
آيا پيامبران ديگري بين حضرت عيسي وحضرت محمد بوده اند يا خير ؟
روايات چندي در جوامع روايي شيعه وجود دارند كه نشان مي دهند در فاصله ي حضرت عيسي (ع) و رسول اكرم (ص) حجج الهي موجود بوده اند ؛ لكن تعداد زيادي از آنها به صورت پنهاني و غير معروف زندگي مي كرده اند. برخي از اينها نبي و برخي ديگر وصي بوده اند. در سطور زير به پاره اي از اين روايات اشاره مي شود ؛ البته قبل از ذكر روايات لازم به ذكر است كه اينگونه روايات نيازمند تحقيقات وسيع سندي و محتوايي و تاريخي مي باشند كه متأسفانه كمتر به اين مقوله پرداخته شده. اين مقال كوتاه را هم جاي چنين تحقيق پردامنه اي نيست ؛ لذا تنها به ذكر پاره اي روايات مربوطه بسنده مي كنيم. الف ـ امير مومنان (ع) بعد از تلاوت كريمه ي « يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ» فرمودند: « ... وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي [الْأَسْمَاعِ وَ الْأَبْصَارِ الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ يُذَكِّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَ يُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِي الْفَلَوَاتِ مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ وَ مَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَ شِمَالًا ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَكَةِ وَ كَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِيحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ وَ أَدِلَّةَ تِلْكَ الشُّبُهَات : ... خداوند كه نعمتهاى او گران قدر است، در دورانهاى مختلف روزگار، و در دوران نبود رسولان الهي ، بندگانى داشته كه با آنان در گوش جانشان زمزمه مىكرد ، و در درون عقلشان با آنان سخن مىگفت. آنان چراغ هدايت را با نور بيدارى در گوش ها و ديده ها و دل ها بر مى افروختند، روزهاى خدايى را به ياد مى آورند و مردم را از جلال و بزرگى خدا مى ترساندند.آنان نشانه هاى روشن خدا در بيابان هايند، آن را كه راه ميانه در پيش گرفت مى ستودند، و به رستگارى بشارت مى دادند، و روش آن را كه به جانب چپ يا راست كشانده مى شد، زشت مى شمردند، و از نابودى هشدار مى دادند، همچنان چراغ تاريكى ها، و راهنماى پرتگاه ها بودند.»ب ـ امام صادق(ع) فرمودند: « بَقِيَ النَّاسُ بَعْدَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ع خَمْسِينَ سَنَةً وَ مِائَتَيْ سَنَةٍ بِلَا حُجَّةٍ ظَاهِرَةٍ : مردم بعد از حضرت عيسي بن مريم (ع) دويست و پنجاه سال بدون حجّت ظاهري باقي ماندند.» از كلام امام (ع) چنين استفاده مي شود كه در اين مدّت ــ كه تقريباً نصف زمان فترت است ــ حجّت الهي وجود داشته است لكن ظاهر نبوده است. مفاد اين حديث در حديث بعدي روشنتر و مفصّلتر بيان شده است. ج ـ امام صادق (ع) فرمودند: « كَانَ بَيْنَ عِيسَى (ع) وَ بَيْنَ مُحَمَّدٍ (ص) خَمْسُ مِائَةِ عَامٍ مِنْهَا مِائَتَانِ وَ خَمْسُونَ عَاماً لَيْسَ فِيهَا نَبِيٌّ وَ لَا عَالِمٌ ظَاهِرٌ قُلْتُ فَمَا كَانُوا قَالَ كَانُوا مُسْتَمْسِكِينَ بِدِينِ عِيسَى قُلْتُ فَمَا كَانُوا قَالَ مُؤْمِنِينَ ثُمَ قَالَ (ع) وَ لَا تَكُونُ الْأَرْضُ إِلَّا وَ فِيهَا عَالِمٌ : بين عيسي (ع) و محمّد (ص) پانصد سال فاصله بود. در دويست و پنجاه سال آن نه پيامبري بود و نه عالم ظاهري. رواي گويد: گفتم: در اين مدّت مردم چه مى كردند؟ فرمود به دين عيسى عليه السّلام عمل مى كردند، گفتم: چه حالى داشتند؟ فرمود: مؤمن بودند، سپس فرمود: زمين هيچ گاه از عالم خالى نمى ماند.» در اين روايت ، ظاهراً مراد از عالم ، عالم به دين و شريعت الهي از راه الهام الهي است كه علمش مصون از خطا باشد. لذا همواره حاملان دين حقّ وجود داشته اند لكن در دوره هايي معروف و شناخته شده براي همگان نبوده اند.شيخ صدوق در ادامه افزوده است: « و يكى از آن كسانى كه در جستجوى حجت الهى در اطراف زمين سفرها كرد سلمان فارسى بود كه پى در پى از عالمى به عالم ديگر منتقل مى شد و از فقيهى به فقيه ديگر ؛ و پيوسته از اسرار و رموز حجت آينده بحث مي كرد و به اخبار انبياء گذشته استدلال مى جست و انتظار قيام سيد اولين و آخرين محمد (ص) را چهار صد سال در دل داشت تا آن كه مژده ي ولادت وي را دريافت و چون يقين فرج كرد به سوى سرزمين عربستان و تهامه رهسپار شد و اسير گرديد.» شيخ صدوق در ادامه جرياني طولاني از زندگي سلمان فارسي به نقل از خود او حكايت نموده كه طبق آن نقل خود سلمان فارسي نيز در زمان فترت از حجج الهي بوده و بخشي از ودايع الهي را حمل مي نموده است.د ـ شيخ صدوق در كتاب كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص225 ، از نبي اكرم (ص) نقل كرده كه : « چون خواست عيسي را بالا برد به او وحى نمود كه نور و حكمت و علم كتاب خدا را به شمعون بن حمون الصفا كه جانشين او بر مؤمنان بود بسپارد و او نيز چنين كرد. پس شمعون نيز پيوسته در ميان قوم خود اوامر خداى تعالى را اجرا مى كرد و از گفته هاى عيسى عليه السّلام در ميان بنى اسرائيل پيروى كرده و با كفّار مجاهده مى نمود و هر كس كه از او اطاعت كرده و آنچه را كه او آورده بود باور داشت مؤمن بود، و هر كس كه او را انكار كرده و نافرمانى مى نمود كافر بود ؛ تا آنكه خداى تعالى او را رهائى بخشيد و پيامبرى از صالحين را در ميان بندگانش مبعوث فرمود كه نامش يحيى بن زكريا بود و در اين هنگام از پادشاهى اردشير ابن اشكاس چهارده سال و ده ماه گذشته بود و در سال هشتم سلطنت او يهوديان يحيى ابن زكريا را كشتند و چون خداى تعالى خواست او را قبض روح كند به او وحى فرمود كه وصايّت را در ميان فرزندان شمعون قرار دهد و حواريّون و اصحاب عيسى عليه السّلام را فرمان داد كه با او همراهي كنند و آنان نيز چنين كردند. در اين اوقات شاپور فرزند اردشير به مدّت سى سال سلطنت كرد تا آنكه خداى تعالى او را كشت و در اين هنگام علم و نور خدا و تفصيل حكمتش در يعقوب فرزند شمعون بود و حواريّون عيسى عليه السّلام همراه او بودند و در اين هنگام بختنصّر يك صد و هشتاد و هفت سال پادشاهى كرد و هفتاد هزار سرباز يهودى را به خونخواهى يحيى بن زكريا كشت و بيت المقدس را خراب كرد و يهوديان در شهرها پراكنده شدند و در سال چهل و هفتم سلطنتش خداى تعالى عُزير را به پيامبرى برانگيخت تا بر همان قريه هائى كه اهل آن را اماته فرمود و سپس احيا كرد، پيامبرى كند و آنها از قريه هاى پراكنده اى بودند و از مرگ ترسيدند و فرار كردند و در كنار عُزير فرود آمدند و مؤمن بودند، عزير هم به نزد ايشان آمد و شد مى كرد و كلام و ايمانشان را مى شنيد و به واسطه آن دوستشان مى داشت و با آنها برادرى مى كرد، يك روز از ميان آنها غايب شد و چون برگشت ديد كه همه افتاده و مرده اند، و بر آنها اندوهگين شد و گفت: «چگونه خداوند اينها را پس از مردن زنده كند؟» تعجّب كرده بود كه همه آنها در يك روز مرده اند، در اين هنگام خداى تعالى او را نيز بميراند، پس يك صد سال در ميان آنها بود تا آنكه خداوند همه آنها را زنده كرد و آنها صد هزار رزمنده بودند، سپس همه آنها را به دست بختنصّر به كشتن داد و هيچ يك از آنان رهايى نيافت. پس از آن مهرقيه فرزند بختنصّر شانزده سال و بيست روز پادشاهى كرد و در مدّت پادشاهى خود دانيال را دستگير كرد و چاهى حفر كرد و دانيال و اصحاب و شيعيانش را در آن افكند و بر سر آنها آتش ريخت، امّا چون ديد كه آتش نزديك آنها نمى شود و آنها را نمى سوزاند ايشان را به چاه شيران و درندگان افكند و به هر شكل ممكن آنها را عذاب مى كرد و خداى تعالى آنها را از دست اين ظالم خلاصى بخشيد و ايشان همان كسانى هستند كه خداى تعالى در كتاب عزيزش از آنها ياد كرده و فرموده: «كشته شوند ياران حفره ها، آن آتش فروزان» و چون خداى تعالى خواست كه دانيال را قبض روح كند بدو فرمان داد كه نور و حكمت خدا را به فرزندش مكيخا دهد و او نيز چنين كرد و در اين اوقات هرمز شصت و سه سال و سه ماه و چهار روز سلطنت كرد و پس از او بهرام بيست و شش سال پادشاهى كرد و ولىّ امر خداوند مكيخا فرزند دانيال و اصحاب مؤمن و شيعيان صدّيق او بودند، امّا آنها در آن زمان نمىتوانستند ايمانشان را ظاهر ساخته و از آن سخن بگويند و بعد از آن بهرام فرزند بهرام به مدّت هفت سال پادشاهى كرد و در زمان او در سلسله رسولان انقطاع حاصل شد و فترت پديد آمد، امّا ولىّ امر خداوند همان مكيخا فرزند دانيال و اصحاب مؤمن او بودند. و چون خداى تعالى خواست كه او را قبض روح كند، در خواب بدو وحى كرد كه نور و حكمت خدا را در اختيار فرزندش انشو قرار دهد. و فترت بين عيسى و محمّد عليهما السّلام چهار صد و هشتاد سال به طول انجاميد و اولياى خداى تعالى در زمين و در اين مدّت فرزندان انشو بن مكيخا بودند كه يكى بعد از ديگري مواريث نبوّت را به ارث مى بردند و خداى تعالى آنان را بر مى گزيد تا آنكه شاپور فرزند هرمز هفتاد و دو سال سلطنت كرد و او اوّل كسى بود كه تاج را ساخت و آن را بر سر نهاد و ولى امر خدا همچنان انشو بن مكيخا بود و بعد از آن اردشير برادر شاپور دو سال پادشاهى كرد و در زمان او خداى تعالى اصحاب كهف و رقيم را برانگيخت و در اين هنگام ولىّ امر خدا در زمين دسيخا بن انشوبن مكيخا بود و شاپور فرزند اردشير نيز پنجاه سال سلطنت كرد و ولىّ امر خدا در آن زمان همان دسيخا بن انشو بن مكيخا بود و پس از او يزدگرد فرزند شاپور بيست و يك سال و پنج ماه و نوزده روز سلطنت كرد و ولىّ امر خدا در زمين دسيخا عليه السّلام بود ؛ و چون خداى تعالى خواست كه دسيخا را قبض روح كند در خواب بدو وحى كرد كه علم و نور خدا و تفصيل حكمتش را به نسطورس بن دسيخا بسپارد و او نيز چنين كرد و در اين زمان بهرام گور بيست و شش سال و سه ماه و هجده روز پادشاهى كرد و ولىّ امر خدا در زمان او نسطورس بن دسيخا بود و بعد از آن يزدگرد فرزند بهرام بيست و هشت سال و سه ماه و هجده روز پادشاهى كرد و ولىّ امر خدا در روزگار او در زمين نسطورس بن دسيخا بود. آنگاه فيروز فرزند يزدگرد فرزند بهرام بيست و هفت سال پادشاهى كرد و ولىّ امر خدا در آن روز نسطورس بن دسيخا و اصحاب با ايمانش بودند و چون خداى تعالى اراده فرمود كه او را قبض روح كند در خواب بدو وحى كرد كه علم و نور خدا و حكمت و كتب او را به مرعيدا بسپارد و در آن زمان بلاش فرزند فيروز چهار سال پادشاهى كرد و ولىّ امر خداى تعالى مرعيدا بود و بعد از او قباد فرزند فيروز چهل و سه سال پادشاهى كرد و پس از او جاماسب برادر قباد چهل و شش سال سلطنت كرد و ولىّ امر خدا در روزگار او در زمين مرعيدا بود، بعد از او كسرى فرزند قباد چهل و شش سال و هشت ماه پادشاهى كرد و ولىّ امر خدا در آن روزگار مرعيدا عليه السّلام و اصحاب و شيعيان او مؤمنان بودند و چون خداى تعالى اراده فرمود كه مرعيدا را قبض روح كند در خواب بدو وحى كرد كه نور و حكمت خدا را به بحيراى راهب بسپارد، و او نيز چنين كرد، در اين زمان هرمز فرزند كسرى سى و هشت سال سلطنت كرد و ولىّ امر خدا در آن هنگام بحيرى و اصحاب و شيعيان او و مؤمنان بودند، بعد از آن كسرى فرزند هرمز پسر پرويز پادشاهى كرد و ولىّ امر خدا در آن دوره در زمين بحيرى بود تا آنكه مدّت طولانى شد و وحى منقطع گرديد و نعمات را خفيف شمردند و مستحقّ بلايا شدند و دين مندرس شد و نماز ترك گرديد و ساعت نزديك شد و فرقه ها بسيار شدند و مردم در حيرت و ظلمت و اديان مختلف و امور پراكنده و راههاى پوشيده واقع شدند، و اين قرنها سپرى شد، در آغاز مردم بر دين پيامبرشان بودند، امّا در پايان مردم نعمت خدا را به كفر و طاعت او را به دشمنى تبديل كردند و در اين زمان بود كه خداى تعالى براى نبوّت و رسالت خود شخصى را برگزيد كه از شجره مشرّفه طيّبه و جرثومه مثمره بود، كسى را كه در علم سابق و قول نافذش پيش از آفرينش برگزيده بود و او را نهايت برگزيدگان و غايت منتخبان و معدن خاصّان خود قرار داده بود، يعنى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه او را به نبوّت مختصّ گردانيد و به رسالت برگزيد و حقّ را با دين او مستظهر كرد تا بين عباد اللَّه حكم كند و در راه حقّ عطاى جزيل بخشد و با دشمنان پروردگار زمين و آسمان كارزار كند و خداى تعالى نيز براى محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم علم پيشينيان را گرد آورد و قرآن حكيم را كه به زبان عربى مبين بود بر آن افزود، كتابى كه باطل از پيش و پس بر آن وارد نشود، از جانب حكيم حميد فرو فرستاده شده است و در آن خبر پيشينيان و علم آيندگان است. »منبع:پرسمان


