
1. خداوند، با غنا و استغناى كامل ذات و ذاتىاش از كل آفرينش، در پرده «غيب الغيوب» باقى مىماند و در آن صورت، كار انسان، زار و عرصه بر او تنگ مىشد و كل بشريت با يك دست اسلحه شكسته بسته (يعنى، عقل عدد انديش) تنها مىماند. «2» 2. ميان غيب و شهود، طبيعت و ماوراى طبيعت، فاصلهاى پر نكردنى مىافتاد.
3. اگر خداوند خود را از طريق وحى بر انسان آشكار نمىكرد، آدمى ناچار بود كه درباره وجود خداوند، فقط حدس بزند و يا مردم حداقل به دو گروه تقسيم مىشدند: عدهاى حدس مىزدند كه خدا و مبدأيى هست؛ هم جهان، غيبى و هم غيب، جهانى دارد. برخى نيز حدس مىزدند كه هر چه هست در همين دنيا است؛ نه پيش از آفرينش خداوندى در كار بوده است و نه پس از پايان طبيعى جهان. سپس از حدس هم فراتر مىرفتند؛ چنان كه در تاريخ فكر و فلسفه رفتند و- العياذ بالله- استدلال به عدم مبدأ كردند. «1»
4. اگر وحى نبود، آدمى در پرتو وجود و جاودانگى روح، براى شناخت حقايق جهان پس از مرگ، هيچ منبع اطلاعاتى نداشت و نمىتوانست هيچ گونه پيشبينى خاصى در باب نيازهاى ضرورى اين سفر طولانى و بى بازگشت، ارائه كند.
منبع :پرسمان/معارف


