دين الهي ،بر راستي استوار است و راستي خود معيار شناخت دين حقيقي از غير آن است.وجود تناقض در سخنان و كردار يك مدعي ،معيار باطل بودن اوست.

سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰
نقضهاي موجود در عقايد بهائيت

نقضهاي موجود در عقايد فرقه بهائيت چيست؟

تناقضات در كتب بهائي
بررسي و نقد بهائيت ، در اين مقاله مختصر، صرفا با استناد به كتب موثق بهايي كه در همه محافل آنها در دسترس است، و حتي الامكان فقط كتب نوشته شده توسط دو شخص اول بهاييت يعني آقاي علي محمد شيرازي ملقب به باب و ميرزا حسينعلي ملقب به بها مي باشد به تناقضاتي كه در كتب آنها موجودمي باشد استناد ميكند.
آقاي باب و مساله امام زمان
در صفحه بيست و هفت از كتاب صحيفه عدليه ايشان مينويسد: حصرت امام حسن عسكري داراي فرزندي بنا محمد بوده كه قائم اسلام و صاحب الزمان است.
در صفحه پنج توضيح لغات و اصطلاحات كتاب بيان فارسي در تفسير حرف ميم كه در صفحه پنجاه و هشت آمده ميگويد: امام دوازدهم، محمد ابن الحسن العسكري.
در لوح الف در كتاب اسرار الآثار جلد يك صفحه صد و هشتاد به بعد مضامين زير را ميبينيم: بعضي نسبت داده اند كه من ادعاي امامت و يا رسالت كرده ام. (خدا ايشان را به سبب اين تهمت بكشد)!!!… عده أي ديگر نسبت بابيت به من داده اند، (خدا ايشان را لعنت كند)!!!. از براي حضرت بقيه الله بعد از نواب اربعه ديگر نايبي وجود ندارد و هر كس چنين ادعايي كرد (بر همه واجب است كه او را بكشند.)!!! سپس اعلام ميكند كه امروز امام زمان محمد ابن حسن العسكري امام بر حق و حجت خدا ميباشد.

آقاي باب و مساله امام دوازدهم شيعه

در صفحه پنج از كتاب صحيفه عدليه ميرزا عليمحمد راجع به دين اسلام بحث ميكند و ميگويد: اين شريعت مقدسه نسخ نخواهد شد، بلكه حلال محمد حلال است تا روز قيامت و حرام محمد حرام است تا روز قيامت.
در صفحه هفتاد و هشت از كتاب رحيق مختوم جلد اول در ترجمه آيه 40 سوره احزاب (كه من اين آيه را در مقاله تحت عنوان اسلام تنها آيين يكتاپرستي مورد استناد قرار داده ام) از قول آقاي ميرزا حسينعلي معروف به بها الله ميگويد: رسالت و نبوت به حضرت محمد صلي الله عليه ختم گرديد و مقام من رسالت و نبوت نبوده و نيست. در صفحه صد و چهارده از قاموس توقيع جلد اول دقيقا اين مطلب تكرار شده است.

آقايان عليمحمد و حسينعلي و مساله خدا

ميرزا عليمحمد در صفحه پنجم از لوح هيكل الدين كه ضميمه بيان عربي است، خود را ذات خدا و هستي او معرفي مينمايد.
ميرزا حسينعلي نيز به صورت جداگانه در صفحه دويست و بيست و نه از كتاب مبين اظهار ميدارد: لا اله الا انا المسجون الفريد. يعني نيست خدايي بجز من زنداني تنها.
آقايان بهايي در جريان هستند كه تفسير دستورات و مطالب كتب طبق اين آيين حرام است، و بايد ظاهر عبارات را بپذيرد. پس بر هر بهايي واجب است كه هر دو ادعا را قبول كرده و تا اينجا دو خدا داشته باشد، يكي ميرزا عليمحمد كه طبق همين آثار اشاره شده، يكروز خود را عبد امام دوازدهم حضرت محمد ابن حسن العسكري ميدانست، بعد به درجه قائميت، و بعد بتدريج تا حد خدايي صعود فرمود. و دومي هم آن خداي تنها و زنداني بود. محققين در علوم اديان هم بدانند كه بيشترين آيات عذاب كه در قرآن وعده داده شده براي دو دسته است: يكي مشركيني كه براي خداي زمين و آسمان شريك قائل شوند كه مثالشان روشن است. دوم كساني كه به اسلام كافر شوند كه آنها هم مثالشان روشن است. محافل محترم بهاييت(البته اگر چيزي از شما باقي مانده) توجه كنيد: اگر مشكلتان براي تبليغ در ايران رسميت يافتن است، من همان كتب چاپ خودتان را با هر تيراژي كه بخواهيد چاپ و به رايگان در ايران پخش ميكنم.
البته اگر با رسميت يافتن فرجي حاصل ميشد در ساير نقاط جهان كه رسمي بوديد و هستيد و تازه بماند كه فقط بيست و چند سال است كه شما اجازه جفنگ بافتن نداريد و قبل از آن كه همه نظام و سرمايه ايران در خدمتتان بود چه كرديد؟
يكي از نقاط ضعف كساني كه حرف درست و منطقي براي گفتن ندارند در طول تاريخ سركوب مخالفين و عدم اجازه طرح ديدگاههاي مخالف بوده است. البته اين كار غير متمدنانه از اين دين بقول خودشان فوق العاده مترقي و جهاني بعيد است و فقط يك اشاره كوچك در صفحه صد و نود و هشت كتاب بيان شده كه ميگويد: تمام كتابهاي عالم را به غير از كتب امري و آنچه در قلمرو بيان نگارش يافته از بين ببريد.
بهاييها ببينيد اين دستورات دستور خداست؟ مردم ببينيد اين دين آسماني است؟ مردم ببينيد اين كتابها الهي است؟ من جرات نميكنم اينجا آن جملات را بيآورم و ميتوانيد تلفني سوال كنيد، اما بهايي عزيزي كه اين مطالب را خواندي و ميخواني و بعد هم ماخذش را يادداشت ميكني و اگر گذاشتند كتابها را ببيني عين آنرا در همان صفحه ميخواني، من ميدانم كه از كودكي ترا در اين محدوده محصوره زنداني عقايدي كردند كه الآن فقط با همه وجودت به آن عادت كرده أي و نميخواهي و نميتواني جامعه به ظاهر دوست داشتني خود را ترك نمايي يا از طرد شدن ميهراسي. آري جدايي از دوستان صميمي و خاطرات شاد كنار آنها سخت است، من ميفهمم و با تمام وجود احساس ميكنم كه جدايي از خانواده چقدر سخت است، جدايي از پدر و مادر و برادري كه همه لحظات عمر در كنارت بوده اند بسيار سخت است اما جدايي از خدايي كه همه اين سالها بالاي سرت بوده و اينهمه ظلم تو را ديده، و با اين حال اينهمه نعمت به تو عطا كرده سخت نيست؟ آيا تحمل اين جدايي را ازين به بعد هم خواهي داشت؟ آيا ميخواهي همين كيش آبا و اجدادي را بر دوش بكشي اگر چه آنها جايگاهي جز آتش برايشان نباشد؟ آيا آنها گناه تو را هم بر دوش خواهند كشيد يا تو آنجا به تنهايي مسوول اعمال خود خواهي بود؟ آيا بدنت آنقدر قوي شده كه تحمل عذابهايي كه در قرآن برايت نوشته اند بياورد؟ من ميدانم كه شما در اين جريان و در بوجود آمدن آن هيچ گناهي نداشته ايد.
ميدانم كه نگذاشته اند شما حتي اين دستورات را ببينيد. ميدانم كه لحظه لحظه عمر شما در جامعه اي گذشته كه ديگر مجال تحقيق در هيچ زمينه اي به شما داده نشده است كه اگر تحقيق كرده بوديد اينها را خوانده بوديد. اما هنوز هم دير نشده.
اين شايد آخرين فرصتي باشد كه خداوند به شما ميدهد تا شايد چشمانتان باز شود و ببينيد كجا ميرويد. و اين مژده را به شما بدهم كه خداوند عالم كسي را كه همه عمر بخاطر جهالت در كفر به سر برده و گناه كرده، اگر مسلمان شود، از جبران ما فات معاف فرموده و وعده داده كه تمام گناهان او را به ثواب تبديل مينمايد.
اين بزرگترين پاداشي است كه خدا به وي ميدهد، شايد چون خروج از كفر امريست كه مگر به لطف خداوند ممكن نميباشد و در پي آن نعمت پيدا كردن دوستاني پاك و زندگي در جامعه اي متعالي دين الهي ،بر راستي استوار است و راستي خود معيار شناخت دين حقيقي از غير آن است.وجود تناقض در سخنان و كردار يك مدعي ،معيار باطل بودن اوست.ياس و پويا وحبيب و بابك مطالبي در اين موضوع گرد آورده اندكه مي خوانيد:
براي شروع ، مطالبي كه در اين راستا قابل طرح است و در كلمات رهبران بهائي دوگونه طرح شده يا عمل شده است را ارائه مي كنم.از نقل مدارك صرفنظر مي نمايم زيرا در سايت به تفصيل منابع ذكر شده است.

بخش اول:عناوين بعضل تناقضات به اختصار

1-وحدت عالم انساني
برخورد از نوع اول:
همه انسانها برابرند و از اصلي واحد و تفاوتي ندارند...
برخورد از نوع دوم:
الف -سياهان آفريقائي خلقتشان گاوي است!
ب- غير بهائيان نزد خدا به شكل حيوان هستند!
2-تبليغ
برخورد از نوع اول:
تبليغ ،امري واجب است در همه جا و هر وقت و براي همه كس
برخورد از نوع دوم: تبليغ در اسرائيل ممنوع است و تبليغ اسرائيلي حتي در خارج حرام است
3-ادب
برخورد از نوع اول:
بها :ادب پيرهن من است و بايد ادب سرلوحه باشد
برخورد از نوع دوم:
يحيي (برادرم)سگ و گرگ و كلاغ و مار و الاغ و پشه و وزغ است
4-تساوي زنان
برخورد از نوع اول:
همه در حقوق مساوي هستندو شهري و روستائي فرقي ندارند
برخورد از نوع دوم: مهريه زن شهري طلا و مهريه زن روستائي نقره است
5- خدا
برخورد از نوع اول:
ما بهائيان موحدو يكتا پرستيم
برخورد از نوع دوم:
الف: جناب ميرزا حسينعلي گويد: نيست خدائي جز من خداي زنداني!
ب: هم ايشان : همه خدايان از ترشح خدائي من به خدائي رسيدند!!
6-خاتميت
برخورد از نوع اول:
نبوت به وجود حضرت محمد صلي الله عليه و آله خاتمه يافت
برخورد از نوع دوم :
شريعت اسلام ابتدا توسط باب نسخ شد بعد شريعت باب توسط شريعت بهاء نسخ گرديد!
7- مقتضيات زمان
برخورد از نوع اول:
چون هر دوره جديدي مقتضيات جديد دارد پس دائم بايد دين جديد بيايد لذا هزار سال پس از اسلام دين جديد آمده است
برخورد از نوع دوم :
الف :امتداد دين بهائيت پانصد هزار سال است!
ب : امتداد بهائيت سيصد و شصت و پنج مليون سال است!!
8- ايران دوستي
برخورد از نوع اول:
ما ايران را دوست داريم ...
برخورد از نوع دوم :
الف:خدايا امپراطور ژرژپنجم را تاييد فرما!
ب:اي امريكائيان براي منفعت خود چاه هاي نفت ايران را دريابيد و به سوي آن بشتابيد!!
ج: بخاطر كمك به سپاهيان انگليس در فلسطين عبدالبها لقب سر دريافت مي كند!
9-- كتاب بيان
برخورد از نوع اول:
الف)قرار بود 19 واحد و هر واحد 19 باب داشته باشد، يعني 361 باب داشته باشد. چه بيان عربي و چه بيان فارسي هر دو ناقص باقي ماندند. بيان عربي 209 باب و بيان فارسي 162 باب دارد. بقيه ي آن را قرار است موعود باب كامل كند.
ب) به گفته ي شوقي: وعده‌ي الهي كه حضرت موعود، بيان فارسي را كه ناتمام مانده تكميل خواهد فرمود به انجاز پيوست.
برخورد از نوع دوم:
اضافه شدن 2 باب ايقان به 162 باب بيان فارسي آن را تكميل نمي كند.
10-كتاب ايقان
برخورد از نوع اول:
كتابي الهي است.
برخورد از نوع دوم:
تنها بيش از 150 غلط ادبي بر آن گرفته شده است.
11-كتاب ايقان
برخورد از نوع اول:
به گفته ي شوقي: در دوشبانه روز نازل شده است.
برخورد از نوع دوم:
شواهد نشان مي دهد بيش از دو سال به طول انجاميده است!
12- علم و عالمان
برخورد از نوع اول:
بهاييت مكتبي علم خواه است و يكي از تعاليمش را تطابق علم با دين مي‌شمرد و اين را براي خود افتخار مي‌داند و بر آن مي‌بالد و همه جا مطرح مي‌كند.
برخورد از نوع دوم:
باب اول از دو باب ايقان طي 58 صفحه علما را بزرگ‌ترين مانع و سدّ هدايت مردم شمرده و همه‌ي ايشان را جاه طلب و دين فروش گفته و ازمردم خواسته است اصلاً دنبال عالمان نروند.
13- ادب
برخورد از نوع اول:
الادب قميصي، ادب پيراهن من است.
برخورد از نوع دوم:
بهاءالله علماي اسلام را در ايقان همج رعاع _پشه‌هاي سر گردان_ خوانده و در جاهاي ديگري ازكتابهايش آن‌ها را ذئاب و حمر _گرگان و خران _نام نهاده امام جمعه اصفهان را رقشاء_ كرم خالدار ماده_گفته و حاج كريمخان كرماني صاحب ارشاد العوام را تراب و زاغ و كلاغ خوانده است.
14- مقام بها در زمان نوشتن كتاب ايقان
برخورد از نوع اول:
برادرش را مصدر امر و صبح ازلي مي‌خواند. باب را سلطان السلاطين و رب اعلي مي‌خواند و خود را عبد و خادم فاني مي‌شمرد.
برخورد از نوع دوم:
الف) شوقي او را در آن حال مظهر الهي مي‌دانسته كه اعظم كتب بر او نازل شده است.
ب) مدتي بعد شنيع ترين نسبت‌ها را به برادرش مي‌دهد.
15- شهادت تمامي انبياء
برخورد از نوع اول:
بهاءالله در ايقان مي‌گويد: همه انبياء باذن علماء عصر سلسبيل شهادت را نوشيدند
برخورد از نوع دوم:
عيسي عليه السلام از ميان قوم غائب شد و به فلك چهارم ارتقاء فرمود.
**************

بخش دوم:بعضي تناقضات با توضيحي مختصر

1-طهارت و عدم طهارت
در كتاب اقدس چاپ تهران ص 74 آمده است :
كذلك رفع الله حكم دون الطهاره عن كل الاشيا
(اين چنين خداوند ، حكم پاك نبودن را از اشياء برداشت.)
و در ص 75 آمده است :
قد انغمست الاشياء في بحر الطهاره في اول الرضوان
(هر آينه همه چيز در اول رضوان در درياي طهارت و پاكي غوطه ور شد)
اما گويا ايشان فراموش كرده اند كه در جاي ديگر كتاب اقدس نگاشته اند:
و حكم باللطافه (بالطهاره) الكبري و تغسيل ما تغبر من الغبار و كيف الاوساخ المنجمده و دونها، اتقوا الله و كونوا من المطهرين......طهروا كل مكروه بالماء الذي لم يتغير بالثلاث.اياك ان تستعملوا الماء الذي تغير بالهواء او بشيء اخر
(و حكم شده است به پاكي بزرگتر!!! و شستن آن چه غبار گرفته تا چه رسد به چرك هاي جامد و غير آن ، از خدا بترسيد و از پاك كنندگان باشيد!!... هر چيز كثيفي را با ابي كه رنگ و بو و مزه آن تغيير نكرده است پاك كنيد مبادا آبي را كه بر اثر هوا يا چيز ديگر تغيير كرده به كار بريد.)(گنجينه حدود و احكام 81)
سوالي كه دوستان بهائي بايد پاسخ گو باشند اين است كه مگر مسائل نجاست و طهارت در اسلام چه ايرادي داشت كه ايشان از يك طرف همه چيز را پاك مي دانند و از طرف ديگر مي بينند نمي توان هر چيز پليد و كثيفي را پاك دانست پس دستور مي دهند با آب پاك!!! كه مزه و بو و رنگش تغيير نكرده اشياء را پاك كنيد و جالب تر اين است كه مي گويند بر هر چيز پاكي ميتوان سجده نمود:
قد اذن الله لكم السجود علي كل شيئ طاهر(ص 26 گنجينه)
پس دو نكته قابل طرح است:
الف- اگر همه چيز پاك است پس چرا در بحث سجده گفته شده بر هر چيز پاك !!!! مي توان سجده كرد. مگر چيز غير پاكي هم طبق گفته اول از ص 74 اقدس داريم؟!
ب- آيا واقعا بر هر چيزي مي توان سجده كرد؟!
2-امي بودن يا نبودن باب
در باب امي بودن باب و بهاء الله به چند مدرك و سند برخورد كردم كه در زير آمده است:
عبد البها در يكي از كتابهاي خود مي نگارد كه :
نورانيت مظاهر مقدسه بذاتهم است . نمي شود از ديگري اقتباس نمايند. ديگران بايد از آنها اكتساب علوم و اقتباس انوار نمايند نه انها از ديگران. جميع مظاهر الهيه چنين بوده اند؛ حضرت ابراهيم و حضرت موسي و حضرت مسيح و حضرت محمد و حضرت باب و حضر بهاء الله در هيچ مدرسه اي داخل نشدند......
يا در جاي ديگر آمده است :
در ميان طايفه شيعيان عموما مسلم است كه حضرت ابدا در هيچ مدرسه اي تحصيل نفرموده اند و نزد كسي اكتساب علوم نكرده اند و جميع اهل شيراز گواهي مي دهند ؛ با وجود اين به منتهاي فضل بغتتا در ميان خلق ظاهر شده اند.
اما در جاهاي ديگر به مداركي برخورد كردم كه به هيچ عنوان نشان نمي دهد باب و بهاء امي باشند . در مورد باب مي توان به چند مدرك استناد كرد.
در يكي از كتب بهائيت خواندم كه :
خال حضرت باب ايشان را براي درس خواندن نزد شيخ عابد بردند، هر چندحضرت باب به درس خواند ميل نداشتند ولي براي آنكه به ميل خال بزرگوار رفتار كنند به مكتب شيخ عابد تشريف بردند. شيخ عابد مرد پرهيزگار محترمي بود و از شاگردان شيخ احمد و سيد كاظم رشتي به شمار مي رفت.
كداميك از موارد فوق را بايد پذيرفت.(قسم حضرت عباس را قبول كنم يا دم خروس را)
خنده دار تر سخني است كه خود باب در كتاب بيان به ياد ايام كودكي آورده است :
قل ان يا محمد معلمي فلا تضربني .... و اذا اردت ضربا فلا تتجاوز عن الخمس و لا تضرب علي اللحم.....
بگو اي محمد آموزگار من ، مرا كتك مزن..... و چون خواستي بزني بيشتر از پنج ضربه نزن نيز بر گوشت بدنم نزن.
اين نشان مي دهد باب نه تنها به مكتب مي رفته و تحصيل مي كرده است بلكه دانش آموز زرنگي نبوده و گاه و بي گاه از جانب معلم خود تنبيه مي شده است.
3- امي بودن يا نبودن بهاءاله
جناب بهاء الله در جايي مي نويسد:
دوست ندارم كه اذكار قبل بسيار اظهار شود زيرا كه اقوال غير را ذكر نمودن دليل بر علوم كسبي است نه بر موهبت الهي
در جايي ديدم كه ايشان از اشعار شعرا و سخنان عرفا استفاده كرده اند كه متناقض با صحبت قبل مي باشد. اما بعد به جمله اي برخورد كردم كه ايشان مي گويد:
هر آينه ما كتاب هاي مردمان را نخوانديم و از علومشان آگاه نيستيم. هر آن گاه كه خواستيم بيانات عالمان و حكيمان را ياد آور شويم در پيش روي پروردگارت آنچه در كتب و صحف عالم بود آشكار مي گشت ما هم مي ديديم و مي نوشتيم.
وقتي اين جمله از بهاء الله را ديدم و خواندم كم كم داشتم تناقض مطرح شده در ذهن را فراموش مي كردم كه ناگهان روزي با جمله زير برخورد كردم كه سوالي در ذهن من ايجاد كرد. اول جمله را بگويم و بعد سوال را مطرح كنم......
بهاءالله در كتابش راجع به (گمان مي كنم) حاج كريم خان كرماني چنين مي نويسد:
اين بنده اقبال به ملاحظه كلمات غير نداشته وندارم و ليكن چون جمعي از احوال ايشان سوال نموده و مستفسر شده بودند لهذا لازم گشت كه قدري در كتب او ملاحظه رود و جواب سائلين بعد از معرفت و بصيرت داده شود!!(پس معرفت و بصيرت نداشته اند). باري كتب عربيه او به دست نيفتاد!!! تا اين كه شخصي روزي ذكر نمود كتابي از ايشان كه مسمي به ارشاد العوام است در اين بلد يافت مي شود...... با وجود اين ، كتاب را طلب نموده چند روز معدود نزد بنده بود و گويا دو مرتبه (كتاب را خوانده است آن هم 2 بار تا معرفت حاصل كند) در او ملاحظه شد.!!
اينجا بود كه اين سوال مطرح شد.
جناب بهاءالله اگر كتاب عربي را پيدا نكرده چرا پس آن كتاب و صحف در برابر ايشان آشكار نگشته تا ببينند و بخوانند !
سوال بعدي اين است كه ايشان كتاب مسمي به ارشاد العوام را گرفته و 2 مرتبه خوانده اند.پس نمي توان علم ايشان را الهي دانست. ايشان هم كتاب مي خوانده اند و هم علم اكتسابي داشته اند .
4- مقام باب و بها
عبدالبهاء، عباس افندي :
آن مظاهر نبوت كليه كه بالاستقلال اشراق نموده اند مانند حضرت ابراهيم ،حضرت موسي ، حضرت عيسي و حضرت محمد و حضرت اعلي و حضرت جمال مبارك
پس با توجه به اين صحبت جناب عبدالبهاء، باب و بهاء در صف و رديف پيامبران الهي قرار گرفته اند.
اما جالب اينجاست كه خود بهاء الله اين حرف را قبول ندارد و معتقد است كه نبوت به آمدن حضرت محمد پايان پذيرفته است و ايشان آخرين پيامبران است و او براي خود مقامي بالاتر از مقام نبوت قائل است.
براي روشن شدن مطلب نمونه اي را خدمتتان عرض مي كنم:
عبدالمجيد اشراق خاوري در رحيق مختوم مي گويد:
در قرآن سوره الاحزاب محمد رسول الله را خاتم النبيين فرموده جمال مبارك جل جلاله در ضمن جمله مزبور مي فرمايد كه مقام اين ظهور عظيم و موعود كريم از مظاهر سابقه بالاتر است ؛ زيرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم مي گردد و اين دليل است كه ظهور موعود عظيم ظهور الله است و دوره ي نبوت منطوي گرديد زيرا كه رسول الله خاتم النبيين بودند.
پس با توجه به اين صحبت خود بهاء الله به خاتميت پيامبر اسلام معتقد است و خود نيز ادعايي در مورد نبوت ندارد بلكه خود را داراي مقامي بالاتر مي داند كه حال آن مقام چيست بايد تحقيق كرد.
به هر حال تناقض پيدا شد. آقاي عبدالبها مقام نبوت را براي ايشان قائل است اما خود ايشان مي گويند دوران نبوت منطوي گرديده است چرا كه رسول الله خاتم النبيين است .
جالب تر اينجاست كه خود باب خيلي ادعاي جالبي كرده است :
ان علي قبل نبيل ذات الله و كينونيته
او خود را خود ذات خدا مي داند. در حالي كه عبدالبها مي گويد او پيامبر است .
اضافه كنيد به اين تناقض مداركي را كه باب خود را باب و بنده امام دوازدهم مي شمرد و نيز چند بار توبه كردن او از جميع ادعاها را!!
5-پيشگوئي نادرست در مورد رهبري آينده
ميرزا حسينعلي از زن نخست خود فرزندي داشت به نام عباس(عبدالبها) و از زن ديگرش سه پسر داشت به نام هاي محمد علي افندي و ميرزا ضياء الله و ميرزا بديع الله.
بنا بر لوح عهدي قرار بود پس از مرگ بهاء الله ابتدا عباس و سپس محمد علي زمامدار بهائيان شود اما بعد از مرگ پدر ميان فرزندان جدايي و اختلاف افتاد و با اينكه در لوح عهدي سفارش شده بود كه اختلاف و نزاع نيفتد و احترام و دوستي مراعات شود عبدالبهاء>عباس افندي غصن اكبر (محمد علي) را ناقض اكبر و مريدانش را ناقضين خواند و پيروان خود را ثابتين نام نهاد.
محمد علي نيز به تلافي ، غصن اعظم (عباس) را رئيس المشكرين گفته و ابليس لقب داد.( براي اينكه اين شبهه در ذهن شما ايجاد نشود كه اين مطالب را از كجا مي آورم براي نمونه مدرك اين مطلب را بيان مي كنم.رحيق مختوم و توقيعات مبارك شوقي ، اما از بيان مدارك ديگر به علت اختصار مي پرهيزم و در صورت نياز و در خواست خواننده در اختيار قرار خواهم داد)
در ضمن اين درگيريها عبدالبها برادر را با القاب پشه و سوسك و كرم خاكي و خفاش و ...... خطاب مي كند و خويشتن را بلبل و طاووس مي نامد.
در عوض نيز محمد علي عبدالبها را حيوان(نام حيواني را مي گويد كه من نياورده ام بخواهيد مي آورم) مي خواندو خود را غضنفرالله لقب مي دهد!
چنين داستان و اختلافي دقيقا بين صبح ازل (برادر بهاء الله ) و بهاء الله رخ مي دهد كه در كتب خود دوستان بهائي محفوظ است .
اما تناقض اصلي وقتي براي من مطرح شد كه اين جمله را از عبدالبهاء خواندم . ايشان مي فرمايند:
(انصاف بايد داشت از نفسي كه در تربيت اولاد و عيال و آل عاجز مانده، چگونه اميد تربيت اهل آفاق نماييم و آيا در اين قضيه ذره اي شبهه و ترديد است؟لا والله!)
با توجه به داستان ذكر شده آيا اختلاف بعد از مرگ بهاء الله بين فرزندان نمي تواند مويد اين مطلب باشد كه جناب بهاء الله در تربيت اولاد و عيال و آل عاجز مانده است ؟!
حال سوال اينجاست كه از چنين كسي كه در تربيت اولاد و عيال و آل عاجز مانده آيا مي توان اميد تربيت اهل آفاق نماييم؟
جناب عبد البهاء كه مي فرمايند غير ممكن است و در اين مطلب هيچ شك و ترديدي ندارند تازه قسم هم ياد كرده اند. . نظر شما چيست؟
6- وحدت عالم انساني
پس از مرگ باب، جانشيني او به ميرزا يحيي نوري برادر كوچكتر ميرزا حسينعلي رسيد.شواهدي در ميان آثار باب وجود دارد كه حاكي از وصايت صبح ازل مي باشد.بدين ترتيب رهبري بابيان به صبح ازل سپرده شد و او برادرش را به عنوان پيش كار خود تعيين نمود.
اما بعدها ميان اين دو برادر اختلاف سختي در مي گيرد . (داستان مفصل است و اگر روزي حوصله كنم تمام آن داستان را برايتان شرح خواهم داد) در ضمن اين دعوا ميرزا حسينعلي اعلام داشت كه وصايت ازل بي اساس است چرا كه خود او با هم دستي ميرزا عبدالكريم قزويني كاتب ، آن را ساخته و پرداخته اند و اين به خاطر مصالحي بوده است كه اينك ديگر وجود ندارد.
دعوا بين دو برادر بالا گرفت و شروع به اهانت به يكديگر مي كنند.
طرفين اسرار مگو و رازهاي نهان يك ديگر را فاش مي ساختند و تمام زشتي و نابكاري ها و كژي ها و نادرستي ها را برادر وار ميان خود تقسيم نمودند. به عنوان مثال ميرزا يحيي از جانب بهاء و بهائيان به القاب زشتي همچون خر و گاو نر و .... مفتخر مي گردد و ميرزا حسينعلي حرام زادگي برادر را اعلام مي دارد و فاش مي سازد كه در بغداد .....(اجازه دهيد بقيه داستان را نياورم چراكه حرمت يك سايت پژوهشي اين اجازه را نمي دهد).
براي نمونه جمله اي از جناب بهاء الله را خدمتتان عرض مي كنم:
ايشان در مائده آسماني در مورد برادر خود !!!! ميرزا يحيي اينگونه لب به سخن مي گشايد:
مسلم است كه لا زال به اكل وشرب و تصرف در ابكار و نساء ناس مشغول بوده و اعمالي كه والله خجالت مي كشم از ذكرش ، مرتكب
البته در اين داستان ميرزا يحيي هم ساكت نشسته و او هم كلمات قصار را در مورد برادر خود به كار برده است .
اما هدف ما بيشتر طرح اين مسئله براي تناقضي است كه با ادعاي وحدت عالم انساني دارد.
جناب بهاء الله كه از وحدت عالم انساني سخن مي گويد آيا خود به آن عمل مي كرده است؟!
او كه مي گويد همه بار يك داريد و برگ يك شاخسار و مي گويد دشمنان خود را مانند دوستانتان دوست بداريدو اصلا همه را دوست داشته باشيد و به همه خدمت كنيد پس چرا خود ايشان برادر خود را به باد فحش و ناسزا مي گيرند . اين چه وحدت عالم انساني است؟
اضافه كنيد دعواهاي عبدالبها و محمد علي را بر سر جانشيني بها و...
منبع:پرسمان

پربازدیدها

پربحث‌ها