».
سپس با تفاوت گزاري بين زبان عربي و فرهنگ عربي مي نويسد:
«به اعتقاد ما سياق آيات و لحن آنها به گونه اي است که به روشني مي توان به اين پرسش ها، پاسخ منفي داد. يعني ضرورت ندارد خواننده با فرهنگ عربي آشنا شود تا به فهم تک تک آيات دست پيدا کند بلکه کافي است که خواننده در جاده زبان عربي حرکت کند و انديشه خرد خويش را به کار گيرد تا روشنايي اين نجوم برخوردار گردد».
سپس با ارائه معياري در اين زمينه مي نويسد:
«چنانچه براي کشف اين ارتباط به بررسي آيات قرآن بپردازيم، بديهي است آن دسته از آياتي را که بدون توجه به فرهنگ عربي، مقصود و منظور خويش را بيان کنند به گونه اي که خواننده بتواند با پشت سر نهادن لفظ، خود را به معنا برساند، مي توان آن متن را بي ارتباط با فرهنگ عربي دانست. يعني اگر فهم متن، بدون آگاهي از فرهنگ عربي حاصل آيد، روشن مي شود که خود متن هم بي ارتباط با فرهنگ عربي است، اما آياتي که بدون آگاهي از فرهنگ عربي، معنايش رخ ننمايد، تحت تأثير فرهنگ عربي قرار گرفته است».
آنگاه مثال هاي متعددي از آيات قرآن که ارتباطي به فرهنگ عرب ندارد بيان مي کند مثل آل عمران / 2 و 19، نجم / 4 و در ادامه آيات را به اکثريت و اقليت تقسيم مي کند و مي نويسد:
«کثيري از آيات روح بخش قرآن کريم از همين وضعيت برخوردار است و اين نشان مي دهد که هرگز نبايد حضور فرهنگ عربي در قرآن را پا به پاي زبان عربي جست وجو نمود و آيات آسماني را بر سر خوان فرهنگ جزيرة العرب ميهمان نمود.
اما قليلي از آيات وجود دارد که مي توان آثاري از حضور فرهنگ عربي در آنها مشاهده نمود. اين بخش از آيات نيز به دو دسته قابل تقسيم اند. دسته اول که بيشتر آنها را در بر مي گيرد، به گونه اي چينش شده اند که مخاطب همچنان بدون گذر از فرهنگ عربي، مي تواند معناي متن را در پشت پرده لفظ حاضر بيابد. مثلاً آنجا که مي فرمايد: أَفَلاَ يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ(غاشيه / 17)، هر کس با فرهنگ عربي آشنا باشد مي داند که مردم جزيرة العرب براي حمل و نقل در بيابان ها از شتر استفاده مي کردند اما آيا اين آشنايي براي فهم معناي آيه ضروري است؟ پاسخ اين سؤال، منفي است زيرا چنانچه شخص ناآگاه از اين فرهنگ، با اين متن مواجه شود، در مي يابد که خداوند سبحان، انسان ها را به نگرش در کيفيت آفرينش حيواني فرا خوانده که نمونه اي از موجودات هستي است، و نگرش دقيق در زندگي اين حيوان به عصر پيامبر و محدوده جغرافيايي وطن او منحصر نمي شود بلکه در هر عصري مي توان در شيوه زيستي و کيفيت خلقت شتر تحقيق و پژوهش نموده و از هدفدار بودن اين آفرينش پرده برداشت. همين داستان درباره موزه هاي رديف شده، خرما و انگور، انار و انجير، تقويم قمري حوران سرچشمه و نيز صادق است.
اما قليلي از اين دسته آيات در قرآن وجوددارد که براي فهم دقيق آن، عبور از فرهنگ عربي لازم مي نمايد. اين آيات نسبت به ساير آيات، بسيار اندک هستند، ولي همين تعبيرها نيز به گونه اي است که روح متن و پيام آن هيچ گونه وابستگي به فرهنگ عربي ندارد: مثلاً، وقتي مي فرمايد: لاِيلاَفِ قُرَيشٍ * إِيلاَفِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ * فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ * الَّذِي أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ (سوره قريش). هر چند آشنايي با فرهنگ قريش و کوچ هاي زمستانه آنها، به فهم آيه کمک مي کند اما بيان آيه آن چنان است که در همين جا هم روح آيه و پيام اصلي آن در قالب زمان نهفته است و مي توان بدون آشنايي با اين فرهنگ کوچ نشيني، به آن پيام دست يافت. براي نمونه يک نفر فارسي زبان، با انديشيدن به پوشش «لفظ» در مي يابد که حاصل معناي آيات چنين است: «قريش مي بايست پروردگار اين بيت را پرستش نمايد، زيرا آنها را با دو کوچ زمستاني و تابستاني مأنوس کرده است تا هم گردونه تجارت و زندگي شان بگردد و هم در وطن ايمن باشند».
به اعتقاد ما، در همين آيه آن مقدار از فرهنگ عربي که به فهم آيه کمک مي کند را خود متن در دسترس خواننده نهاده است يعني از آن مي توان دريافت که عرب هاي آن عصر، دو کوچ زمستانه و تابستانه داشته اند».
و در پايان نتيجه مي گيرد که:
«اصولاً وابسته کردن متن غير بشري قرآن به فرهنگ عربي، به منفعل بودن خداوندي مي انجامد که ذات مقدسش از هر گونه انفعالي مبراست، به ويژه که اين متن، پيامي جهاني دارد و مخاطبش، ناس يعني مردم تمام عصرها و نسل هاست.
نتيجه؛
قالب زبان عربي، پوششي بر معارف قرآن کريم است که براي رسيدن به معناي آن، کنار زدن اين پوشش لازم و ضروري است. چون انسان ها براي انتقال معاني از قالب زبان استفاده مي کنند، بنابراين چنين مسئله اي درباره هر گونه متني صادق است و خداوند متعال نيز از عربي بودن زبان قرآن، سخن گفته است.اما براي متن، پوششي از فرهنگ عربي قرار ننهاده اند، و عبارت ها در تنگناي فرهنگ عربي عصر پيامبر اسلام خود را عرضه نکرده اند، زيرا اين متن براي تمام انسان ها و در تمام عصرها فرو فرستاده شده است. بنابراين، نبايد به گونه اي فرود آيد که فهم آن وابسته به آشنايي با فرهنگ مردمان يک عصر باشد، و چه بسا که آداب و رسوم و فرهنگ مردم آن عصر، به دست فراموشي سپرده شود. در اين صورت فهم متن نيز با خلل و مشکل جدي مواجه خواهد شد.
قرآن، زبانش عربي مبين است يعني زباني که از روشنايي کافي براي پيام رساني و نورافشاني بر جان انسان ها، برخوردار است. به اعتقاد ما نه تنها متن قرآن، به فرهنگ جزيرة العرب وابسته نيست که خود به فرهنگ سازي بي سابقه اي اقدام نموده است. اين فرهنگ سازي قرآن، سبب شده تا هم فرهنگ عرب ها و هم فرهنگ ديگر جوامعي که از روشنايي وجود آن بهره برده اند، به شدت تحت تأثير قرار مي گيرند و در سايه اين تأثيرپذيري به بستري جديد نايل آيند».
منبع:پرسمان


