
وقتي كه مقامات ائمه عليهم السلام را بررسي مي كنم اين سوال براي من پيش مي آيد كه دليل عقلي و نقلي اين مقامات بسيار بلند چيست و چگونه اين با عدالت خدا توجيه ميشود.
براي توضيح معناي واسطه فيض بودن امام (ع) لازم است به حقيقت امامت از نظر قرآن توجه شود.در اين رابطه مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان در ذيل آيه شريفه : ( و اذ ابتلي ابراهيم ربه بكلمات ) (سوره بقره، آيه 124 ) توضيحاتي دارد كه چكيده آن از نظر شما ميگذرد: امامت موهبتي است الهي غير از موهبت نبوت، رسالت و رياست دين و دنيا و خلافت و حكومت و مطاع بودن . و از اين رو خداوند پس از اينكه حضرت ابراهيم (ع) داراي مقام نبوت و رسالت بود در اواخر عمر پس از ابتلائات و امتحانات شديدي او را براي چنين مقامي برگزيد و فرمود: (... اني جاعلك للناس اماما.. ) (سوره بقره، آيه 124 ) ...همانا من تو را براي مردم امام قرار ميدهم....
و آنچه از قرآن استفاده ميشود اين است كه هر كجا در قرآن متعرض اين مقام شده است آن را به نوعي از هدايت تفسير و تبيين نموده است .
در سوره انبياء فرموده : و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين، و جعلناهم أئمة يهدون بأمرن (سوره انبياء، آيه 72 و 73 ) : و ما اسحاق و يعقوب را افزون به او - ابراهيم - عطا كرديم و همگي را صالح قرار داده و آنان را اماماني قرار داديم كه به امر ما مردم را هدايت ميكردند. و در سوره سجده فرموده است : و جعلنا منهم أئمة يهدون بأمرنا لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون (سوره سجده، آيه 24 ) : و بعضي از آنان - پيامبران - را چون صبر كردند و به آيات ما يقين داشتند اماماني قرار داديم كه به امر ما هدايت ميكردند.
در هر دو آيه فوق خداوند امامتي را كه به پيامبران خاصي اعطا كرده است به هدايت به امر الهي تبيين و تفسير نموده است . پس حقيقت امامت هدايت به امر است . و أمر را در سوره يس چنين بيان نموده است : انما أمره اذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون، فسبحان الذي بيده ملكوت كل شئ (سوره يس، آيه 82 و 83 ) همانا امر او هنگامي كه چيزي را اراده كرد اين است كه به آن مي گويد موجود شو پس آن موجود ميشود. پاك و منزه است خدايي كه ملكوت و باطن هر چيزي به دست اوست. در اين آيه أمر به ملكوت و باطن عالم تفسير شده است، و ملكوت عالم همان وجه ديگر اين عالم است كه با آن وجه با خداوند مواجه است و از او صادر ميشود; و اين وجه يكي بيش نيست : و ما أمرنا الا واحدة كلمح بالبصر (سوره قمر، آيه 50 ) : و امر ما نيست جز يكي، همچون چشم به هم زدني. و از تكثر و قيود زمان و مكان و حركت و تغيير دور و منزه ميباشد.
پس مستفاد از آيات مذكور چنين است كه امام به خاطر مصاحب بودن با ملكوت عالم نوعي ولايت تكويني بر باطن عالم دارد و در اثر اين مصاحبت و ولايت كه قهرا دامنه آن بر باطن قلوب و اعمال مردم نيز امتداد دارد آنان را هدايت ميكند; يعني عملا به كمال مطلوب و هدف نهايي ميرساند. و در حقيقت واسطه در فيض الهي ميباشد كه همان هدايت و ايصال به سوي كمال مطلق است .
اين نوع هدايت غير از صرف ارائه طريق كمال و حق و راهنمايي به سوي آنها است و مرحله اي بالاتر از آن ميباشد. ارائه طريق وظيفه هر نبي و رسول بلكه هر مؤمني است و منحصر به امام نمي باشد. آنچه منحصر به اوست و حقيقت امامت است همان هدايت به امر و رساندن افراد خاصي به كمال ميباشد. كساني ميتوانند مشمول اين هدايت شوند كه در تمام جهات و شئون حقيقتا پيروي از امام ميكنند و حقيقتا او را مقتداي خود در تمام ابعاد زندگي قرار داده اند. ( تفسيرالميزان، ج 1، ص 270 به بعد )
يادآوري ميشود عبارتي كه در روايت جابر از پيامبراكرم (ص - از طريق اهل سنت - نقل شد، يعني جمله: ينتفعون بولايته في غيبته (فرائدالسمطين، ج 1، ص 314، حديث 250) : در زمان غيبت از ولايت او نفع ميبرند در راستاي اين مطلب نيز هست كه از قرآن درباره حقيقت امامت استفاده ميشود.
و اگر مقصود از ولايت او پيروي كامل از منويات و اهداف آن حضرت باشد، اين گونه ولايت منحصر به افراد خاصي از اولياي او از بين شيعيان خواهد بود. بنابراين فوايد و منافع امام منحصر به فوايد ظاهري نمي باشد.
ضمنا مقصود از لطف كه مرحوم خواجه طوسي در كتاب تجريد الاعتقاد(3) در رابطه با وجود امام معصوم گفته است كه وجود امام لطف الهي است و تصرفش لطف ديگري است و فقدان تصرف و لطف او از ناحيه ماست، همان فوائد ظاهري و باطني امام ميباشد.
عرضه اعمال بر پيامبر (ص) و امام (ع)
رواياتي كه مضمون آن عرضه اعمال و كارهاي عباد بر پيامبر(ص) و ائمه (ع) است، نيز دلالت ميكند بر اينكه باطن اعمال انسانها نزد امام حضور دارد و او نوعي نظارت و اشراف بر اعمال دارد. از باب نمونه در كافي يك باب با همين عنوان منعقد شده است . (الكافي، ج 1، ص 219 ) همچنين است رواياتي كه پيامبر(ص) و ائمه (ع) را شهدا و گواهان مردم دانسته است .( بحارالانوار، ج 7، باب : السؤال عن الرسل والامم )در روايت چهارم اين باب عبدالله بن أبان الزيات كه نزد حضرت رضا(ع) موقعيتي داشت از آن حضرت خواست كه براي او و اهل بيتش دعا كنند، آن حضرت فرمود:مگر من چنين نمي كنم ؟ به خدا قسم اعمال شما در هر روز و هر شب بر من عرضه ميشود. آنگاه راوي از اين كلام حضرت تعجب كرد و حضرت در جواب فرمود: مگر اين آيه قرآن را نخوانده اي : و قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله والمؤمنون ([3] سوره توبه، آيه 105 ) : و بگو - اي پيامبر - عمل كنيد كه خداوند و رسول او و مؤمنين به زودي عمل شما را ميبينند به خدا قسم مقصود از آن [والمؤمنون ] علي بن ابي طالب است. ( الكافي، ج 1، ص 219، حديث 4 ) و علت اينكه فقط حضرت علي (ع) را نام بردند با آنكه علي (ع) و امامان معصوم ديگر در اين جهت تفاوتي ندارند، اين است كه در زمان نزول آيه فقط حضرت علي (ع) مصداق آن امر بوده است و گرنه مؤمنون جمع است و افراد ديگري كه شايستگي آن مقام منيع را داشته باشند شامل ميشود.
به نظر مىرسد منشأ نوع چنين شبهاتى مقايسه مفاهيم رايج ميان ما با مفاهيمى است كه نسبت به خداوند متعال به كار مىگيريم و اين در باب صفات و افعال الهى بيشتر مىباشد. آدمى يك سلسله مفاهيم را كه از مصاديق امكانى اخذ كرده؛ يعنى، ابتدا چيزى را در خود يافته يا رابطهاى ميان دو موجود مخلوق و ممكن و مادى را شناخته، سپس از آن رابطه يافته يا شناخته شده، مفهومى گرفته و آن را تعميم داده تا شامل خدا هم بشود. مثلاً وقتى مىگوييم خداوند امور جهان را تدبير مىكند از اين «تدبير» همان تدبير رايج ميان خود كه فلانى يك مجتمع را اداره و امور آن را به پيش مىبرد، استنباط مي كنيم. غنى بودن و بىنياز بودن خداوند و يا افاضه فيض حضرت حق توسط اسباب و سلسله علل و معاليل نيز از اين مسأله مستثنى نيست. ما فكر مىكنيم استفاده خداوند متعال از اسباب مانند استفاده انسانها از يك سرى ابزار است و چون آدمى در انجام كار بدان ابزار نيازمند است، فورى به ذهن ما چنين خطور مىكند كه خداوند هم به اسبابى كه توسط آن به ما فيض مىرساند نيازمند است و حال آن كه چنين نيست. ما نيازمند به ابزارى هستيم كه خارج از حيطه آفرينش ماست، ما به عللى و عواملى نيازمند هستيم كه در عرض و مقابل هستى و وجود و ذات ماست و حال آن كه خداوند با ابزارى فيضش را مىرساند كه آن ابزار و وسايل علل و اسبابى هستند كه در طول هستى او بوده و مخلوق و وابسته محض به ذات مقدس اويند.
البته اين مطلب بدان دليل است كه ما رابطه فاعليت الهى و خالقيت الهى را نمىتوانيم درست درك و هضم كنيم و نمىتوانيم تصوير صحيحى از رابطه واجب الوجود و ممكن الوجود داشته باشيم، چرا كه ذهن آدمى داراى قيود و شرايطى است كه معقولات علمى و فلسفى خود را از جهان طبيعت به دست مىآورد، لذا نمىتواند رابطه خدا را با جهان دقيقا به دست آورد.
البته اين عدم توانايى در رسيدن به كنه مطلب نبايد باعث شود كه ما فكر و عقل و خرد خود را تعطيل كنيم، بلكه بايد تلاش كنيم و معرفت عقلانى خود را زياد كنيم و در باب رابطه خداوند با جهان و افعال او و نسبت او با اسباب و نظامى كه خود بر جهان هستى حكم فرما ساخته است - از قرآن مدد جوييم. اگر در لحنهاى گوناگونى كه آيات قرآن نسبت و رابطه خدا با موجودات مطرح فرموده است دقت كنيم: لحنهايى چون «احاطه خداوند بر همه موجودات»،(نساء، آيه 126)، «قوام جهان هستى از خداست»، (بقره، آيه 255)، «خداوند با همه موجودات است»، (طه، آيه111)، (خدا خالق هستى است»، (انعام، آيه 102)، «خداوند مالك هستى است»، «خدا حافظ جهان هستى است»،(هود، آيه 57)، «پرورش دهنده همه هستى است»، (انعام، آيه 64) و... تدريجا معرفت ما در باب نسبت خدا باعلل و اسبابى كه خود مقرر و خلق فرموده روشنتر مىشود و در عين حال غنى بودن محض و محض غنى بودن او براى ما بيشتر واضح مىگردد كه در اين راه نيز بايد از او مدد جوييم.
در باب نسبت خداوند با افعال خود نگا: همان: صص 116 - 96 و نصرى، عبداللّه، تكاپوگر انديشهها (زندگى، آثار و انديشههاى استاد محمد تقى جعفرى) پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، تهران، چاپ اول، تابستان 1376، ص 156 – 151 ) .
جرعهاى بر ريختى زآن خفيه جام / بر زمين خاك من كاس الكرام
هست بر زلف و رخ از جرعهش نشان / خاك را شاهان همى ليسند از آن
جرعه حسن است اندر خاك گش / كه به صد دل روز و شب مىبوسيش
مثنوى، دفتر پنجم، ابيات 374 372)
در نتيجه واسطه فيض بودن امامان(ع) با توحيد افعالي منافات ندارد. بلكه بر اساس مباني فلسفي حلقه وصل ميان واجب الوجود و ممكن الوجود بايد اشرف مخلوقات باشند كه نور حقه محمديه مي باشد و انوار ائمه عليهم السلام نيز از همان نور است. و اما اين به معناي تفويض نيست بطوريكه خداوند كار جهان را به اين ذرات مقدس محول كرده باشد و خود خداوند بيكار باشد. بلكه رابطه همه با خدا به اراده خداست و هيچگونه استقلالي براي غير خدا نيست بلكه همه عين ربط به خدايند.
وجود سلسله مراتب نشانه نظام مندي و روش مندي هندسه آفرينش است. وجود وسايط فيض هم خود وسايط را داراي كمال و فيض مي سازد و هم موجودات فروتر را در قوس نزول در مسير رشد وكمال قرار مي دهد و زيبايي نظام آفرينش و بارور شدن استعدادها و قابليت موجودات در سيكل گردشي موجودات به نمايش در مي آيد. به طور مثال؛ اگر چه خداوند به طور مستقيم مي تواند درخت خشكيده اي را سرسبز كند چنان كه گاهي پيامبران و امامان(ع) به اذن خدا چنين كاري را مي كردند، اما شكل گيري نظام آفرينش به آن است كه آب از طريق ريشه ها جذب ساقه درخت شود و به برگها برسد و براي اين منظور نزول باران و هدايت آب ها و كار باغبان ها و... همگي معنا و مفهوم پيدا مي كنند و نشاط و فعاليت و گردش كار جهان را فرا مي گيرد و در غير اين صورت سستي و ركود و جدايي ميان موجودات حاكم مي شد. خداوند متعال كه حكيم و احسن الخالقين است نظام جهان را بر بنياني محكم و زيبا استوار كرده است و لازمه چنين نظامي سلسله مراتب مي باشد كه از عالم غيب و ذات لاهوت خداوند سرچشمه مي گيرد و به عالم جبروت و ملكوت و عالم ملك و ناسوت مي رسد. در همين رابطه جايگاه وجود فرشتگان در نظام آفرينش تعريف مي شود.
مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان به طور مفصل راجع به امامت و معناي هدايت به امر بحث كردهاند. ايشان ذيلايه «و اذ ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما» (بقره: 124) به مناسبت واژه امام دراينايه بحث امامت را بسيار دقيقايه «و جعلنا هم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوه و ابناء الزكوه و كانوا لنا عابدين» بحث هدايت به امر را مطرح كردهاند و دراين بحث اشارهاي دارند به مباحث مربوط بهايه 124 بقره. با عنايت بهايات شريفه مذكور ، نكاتي چند دراينجا بيان ميشود: بد نيست من در ابتدا برخي از عباراتايشان را براي تبيين بهتر بحث اشاره كنم: ذيل «و جعلنا هم ائمه يهدون بامرنا» ميفرمايند كه ضمير در «جعلنا هم» بر ميگردد به سه نفر: حضرت ابراهيم و دو فرزندشان اسحق و يعقوب(ع) چون درايه قبل ازاينايه آمده است: «و هبناله اسحاق و يعقوب نافله و كلا جعلنا صالحين» پس ضمير در «جعلنا هم» يعني حضرت ابراهيم و دو فرزندش كه قدر متيقن از ائمه هستند يعني اماماني هستند كه خدا ميفرمايد: «يهدون بامرنا» يعنياينها هدايت به امر ميكنند. دراين جا چون بحث ما بيشتر در مورد معناي هدايت به امر است آن را بيشتر توضيح خواهم داد. بعد علامه ميفرمايد: «و ظاهر قوله ائمه يهدون بامرنا، ان الهدايه بالامر يجري مجري المفسر لمعني الامامه» عبارت «يهدون بامرنا» مفسر معناي امامت است و ازاين مطلب،ايشان نكتههاي زيادي استفاده كردهاند. خداوند ميفرمايد مااينها را امام قرار داديم و معناي امام و امامتاين است كه «يهدون بامرنا» پس هدايت به امر همان معناي امامت است. بعدايشان ميفرمايند: «ان هذه الهدايه المجعوله من شئون الامامه ليست هي بمعني ارائه الطريق» دراينجا بحثي را مطرح ميكنند كه فرق نبوت با امامت چيست؟ ميدانيم كه حضرت ابراهيم نبي بود و به مقام نبوت او را به مقام امامت رساند پس بايد فرقي بين نبوت و امامت باشد. علامه فرمودهاند كه نبوت به معناي ارائه طريق است و نبي كسي است كه يتحمل النبا يعني خبر را از طريق فرشته وحي ميگيرد و تلقي وحي ميكند؛ پس نبي تلقي و تحمل نبا را به عهده دارد: نبي يعني متحمل نبا و نبا يعني خبر. ولي امامت مقامي است فوق نبوت و گرفتن نبا و اعطااين خبر به مردم! چون اعلام خبر به مردم به معناي ارائه طريق است، يعني نبي كسي است كه وحي را دريافت ميكند و بعد به مردم ابلاغ ميكند. نبي ميگويد حلال و حرام خدا و صحيح و ناصحيح خدا همينهايي است كه من در اختيار شما ميگذارم و او فقط راه ا از چاه مشخص ميكند. پس كار نبي صرفا ميشود ارائه طريق! ولي امام علاوه بر ارائه طريق، واسطه تكويني براي اعطاء فيوضات الهي به قلوب انسانهاست. براي تبيين و تفهيم بهتر فرق بين معناي نبوت و امامت مثالي را ذكر ميكنيم: چراغ و نور افكن براي رانندة اتومبيل فقط راه را نشان ميدهد. چه چراغ اتومبيل باشد و چه چراغي كه توي جاده و توي خيابان نصب شده باشد. اينها راه را از چاه ممتاز ميكنند، ولي خود چراغ جاذبهاي ندارد كه اتومبيل را به سمت راه و نه چاه جذب كند. حالا شما فرض كنيد چراغي را در جايي نصب كرده باشند كه علاوه بر انرژي نوراني كه دارد يك قوه مغناطيسي هم داشته باشد كه اگر يك اتومبيل خواست از مسير منحرف شود بتواند آن را جذبش كند يعني آن را به داخل راه و جادة اصلي هل بدهد و نگذارد اتومبيل در چاه و چاله بيافتد! دراين صورتاين چراغ دو كار ميكند: هم ارائه طريق و هم جذب و جلوگيري از سقوط. با توجه بهاين مثال ميگوئيم امام كسي است كه از حيث مقام امامت عهده داراين كار دوم است، يعني با قدرت ولايتي كه دارد و از راه تصرفاتي كه در جان و قلب و نفوس انسانها دارد، آنها را از انحراف و سقوط باز ميدارد نهاين كه صرفاً ارائه طريق كند. بنابراين حاصل فرمايش علامه طباطبائياين است كه امامت فوق نبوت و فوق ارائه طريق است.
ايشان در بياناين كه چرا هدايت به امر از شئون امامت است فرمودهاند: «لان الله سبحانه جعل ابراهيم اماما بعد جعله نبيا»اين هم بحثي دارد كه در جلد يك الميزان بيشتر مطرح شده است. در آنجا ثابت ميكنند كه وقتي خداوند به حضرت ابراهيم (ع) ميفرمايد: «اني جاعك للناس اماماً»اين در اواخر عمرايشان بوده و حضرت ابراهيم (ع) مقام نبوت را دارا بودهاند و خوداين مطلب چندين دليل دارد: دليل خيلي واضحشاين است كه چوناين اعطا امامت بعد از ابتلائات و آزمايشات سختي بوده و سختترين ابتلا براي حضرت ابراهيم (ع) ذبح اسماعيل بود. و از طرف ديگر حضرت ابراهيم بنا به نقل قرآن ميفرمايد: خداي را شكر ميكنم كه در پيري به من اسماعيل و اسحق را اعطا كرد: «الحمد لله الذي وهب لي علي الكبر اسماعيل و اسحق، ان ربي لسميع الدعا» (ابراهيم: 39) پس معلوم ميشود كه آزمايش ذبح اسماعيل در دوران كهولت و اواخر عمر حضرت ابراهيم بوده است و چون مسأله ذبح اسماعيل بزرگترين آزمايش و ابتلا حضرت ابراهيم بود وايشان دراين امتحان موفق شد، خداوند بعد از طياين مراحل او را به مقام نبوت بود.
دليل ديگر بر فرق امامت با نبوتاين است كه امامت اگر همان نبوت باشد، ديگر معنا ندارد حضرت ابراهيميكه مقام امامت را دارا بوده است دوباره خداوند خطاب بهايشان بفرمايد: «اني جاعك للناس اماماً» اگر امامت همان نبوت و به معناي ارائه طريق باشد،اين تكرار، لغو و بي جاست بنابراين امامت غير از نبوت است؛ نبوت صرفاً همان هدايت است به معناي ارائه طريق علامه رحمهلله ميفرمايند: «و لا تنفك النبوه عن الهدايه بمعني ارائه الطريق» هدايت به معناي ارائه طريق همان نبوت است و نبوت جداي از هدايت به معناي ارائه طريق نيست. سپس ميفرمايند: «فلا يبقي للا مامه الا الهدايه بمعني الا يصال الي المطلوب» يعني امامت يك نوع تحريك وايصال مأموم است، يك نوع هل دادن انسانها به سمت فلاح و رستگاري است وايصال الي المطلوب يعني رساندن و واصل كردن «و هو نوع تصرف تكويني في النفوس» چون امام داراي ولايت است، نوعي تصرف در دلها ميكند و آنها را به سمت مطلوب ميبرد.
علاوه بر مثال سابق، ميتوانيم امام را تشبيه كنيم به يك آهن ربايي كه داراي ميدان مغناطيسي است. اگر براده آهن توياين ميدان قرار گيرد،اين آهن ربا، يك اثر تكويني بر آن دارد و آن را به سمت خودش جذب ميكند. ميدانيم كه تاثير آهن ربا بر براده آهن يك تاثير تكويني است به اعتباري و جعلي توضيحاين كه وقتي مثلا يك رئيس دستور ميدهد به مرئوس و مرئوس ميرود به دنبال اجراي اوامر رئيس،اين تحريك بر اساس يك امتياز و قرار داد است كهاين رئيس است و ديگري مرئوس و لذاست كه مرئوس بايد دستورش را اطاعت كند. اما يك وقت رابطه، رابطه تكويني است و امامت ازاين قبيل است. يعني امام ولايتش برما ولايت اعتباري نيست، بلكه بك ولايت حقيقي مثل تاثير آهن ربا بر براده آهن در ميدان مغناطيسي است! علامه ميفرمايند: امامت نوعي تصرف تكويني در نفوس و در جانهاي انسانها است، «و هي نوع تصرف تكويني في النفوس لتسييرها في سير الكمال و نقلها من موقف معنوي الي موقف آخر» تسيير از باب تفعيل به معناي راه بردن است. يعني در مسير سوق دادن و سير دادن، البته به صورت تكويني، مثلاين كه شما دست كسي را بگيريد و در راهي او را بكشيد. امام هم نوعي كشش و جاذبه دارد كه با آن افراد را در مسير هدايت راه ميبرد. نكته مهماين كه هدايت امام و سير دادنش مكاني نيست بلكه از يك موقف معنوي است به يك موقف معنوي ديگر! يعني امام به انسانها در مراتب معنوي سير استكمالي ميدهد. علامه ميفرمايند «و اذ كانت تصرفاً تكويناً و عملاً و باطنيياً فالمراد بالامر الذي تكونوا بالهدايته ليس هو الامر التشريحي الا اعتباري» يعني چوناين ولايت، يك تصرف تكويني و يك عمل باطني است و امام در جان انسانها تكويناًاين تاثير را ميگذارد، پس مراد از أمري هم كه درايه «و جعلنا هم ائمه يهدون بامرنا» آمدهاي امر تشريعي نيست. اين امريست كه تفسير آن درايه ديگري است كه ميفرمايد: «انمّا امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذي به يدهي كل شي» (يس: 83) علامه ازاينايه استفاده كردهاند كه امر در «يهدون به امرنا» امر تكويني است نه امر تشريعي كه از طريق وحي ابلاغ ميشود.
فرمودهاند: «فالمراد بالامر الذي تكون بالهدايت ليس هو الامر تشريعي الاعتباري بل ما تسيره في قوله: انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون فسبحان الذي بيده ملكوت كل شي» علامه از همين جا استفاده ديگري هم كردهاند و ميفرمايند كه در حقيقت امام به لحاظ مقام امامت كسي است كه رابط و واسطه تكويني است در هدايت انسان امام به منزله مجراي فيض خدا در هدايت تكويني انسانهاست. همان طور كه در جاي خودش آمده كه «به رزق الوري و به ثبتت الارض و السماء» يعني «بندگان و مخلوقات به واسطه امام است كه روزي ميخورند و به واسطه وجود امام است كه آسمان و زمين ثبوت و قرار دارند»، به لحاظ مقام امامت و ولايت، امام واسطه در هدايت تكوينيه انسان نيز ميباشد. گر چه طبق قاعده امكان اشراف تمام مخلوقات از كانال فيض وجودي امام كه حجت خدا در زمين است بهرهمندند، اما انسان در امر هدايت و راهيابي از يك فيض ويژه برخوردار است و آناين است كه با جاذبه امام (ع) در مسير هدايت راه برده ميشود.
بر اساس همين نكته، علامه ميفرمايند بنابراين امام بايد كسي باشد كه به ملكوت موجودات از جمله ملكوت انسان عالم باشد و دراينجا بحث جالبي دارند كه «ملكوت كل شي» يعني چه؟ و خلاصهاشاين است كه حيثيت ارتباط و تعلق هر موجودي با خدا، ملكوت آن شيء است و همه موجوداتاين ملكوت را دارند چون قرآن از قول حضرت ابراهيم ميفرمايد: «رب ارني ملكوت كل شيء» يعني «خداي حقيقت، كون و سر هر موجودي را به من نشان بده» خلاصه امام كسي است كه به ملكوت موجودات و ملكوت انسانها آگاه است! چرا ، چون اگر بخواهد آدميرا تكويناً به سمت سعادت و فلاح و غايت كمال خودش هدايت بكند، نميتواند از ملكوت انسان بي خبر باشد. هادي بايد نسبت به مهدي عالم باشد و تمام جزئيات نيازهاي او را بداند بر تمام ابعاد وجودي او واقف باشد. كسي كه ميخواهد هادي چنين موجود پر راز و رمزي باشد، بايد تمام جزئيات وجودي او را بداند و الا هدايتش ناقص خواهد بود. و لذا علامه (ره) ميفرمايند: امام كسي است كه با تمام جزئيات وجودي و ابعاد هستي موجودات از جمله انسان عالم است و ملكوتشان را ميداند. سپس ميفرمايند در حقيقت امر تكويني عبارت است از: «الفيوضات المعنويه و المقامات الباطنّيه التي يهتدي اليها المومنون باعمالهم الصالحه و يتلبسون بها رحمه من ربهم» مراد از امر همان فيض هاي معنوي و مدارج باطني است كه اهلايمان با اعمال صالح خود به آنها ميرسند و در پرتو رحمت پروردگار آنها را كسب ميكنند.
پس هر كسي به هر مقام معنوي و هر كمال حقيقي ميرسد، از قِبل آن افاضهاي است كه خداوند از طريق وجود امام اعطاء ميكند. ميفرمايند «و اذا كان الامام يهدي بالام. والباء للسببيه اوالاله فهو متلبس به اولاً» يعني با توجه بهاين كه باء كه به سر كلمه امر آمده يا باء سببيت است و يا باء آلت و ابزار، پس خداوند ميفرمايد به سبب امر تكويني ماست كه ائمه هدايت ميكنند و يا به واسطهاين ابزار كه امر تكويني ماست آنها راهنما هستند. يعني امام هدايت تكويني انسانها را به عهده دارد و بعد علامه نتيجهگيري ميكنند كه چون امام واسطهاين فيض هدايت است، نميتواند هادي باشد مگراين كه خود پيش از مهتدي از تمام كمالات كه ميخواهد مهتدي را به سمت آن كمالات به كشاند بهرهمند باشد و از همين بحث، عصمت را نيز ميتوان نتيجه گرفت.
چون وقتي گفتيم خود امام بايد متلبس بهاين فيوضات و مقامات معنوي باشد يعني داراي مقام عصمت باشد. سپس ميفرمايد: «منه ينتشر في الناس» يعني فيوضات از وجود امام براي ديگران منتشر ميشود و هر كس به حسب رتبه و ظرفيتش از وجود امام (ع) بهرهمند ميشود. ازاينجا تعريف امامت از ديدگاه علامه به دست ميآيد: «فالامام هو الرابط بين الناس و بين ربهم في اعطاء الفيوضات الباطنيه و اخذها» يعني دراين ارتباط كه يك طرف خداست و طرف ديگر ما، ما فيض را اخذ ميكنيم و خداوند اعطاء ميكند و واسطه، امام است. مثل خورشيد كه نور ميدهد و ما مستنير هستيم. و در حقيقت خدا منير است و واسطه دراين اناره خورشيد ميباشد به طور كلي اعطاء هر كمال وجودي از ناحيه خداست، ولي واسطههاي نيز در كارند كه آن كمال را برساند. امام واسطهاي است كه از طرفي فيض را از مبدا ميگيرد و از طرفي اعطاء به مادون ميكند. پس واسطه در اخذ فيوضات از جانب ما، امام است از طرف خدا نيز امام است ! و همه اينها در محور تكوين است. و در اينجا بحث وحي و امر و نهي تشريعي مطرح نيست. در اعطاء فيوضات وجودي امام واسطه در تكوين است، درست مثل خورشيدي كه واسطه در نور دادن به موجودات است! البته نور خورشيد، نور فيزيكي است ولي نورانيت و هدايت معنوي يك كمال حقيقي و معنوي است كه از ناحيه خداوند اعطاء ميشود و واسطهاش وجود امام(ع) است: «فا الامام هو الربط بين الناس و بين ربهم في اعطاء الفيوضات (از جانب خدا) و اخذها ( از جانب ما) كما ان النبي رابط بين الناس و بين ربهم في اخذ الفيوضات الظاهريه و هي الشرائع الالهيه تنزل بالوحي علي النبي» دراينجا بحث امر و نهي تشريعي مطرح ميشود و سخن از وحي و جبرائيل در كار ميآيد. يعني احكام را كه خداوند ميخواهد در اختيار انسانها قرار دهد، واسطهاش نبي است و به وسيله نبياين احكام منتشر ميشود. پس تشريعي و ابلاغ احكام با نبوت تناسب دارد و هدايت در محور تكوين با امامت مناسب است يا به تعبير ادقّ، امامت در محور تكوين و نبوت بر محور تشريع است! پس احكام خدا توسط نبي بين مردم منتشر ميشود. «فالامام دليل هاد للنفوس الي مقاماتها» يعني امام واسطه است كه انسانها و نفوس بشري به مقاماتي كه بايد برسند، نائل شوند. «كما ان النبي دليل يهدي الناس الي الاعتقادات الحقه و الاعمال الصالحه» يعني نبي اعتقادات درست را و به عباراتيانديشه صحيح را در اختيار انسانها ميگذارد، ولي امام فوقاين كارها، جذب و انجذاب دارد و دلها را تسيير ميكند يعني سير ميدهد.
منبع:پرسمان


